𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱¹²
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________
جونگکوک ابرویی بالا داد
لبخندش خورده شد و صورتش دوباره یخ زد
-:«این چی میگفت تهیونگ؟»
تهیونگ سرش را پایین انداخت
اما با این کار بیشتر جونگکوک را عصبی کرده بود
-:«چرا لال شدی؟ ببینم تو اصلا خبر داری که با این کارات فقط داری مارو لو میدی؟»
تهیونگ سرش را بیشتر پایین برد که جونگکوک کلافه دستی به موهایش کشید
-:«وقتی یه بچه بفهمه اینجا قانونی نیست بقیه هم میفهمن! زود مهمونی و تموم کن.. باید جلسه خانوادگی بزاریم»
اینبار تهیونگ سر بالا آورد
صورتش متعجب بود
_:«جلسه خانوادگی؟ چی تو سرت میگذره جونگکوکا؟»
جونگکوک صورتش به وضوح از عصبانیت قرمز شد
-:«این که چجوری گند کاریاتو جمع کنم»
و سپس بدون توجه به تهیونگ سمت عمارت قدم برداشت
داخل عمارت رفت و درب را محکم پشت سرش بست
و از آن طرف
آیلین با برداشتن لباس مجلسی اش از آن عمارت بیرون زد
لیان ، سولی و سلین هم پشت سر او به سمت خانه حرکت کردند
آیلین بعد از رسیدن به خانه خیلی آرام وارد شد
پدرش روی کاناپه نشسته بود
با صدای باز شدن درب سرش را سمت در چرخاند که با آیلین ، لیان و سولی مواجه شد
با دیدن آیلین لبخندی زد و با آرامش از روی کاناپه بلند شد
پدر:«خوش اومدی دخترم»
آیلین لبخند خسته و آرامی زد و خودش را در بغل پدرش جای داد
پدرش لبخندش پر رنگ تر شد و آرام دخترش را به آغوش کشید
+:«بابایی! کی اومدی؟! خیلی دلم برات تنگ شده بود»
پدر بوسه ای آرام روی موهای دخترش نشاند و دختر را از بغل خودش در آورد و به سولی و لیان نگاهی انداخت سپس به دخترش گفت
پدر:«همین چند دقیقه پیش! منم دلم براتون تنگ شده بود»
آیلین بوسه ای روی گونه پدرش گذاشت و سمت اتاقش رفت
و اما پدر
آرام سمت لیان رفت و او را مردانه به آغوشش کشید
لیان لبخندی زد و متقابلاً پدرش را بغل کرد
و سپس جدا شدند
سولی با خجالت سرش را پایین انداخته بود
پدر:«خب سولی خانوم! خوش اومدی دخترم! بفرمایید. شام حاظره»
سولی لبخندی زد و دوباره با خجالت سر پایین انداخت
لیان سمت آشپزخانه و سولی سمت اتاق آیلین راه افتاد
درب اتاق آرام باز شد و سولی با گونه های قرمز وارد شد
آیلین تیشرتش را هم تنش کرد و سپس سمت سولی برگشت
+:«لباساتو عوض کن بریم شام!»
سولی لبخندی زد و آرام سر بالا آورد
+:«هی هی اونجوری نکن! خندم میگیره»
و سپس بلند خندید
سولی مشتی به شانه اش زد و آرام خندید
آیلین از اتاق بیرون آمد تا سولی راحت لباس عوض کند
𝔓𝔞𝔯𝔱¹²
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________
جونگکوک ابرویی بالا داد
لبخندش خورده شد و صورتش دوباره یخ زد
-:«این چی میگفت تهیونگ؟»
تهیونگ سرش را پایین انداخت
اما با این کار بیشتر جونگکوک را عصبی کرده بود
-:«چرا لال شدی؟ ببینم تو اصلا خبر داری که با این کارات فقط داری مارو لو میدی؟»
تهیونگ سرش را بیشتر پایین برد که جونگکوک کلافه دستی به موهایش کشید
-:«وقتی یه بچه بفهمه اینجا قانونی نیست بقیه هم میفهمن! زود مهمونی و تموم کن.. باید جلسه خانوادگی بزاریم»
اینبار تهیونگ سر بالا آورد
صورتش متعجب بود
_:«جلسه خانوادگی؟ چی تو سرت میگذره جونگکوکا؟»
جونگکوک صورتش به وضوح از عصبانیت قرمز شد
-:«این که چجوری گند کاریاتو جمع کنم»
و سپس بدون توجه به تهیونگ سمت عمارت قدم برداشت
داخل عمارت رفت و درب را محکم پشت سرش بست
و از آن طرف
آیلین با برداشتن لباس مجلسی اش از آن عمارت بیرون زد
لیان ، سولی و سلین هم پشت سر او به سمت خانه حرکت کردند
آیلین بعد از رسیدن به خانه خیلی آرام وارد شد
پدرش روی کاناپه نشسته بود
با صدای باز شدن درب سرش را سمت در چرخاند که با آیلین ، لیان و سولی مواجه شد
با دیدن آیلین لبخندی زد و با آرامش از روی کاناپه بلند شد
پدر:«خوش اومدی دخترم»
آیلین لبخند خسته و آرامی زد و خودش را در بغل پدرش جای داد
پدرش لبخندش پر رنگ تر شد و آرام دخترش را به آغوش کشید
+:«بابایی! کی اومدی؟! خیلی دلم برات تنگ شده بود»
پدر بوسه ای آرام روی موهای دخترش نشاند و دختر را از بغل خودش در آورد و به سولی و لیان نگاهی انداخت سپس به دخترش گفت
پدر:«همین چند دقیقه پیش! منم دلم براتون تنگ شده بود»
آیلین بوسه ای روی گونه پدرش گذاشت و سمت اتاقش رفت
و اما پدر
آرام سمت لیان رفت و او را مردانه به آغوشش کشید
لیان لبخندی زد و متقابلاً پدرش را بغل کرد
و سپس جدا شدند
سولی با خجالت سرش را پایین انداخته بود
پدر:«خب سولی خانوم! خوش اومدی دخترم! بفرمایید. شام حاظره»
سولی لبخندی زد و دوباره با خجالت سر پایین انداخت
لیان سمت آشپزخانه و سولی سمت اتاق آیلین راه افتاد
درب اتاق آرام باز شد و سولی با گونه های قرمز وارد شد
آیلین تیشرتش را هم تنش کرد و سپس سمت سولی برگشت
+:«لباساتو عوض کن بریم شام!»
سولی لبخندی زد و آرام سر بالا آورد
+:«هی هی اونجوری نکن! خندم میگیره»
و سپس بلند خندید
سولی مشتی به شانه اش زد و آرام خندید
آیلین از اتاق بیرون آمد تا سولی راحت لباس عوض کند
- ۴۰۲
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط