𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱¹³
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________


و از آن طرف

همگی در سالن عمارت جئون نشسته بودند
جونگکوک با صدایی آرام و آهسته اما عصبی شروع کرد
-:«اطلاعات ایمیل شد...لی جیمین مسئول جدید پرونده باند ما. فرمانده سخت گیر و کارکشته ای که کسی نتونسته از زیر دستش فرار کنه....۴۸ ساله...باید بازنشسته می‌شده اما چون کارش خوب بوده..باند مارو سپردن بهش .. به عنوان آخرین پرونده اش...»
آقای جئون اخم بزرگی کرد و با صورتی قرمز شروع به حرف زدن کرد
«کیم تهیونگ! خیلی بی عرضه ای...»
جونگکوک نگذاشت حرف پدرش کامل شود
-:«اون بی عرضه نیست! فقط درکی از دنیای ما نداره! بی عرضه شمایید که پیست به اون بزرگی که قانونی نیست و به جئون تهیونگ سپردید»
پدرش با صدای بلند و عصبانیت گفت
«فامیل مارو روی اون بچه بی عرضه نذار»
جونگکوک اخمش بیشتر توی هم رفت و تقریبا با عربده گفت
-:«پـــدر حد خودتو بدون! اگه نمیخواستی فامیلیت روی تهیونگ باشه نباید با مادرش ازدواج میکردی!»
تهیونگ بی خیال روی مبل نشسته بود
آقای جئون با عصبانیت دستی به صورت اش کشید و با عصبانیت کنترل شده گفت
«خانواده ی لی و بررسی کن»
جونگکوک اخم بزرگی کرد و دوباره به لپتاپ برگشت
-:«لی هانول...مادر خانواده یه زن ۴۷ ساله..خانه دار..اما بعضی وقت ها به محل کاری می‌ره...دلیلش نوشته نشده...لی مینهو پسر بزرگ خانواده...۲۵ ساله...که گم شده و خبری ازش نیست...لی لیان...»
با تعجب خیره اسم شد
تهیونگ متعجب سمت جونگکوک برگشت
«لیان؟»
اما پدرش کلافه دستی به موهایش کشید
«ادامه بده»
جونگکوک با تردید ادامه داد
«لی لیان فرزند وسط خانواده...۱۸ ساله...شغل خاصی نداره...لی آیلین... دختر کوچک خانواده.. ۱۷ ساله اما با برادرش لیان همکلاس هست...اوه تهیونگا...کارمون سخته»
تهیونگ با شنیدن این جمله سرش را ۳۶۰ درجه سمت جونگکوک برگرداند
_:«چی؟! ایلین؟ لی ایلین؟»
جونگکوک با تردید سر تکان داد
اما تهیونگ پوکر سرش را به پشتی مبل کوبید
جونگکوک با صورت جدی ادامه داد
-:«من نقشه ای دارم!»
تهیونک با تردید سمت جونگکوک برگشت که جونگکوک ادامه داد
...

.
.
.
صبح با نوری که مثل کره روی زمین آب و ریخته شده بود بیدار شد
اخمی کرد و دستش را به چشمهایش کشید
آرام از روی تخت بلند شد و تخت اش را مرتب کرد
سپس سمت WC رفت و بعد از به اتمام رساندن کارهای لازم بیرون آمد
خمیازه ای کشید و سمت میز لوازم آرایشش رفت
ماسکی روی صورتش گذاشت و نفس عمیقی کشید
در همان لحظه نوتیفی به گوشی اش آمد
دیدگاه ها (۴)

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱¹²بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هیچ کدام ا...

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱¹¹بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هیچ کدام ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط