Part
Part¹
🦢[《تیغ برنده عشق تو》]🦢🖤
با کلی سختی خودم رو روکاناپه ولو کردم و کفش هامو در آوردم و هرکدوم رو به یه طرفی پرتاب کردم و سرم رو به کاناپه تکیه دادم و اجازه دادم بدنم در عاقوش گرم نرم کاناپه ای که با دراز کشیدنم روش الان در خون غرق بود استراحت کنه.
خون همین جوری از زخم جای گلوله روی بازوم نشتی میداد و کاناپه سفید موردعلاقه مادرم رو به گند میکشید.
حتما اگه اینجا بود سر به تنم نمیذاشت.. چه بهتر که اون این طرف ها هیچ موقع پیداش نمیشد. نمی تونم بگم چه حسی داره ولی حداقل طلاقش از پدرم باعث شده بود هر دو طرف به آرامش برسن و به زندگی عادی شون ادامه بدن، اونم بدون هیچ دعوا سرو صدایی و بدون هیچ شیشه شکسته ای که روی زمین پخش شده بود و هر قدم بی احتیاطی روی زمین باعث میشد حتی یکی از انگشت های پات هم از دست بدی.
حالا که از سال ها رفتنش میگذره آرامش بهم برگشته، البته اگه پدرم هرشب هرشب با زنایی که نصفه شبی خونه میاره بزاره آرامش داشته باشم .
هرشب مست با یکی از جنده های بار میومد خونه، حتی به طرز باور نکردنی ای زن هایی که هم سن من بودن حتی دوسه سال کوچیک.
..
من در دنیای تاریکی زندگی میکردم ، پر از درد پر از خون و پر از بغض هایی که اگه بیرون ریخته میشدن معلوم نمیشد دقایقی بعد زنده میمونی یانه. این ازدواج پدرم با زنی به شدت احساساتی و شکاک، در یک اشتباهی که منو باهم وقتی مست بودن ساختن، باعث شده بود حتی از صدای هق هق های یک شخص رندوم عصبی بشه و کلی داد هوار کنه تا اون صدا رو دیگه نشنوه..، اون قبل از اون اتفاق دلیلی بود که باعث شده بود من تا مدت های زیادی لقب اضافی رو به خودم اختصاص بدم...
.
تابستون زیبایی بود هرچند کسل کننده، و بدون هیچ ذرهای عشق و ذوقی...
نسیم گرمی رو از لای پنجره ها عبور میکرد و پرده اتاقم رو به رقص در می آورد و با شدت به کمر لختم که حالا با رنگ سرخ خونم عاقشته شده بود تماس پیدا میکرد و جای گلوله رو زنده میکرد..، چشمام لحضه ای منقبض شد و ناله آرومی از دهنم بیرون زد. چشمانم به سمت تاریکی میرفت ولی مثل احمق ها سعی میکردم بیدار بمونم و خودم رو برای یک لحظه که شده زنده نگهر دارم...
.
کم پیش میومد تو تابستون بخوای همچین بادی رو تجربه بکنی، ولی انگار کلاً امروز برام فرق داشت...
امروز اتفاق های زیادی پیش اومده بود، نمی تونم تصور کنم آینده رو چجوری میخوام بگذرونم، حالا که خیلی دیر شده بود برای امید داشتن به ادامه زندگیم، حالا که میخواسم لب های مرگ رو ببوسم مجبور بودم مسئولیت سنگینی رو به دوش بکشم و از لب های داغ مرگ فاصله بگیرم.
بعضی موقع ها چیز های کو چیکی باعث میشدن دوباره نفس عمیقی بکشی و خودتو از دره مرگ نجات بدی.
.
مسئولیت مدریت کردن یه باند مافیایی اونم تو چند دقیقه برام عذاب آور بود اون رو به اجبار به دوش کشیده بودم اونم ادامه دادن سلطنت در روسیه به دست یه دختر جوان ۲۰ساله زیادی به شدت ناعادلانه بود، درحالی که پسر عموم سر اعلام لیدر بعدی باند پدرم داشت با چشم های آبی یخ زدش که درونشون مج های خروشانی داشت منو قورت میداد..
من یه روس واقعی نبودم و یه دورگه روس و یه رگ کرهای باعث شده بود اغلب به دور از قوانین بی رحم روس ها زندگی کنم .
من در خانواده ای به دنیا اومده بودم که مادر خانواده به شدت شکاک و به شدت احساساتی بود و پدری سخت گیر و بیرحم داشت. و اولین اشتباه زندگی شون به دنیا اومدن من بود که باعث شده بود باهم به اجبار ازدواج کنن، گرچه مادرم اوایل عاشق پدرم بود و به خاطر عشق زیادش به مرد های روس ، به روسیه فرار کرده بود و درگیر قاچاق سنگینی که باند پدرم مسئولیتش رو پذیرفته بود شده بود، توهمون موقع اونا باهم برخورد میکنن و پدرم در نگاه اول از مادرم خوشش اومده بود تصمیم گرفته بود تمام شبش رو با مادرم بگذرونه ، و این احساس کثیفی که هیچ عشقی درونش نبود و هوسی رو دل هر دوشون انداخته بود و پدرم بعد از تحویل محموله ها تمام شبش رو با مادرم گذرونده بود و اون شب درحالی که جفتشون آگاهانه از عاقبتش مست کرده بودن ، و باهم خوابیده بودن...
بعد چند ماه مادرم به شدت به پدرم علاقه پیدا کرده بوده ، درحالی که قسمتی از اون رو در شکمش می پروروند .
بعد چند ماه مادرم که فهمیده بود تیکه از مرد بی احساسش در شکمش حمل میکنه تصمیم گرفت بود سقتم کنه، گر چه احساساتی بودنش جلوش رو گرفته بود.. و مجبور شد به پدرم بگه بچه ای از اون رو حمل میکنه.
و این اصلا برای هیچ کدومشون خوشایند نبود، مخصوصا پدرم.
این ازدواج عشقی یک طرفه و ناپایدار از سمت مادرم داشت.. که من باعث بانی این وصلت شده بودم.
.
چشمام دیگه جون نداشتن و داشت به سمت سیاهی میرفت که یهو...
🦢[《تیغ برنده عشق تو》]🦢🖤
با کلی سختی خودم رو روکاناپه ولو کردم و کفش هامو در آوردم و هرکدوم رو به یه طرفی پرتاب کردم و سرم رو به کاناپه تکیه دادم و اجازه دادم بدنم در عاقوش گرم نرم کاناپه ای که با دراز کشیدنم روش الان در خون غرق بود استراحت کنه.
خون همین جوری از زخم جای گلوله روی بازوم نشتی میداد و کاناپه سفید موردعلاقه مادرم رو به گند میکشید.
حتما اگه اینجا بود سر به تنم نمیذاشت.. چه بهتر که اون این طرف ها هیچ موقع پیداش نمیشد. نمی تونم بگم چه حسی داره ولی حداقل طلاقش از پدرم باعث شده بود هر دو طرف به آرامش برسن و به زندگی عادی شون ادامه بدن، اونم بدون هیچ دعوا سرو صدایی و بدون هیچ شیشه شکسته ای که روی زمین پخش شده بود و هر قدم بی احتیاطی روی زمین باعث میشد حتی یکی از انگشت های پات هم از دست بدی.
حالا که از سال ها رفتنش میگذره آرامش بهم برگشته، البته اگه پدرم هرشب هرشب با زنایی که نصفه شبی خونه میاره بزاره آرامش داشته باشم .
هرشب مست با یکی از جنده های بار میومد خونه، حتی به طرز باور نکردنی ای زن هایی که هم سن من بودن حتی دوسه سال کوچیک.
..
من در دنیای تاریکی زندگی میکردم ، پر از درد پر از خون و پر از بغض هایی که اگه بیرون ریخته میشدن معلوم نمیشد دقایقی بعد زنده میمونی یانه. این ازدواج پدرم با زنی به شدت احساساتی و شکاک، در یک اشتباهی که منو باهم وقتی مست بودن ساختن، باعث شده بود حتی از صدای هق هق های یک شخص رندوم عصبی بشه و کلی داد هوار کنه تا اون صدا رو دیگه نشنوه..، اون قبل از اون اتفاق دلیلی بود که باعث شده بود من تا مدت های زیادی لقب اضافی رو به خودم اختصاص بدم...
.
تابستون زیبایی بود هرچند کسل کننده، و بدون هیچ ذرهای عشق و ذوقی...
نسیم گرمی رو از لای پنجره ها عبور میکرد و پرده اتاقم رو به رقص در می آورد و با شدت به کمر لختم که حالا با رنگ سرخ خونم عاقشته شده بود تماس پیدا میکرد و جای گلوله رو زنده میکرد..، چشمام لحضه ای منقبض شد و ناله آرومی از دهنم بیرون زد. چشمانم به سمت تاریکی میرفت ولی مثل احمق ها سعی میکردم بیدار بمونم و خودم رو برای یک لحظه که شده زنده نگهر دارم...
.
کم پیش میومد تو تابستون بخوای همچین بادی رو تجربه بکنی، ولی انگار کلاً امروز برام فرق داشت...
امروز اتفاق های زیادی پیش اومده بود، نمی تونم تصور کنم آینده رو چجوری میخوام بگذرونم، حالا که خیلی دیر شده بود برای امید داشتن به ادامه زندگیم، حالا که میخواسم لب های مرگ رو ببوسم مجبور بودم مسئولیت سنگینی رو به دوش بکشم و از لب های داغ مرگ فاصله بگیرم.
بعضی موقع ها چیز های کو چیکی باعث میشدن دوباره نفس عمیقی بکشی و خودتو از دره مرگ نجات بدی.
.
مسئولیت مدریت کردن یه باند مافیایی اونم تو چند دقیقه برام عذاب آور بود اون رو به اجبار به دوش کشیده بودم اونم ادامه دادن سلطنت در روسیه به دست یه دختر جوان ۲۰ساله زیادی به شدت ناعادلانه بود، درحالی که پسر عموم سر اعلام لیدر بعدی باند پدرم داشت با چشم های آبی یخ زدش که درونشون مج های خروشانی داشت منو قورت میداد..
من یه روس واقعی نبودم و یه دورگه روس و یه رگ کرهای باعث شده بود اغلب به دور از قوانین بی رحم روس ها زندگی کنم .
من در خانواده ای به دنیا اومده بودم که مادر خانواده به شدت شکاک و به شدت احساساتی بود و پدری سخت گیر و بیرحم داشت. و اولین اشتباه زندگی شون به دنیا اومدن من بود که باعث شده بود باهم به اجبار ازدواج کنن، گرچه مادرم اوایل عاشق پدرم بود و به خاطر عشق زیادش به مرد های روس ، به روسیه فرار کرده بود و درگیر قاچاق سنگینی که باند پدرم مسئولیتش رو پذیرفته بود شده بود، توهمون موقع اونا باهم برخورد میکنن و پدرم در نگاه اول از مادرم خوشش اومده بود تصمیم گرفته بود تمام شبش رو با مادرم بگذرونه ، و این احساس کثیفی که هیچ عشقی درونش نبود و هوسی رو دل هر دوشون انداخته بود و پدرم بعد از تحویل محموله ها تمام شبش رو با مادرم گذرونده بود و اون شب درحالی که جفتشون آگاهانه از عاقبتش مست کرده بودن ، و باهم خوابیده بودن...
بعد چند ماه مادرم به شدت به پدرم علاقه پیدا کرده بوده ، درحالی که قسمتی از اون رو در شکمش می پروروند .
بعد چند ماه مادرم که فهمیده بود تیکه از مرد بی احساسش در شکمش حمل میکنه تصمیم گرفت بود سقتم کنه، گر چه احساساتی بودنش جلوش رو گرفته بود.. و مجبور شد به پدرم بگه بچه ای از اون رو حمل میکنه.
و این اصلا برای هیچ کدومشون خوشایند نبود، مخصوصا پدرم.
این ازدواج عشقی یک طرفه و ناپایدار از سمت مادرم داشت.. که من باعث بانی این وصلت شده بودم.
.
چشمام دیگه جون نداشتن و داشت به سمت سیاهی میرفت که یهو...
- ۸.۵k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط