[تیغ برنده عشق تو]

Part²
🦢[《تیغ برنده عشق تو》]🦢🖤
چشمام دیگه جون نداشتن و داشتن به سمت سیاهی می‌رفت که یهو یکی اسمم رو فریاد زد..
هیزل:" استلااا ! ."
باتمام توانم لبخند غمگینی زدم و به زور به صدای لرزون به حرف اومدم.
استلا:" ه. هیزل!__ت.. تو__."
نتونستم حرفم رو کامل کنم‌ که دیگه هیچی نفهمیدم و سیاهی__.
.
با حس نوازش های گرمی روی صورتم به‌هوش اومدم. تا چشم هامو باز کردم با دوجفت چشم های قهوه ای نگران و گریون دختر عموم هیزل مواجه شدم..
هیزل تا چشم های بی حالم رو دید با هیجان تو چشماش از جاش پرید..
هیزل:" واییییی خدای مننن استلاا!! خوبیی
ی؟"
استلا:"‌من__"
نزاشت حرفم رو تموم کنم که با هیجان به سمت در اتاق رفت و دکترم رو صدا زد.
هیزل:" دکتررر!!_اون به هوش اومدهه!"
گوشام از داد هوارش داشت کر می‌شد، چند لحظه بعد دکتر با صورتی سرد و جدی وارد اتاق شد...
دکتر:" مثل اینکه بالاخره تصمیم گرفتین به هوش بیاین، خانم جوان."
مردی تقریباً مسن بود با موهای جو گندمی نسبتاً پریشون..
استلا:" من که برای تفریح از هوش__"
درست وسط حرم پرید و با قیافه ی منقبض شده گفت:..
دکتر:" مثل اینکه اصلاً به سلامتی تون هیچ توجهی ندارین، خانم استلا!"
اون چطور جرعت می‌کرد اسمم رو با این لحن صدا بزنه و برام‌ قیافه کج کنه ؟!
استلا:" و شماهم مثل اینکه یادتون رفته برای کی کار می‌کنید ؟!"
هیزل که انگار داشت آب می‌شد می رفت تو زمین یه لبخند فیک اجباری روی صورتش ظاهر شد.
هیزل:"هههه__این حرف هارو بزارید کنار الان وقتش نیست استل__."
استلا:"‌ هیزل مجبور نیستی حرف بزنی ها!"
هیزل زیر لب نالید و یه قدم عقب رفت..
درهمین لحظه دکتر بدون هیچ توجهی به حرفم به سمت مانیتور رفت و بعد به سرمی که به دستم وصل بود مایه قرمز رنگی که درون سورنگ بود رو وارد سرمم کرد..
در حالی که داشت تو پروندم چیزی‌وارد می‌کرد گفت:
دکتر:" آرزوی سلامتی دارم واستون ، خانم جوان."
نیش خند مهوی گوشه‌ی لبم ظاهر شد، که اتاق رو با قدم های عصبامی ترک کرد.
زیر لب خنده پیروز مندانه ای کردم که باعث شد هیزل با تعجب بهم چشم بدوزه..
هیزل:" اس.استلا!__باخودت چی‌کار کردی؟"
سوالی نگاهش کردم که چشمش به سمت کبودی های گردنم رفت.
استلا:"هی‌فکر احمقانه ای به سرت نزنه!_توراه برگشت از جلسه ای که تو شرکت پدرم داشتم، این اتفاق برام افتاد__لعنتی!، اونم قشنگ جلوی در عمارت باهامون درگیر شدن.
هیزل:" خب.. این یعنی چی؟! ، بااین همه کبودی، زخم جای گلوله روی بازوت چی‌میگه این وسط؟."
استلا:" اینو اون حرومزاده رو بازوم کاشت!__نمی دونم کیه!؟ ، و این منو کلافه می‌کنه__حالا من موندم و یه یادگاری روی دستم__"
هیزل:" لعنتی حتما باید بعد از اعلام جانشین عمو پیداش می‌شده، هوففف."
استلا:" منظورت چیه؟__تو اون رو می‌شناسی؟!."
هیزل:" امروز بهم خبر رسید که به عمارت حمله شده، و باند اون عوضی بوده که بی خبر یهو ریختن سرتون__خدارو شکر که حالا خوبی، اینجاش تعجب داره__" زیر لب شروع کرد حرف زدن "__چطور گلولش رو جای قابل بهبود تری زده__اون که تیرش خطا نمی‌رفت."
از ریز ریز حرف زدنش کلافه شدم و اخم های در هم رفته گفتم:
استلا:" داری چی‌ میگی برای خودت اونجا؟!"
هیزل اومد جلو و نشست رو صندلی بغل تختی که روش نشسته بودم، و با چهره نگران لب زد:
هیزل:" اون مردی که بهت شلیک کرده دیوید کیم بوده،__می دونم، می‌دونم، اسمش به فامیلیش نمی‌خوره اما اون یه کره‌ایه... یا__بهتره بگم مثل تو یه رگ کره ای داره__"
نتونستم جلوی پوزخند یهوی مو بگیرم..
استلا:" جالب شد برام!."
هیزل:"اصلاً هم جالب نیست استلا!، اون یکی از قدیمی ترین دشمن هامونه!،__و این هم یعنی تو اصلا نباید این تهدیدش رو شوخی بگیری ، تو باید حتی خیلی بیشتر از همیشه مواظب خودت باشی، اون هیچ موقع گلوله رو خطا نمی‌زنه__اونجوری پدرم گفته اون با مرگ پدرت آروم نگرفته، چون__تصمیم داشته خودش‌ با اون دست های لعنتیش سر بریده ی پدرت رو برای وارث بعدی باندمون بفرسته__و حالا تو ممکنه شده باشی کابوسش__"
استلا:" با جمله آخرت بیشتر کنار میام__"
هیزل:" ازمن گفتن بود__خود دانی، من دیگه نمی‌تونم هیج کاری برات بکنم، اگه بخوای این قضیه رو به شوخی و مسخره بازی بگیری، استلا!."
باحرفاش داشت قشنگ ته دلمو خالی‌می کرد__ نمی‌دونم تا آخر این راهی که می‌خواسن برم چی می‌خواست برام پیش بیاد، راهی که توش هنوز قدم نزاشته بهم حمله شده بود اونم توسط یکی از دشمن های روانی قسم خوردم..
استلا:"آیییی، کلی ازم خون رفته و تو با این وضعیت من توقع داری من برم غذا بگیرم بیارم بوخوریم؟!"
هیزل:" واییی خدای من، دنبال نوخود سیاه می‌خوای بفرستی دیگه نه؟!"
استلا:" فقط گشنمه خوبب!"
هیزل:" باشه، تا من بر‌می گردم بهش فکر کن!." [ادامه دارد]
دیدگاه ها (۷)

[تیغ برنده عشق تو]

ام وی آهنگ《 2.0》

Part¹🦢[《تیغ برنده عشق تو》]🦢🖤با کلی سختی خودم رو روکاناپه ولو...

[《تیغ برنده‌ی عشق تو》][رمان در خواستی]دختری که در یکی از خان...

‌Part⁷ 🦢 [...

Part⁵ 🦢 [《...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط