Part
Part⁵
🦢 [《تیغ برنده عشق تو》]🦢
ایگور:" مراقب خودتون باشین، دوتا از آدم هامو میزارم بمونن پیشتون، من میرم جایی کار دارم."
هیزل از جاش بلند شد و با نگرانی رو به ایگور کرد و دستش رو روی شونهی ایگور گذاشت.
هیزل:" برادر مراقب خودت باش، خدافظ."
ایگور نزدیک هیزل شد با دستش موهای هیزل رو بهم ریخت و قبل از اینکه از در اتاق خارج بشه رو کرد بهش.
ایگور:" آبجی کوچولو نباید نگران داداشیش باشه، دلت شور نزنه، من همین اطرافم."
اینو گفت و با لبخند مهو از در اتاق خارج شد.
رابطه خواهر برادرانه خوبی داشتن، ایگور جوری برای هیزل لبخند میزد و بهش آرامش میداد که دلم برای خودم لحظهای سوخت. من حتی کسی رو توی اون عمارت لعنتی نداشتم که بهم همچین لبخندی بزنه.
دور از عشق و محبت، دور از احساسات، دور از رحم ترحم ، وبهجاش نزدیک تر به مرگ.
.
زمانی که دخترا بغلی و بابایی بودن من سعی میکردم آرومتر گریه کنم. درحالی که دخترای دیگه لباس پرنسسی می پوشیدن، من لباس رزمی میپوشیدم ، چون تنها راه زنده موندنم همین بود.
این دنیای تاریک بایک قانون پیش میرفت. "بکش تا زنده بمانی، یا شلیک میکنی یا میمیری." تو این دنیا محال ممکن بود که بدون رعایت این قانون زنده بمونی.
یعدفه شده بودم یه استلای دیگه..
دختری ساخته شده از دنیای تاریک مافیایی.
سرنوشت این دختر نباید مثل اطرافیانش میشد، به خصوص پدر و مادر بیاحساسش.
باید برای این دختر نقاب طقلبی از جنس لبخند و قدرت میساختم، نقابی که در برابر تمام زخم های احتمالی و اتافاق های مرگ بار ازش محافظت میکرد.
نمیخواستم کسی متوجه نیمهی آسیب پذیرم بشه، بخصوص مردهاییکه بعد از مرگ پدرم برای وارث اصلی کار میکردن.
.
سرم رو تکون دادم و خودم رو از این خود خوری مغزی نجات دادم.
هیزل داشت با دست گل رز قرمزی که ایگور برای دیدنم آورده بود عکس می گرفت.
هربار گل رو تو دستش جابه جا میکرد وبا لبخند های بچهگونش دوربین گوشی رو برای عکس بعدیش تنظیم میکرد.
چشمام یعدفه سنگین شد ، نمیدونم چرا یهو اینجوری میشدم، سیاهی کامل...
[فردا]
پرتوهای درخشان خورشید از میون پرده به داخل اتاق راه پیدا کرده بود ، نسیم از میون پرده ها خودشو به پوستم میرسوند و بدنم رو نوازش میکرد.
فضای اتاق آروم بود مثل هر روز صبح.
نفس عمیقی کشیدم که هیزل بادست گلی که ایگور برای دیدنم همراه خودش آورده بود،
وارد اتاق شد پرسروصدا مثل همیشهی خدا.
هی گل رو تو دستش خم راست میکرد و گاهی دوربین رو کج میکرد تا ژست بگیره.
صدای پاشنه کفشاش کل اتاق رو پرکرده بود.
از اینکه برای یه عکس ذوق تموم بدنش رو پر میکرد تک خنده ای کردم و دست هامو تکیه گاه بدنم کردم تا بلند شم بشینم، یعدفه عضله بازوم خالی کرد و محکم افتادم روی بازوی باند پیچی شدم.
درد تو رگام مثل زهر پخش شد..
لحضهای چشمام رو محکم بستم و سرم رو توی پالشت فرو کردم و از درد بالشت رو محکم میون دندون هام فشردم.
لحضهای دست های لرزان گرمی رو روی پوستم احساس کردم .
هیزل منو آروم بلند کرد نشوند و لحضه ای با اون چشم های نگران بهم نگاه کرد.
هیزل:"استلا!، چیشده؟ خوبی؟"
چشم هاش از نگرانی گرد شده بودن. سعی کردم ارومش کنم و با صدای ضعیفی به حرف اومدم.
استلا:"من خوبم، نگران نباش."
طوری بود که انگار صدام رو نشنیده، موهای پریشونم رو از روی صورتم کنار زد و نگرانی توی چشماش بیشتر شد.
هیزل:" نفس عمیق بکش، الان میرم دنبال دکتر."
ازجاش بلند شد تا بره ، دستش رو فورا گرفتم و مانع رفتنش شدم.
استلا:"وایسا!.. برو لباس هام رو از ماشین بیار، ویادت نره به یکی از بادیگارد ها بگی ماشین رو برامون آماده کنه."
هیزل:" استلا حال تو خوب نیست!، ممکنه جای گلوله عفونت کنه بزنه به خونت!"
استلا:" شلوغش نکن هیزل، من خودم دکتر شخصی دارم ، نیازی نیست اینجا بمونم."
هیزل هوف کلافهای کشید و بلند شد از اتاق خارج شد.
.
دوباره تلاش کردم بلند شدم بشینم و این بار موفقیت آمیز بود.
دمپایی های بیمارستان رو پوشیدم و از جام بلند شدم. بدنم رو کش و قوسی دادم که یعدفه در باز شد و هیزل همراه اون دکتر اخموی رو عصاب وارد اتاق شد.
چشم های دکتر لحضهای تنگ شدن.
دکتر:" مثل اینکه خیلی عجله دارین اینجا رو ترک کنید، خانم جوان."
هیزل:" همینو بگو!، کیه که بشنوه!."
هیزل حرف های دکتر رو پشت سرهم تایید میکرد.
استلا:" هیزل!"
هیزل:" چیه مگه؟!، تو خیلی درمورد سلامتیت بیخیالی!"
دکتر:" خانم جوان شما باید بیشتر مراقب خودتون باشین، و برای مرخص شدنتون باید این فرم رو امضا و پر کنید، همین."
استلا:" اون فرم رو هرچه سریع تر بده هیزل پرش کنه، من میرم لباس بپوشم."
[ادامه دارد]
لایک و کامنت :۲۰تا
بازنشر بالای ۵تا
🦢 [《تیغ برنده عشق تو》]🦢
ایگور:" مراقب خودتون باشین، دوتا از آدم هامو میزارم بمونن پیشتون، من میرم جایی کار دارم."
هیزل از جاش بلند شد و با نگرانی رو به ایگور کرد و دستش رو روی شونهی ایگور گذاشت.
هیزل:" برادر مراقب خودت باش، خدافظ."
ایگور نزدیک هیزل شد با دستش موهای هیزل رو بهم ریخت و قبل از اینکه از در اتاق خارج بشه رو کرد بهش.
ایگور:" آبجی کوچولو نباید نگران داداشیش باشه، دلت شور نزنه، من همین اطرافم."
اینو گفت و با لبخند مهو از در اتاق خارج شد.
رابطه خواهر برادرانه خوبی داشتن، ایگور جوری برای هیزل لبخند میزد و بهش آرامش میداد که دلم برای خودم لحظهای سوخت. من حتی کسی رو توی اون عمارت لعنتی نداشتم که بهم همچین لبخندی بزنه.
دور از عشق و محبت، دور از احساسات، دور از رحم ترحم ، وبهجاش نزدیک تر به مرگ.
.
زمانی که دخترا بغلی و بابایی بودن من سعی میکردم آرومتر گریه کنم. درحالی که دخترای دیگه لباس پرنسسی می پوشیدن، من لباس رزمی میپوشیدم ، چون تنها راه زنده موندنم همین بود.
این دنیای تاریک بایک قانون پیش میرفت. "بکش تا زنده بمانی، یا شلیک میکنی یا میمیری." تو این دنیا محال ممکن بود که بدون رعایت این قانون زنده بمونی.
یعدفه شده بودم یه استلای دیگه..
دختری ساخته شده از دنیای تاریک مافیایی.
سرنوشت این دختر نباید مثل اطرافیانش میشد، به خصوص پدر و مادر بیاحساسش.
باید برای این دختر نقاب طقلبی از جنس لبخند و قدرت میساختم، نقابی که در برابر تمام زخم های احتمالی و اتافاق های مرگ بار ازش محافظت میکرد.
نمیخواستم کسی متوجه نیمهی آسیب پذیرم بشه، بخصوص مردهاییکه بعد از مرگ پدرم برای وارث اصلی کار میکردن.
.
سرم رو تکون دادم و خودم رو از این خود خوری مغزی نجات دادم.
هیزل داشت با دست گل رز قرمزی که ایگور برای دیدنم آورده بود عکس می گرفت.
هربار گل رو تو دستش جابه جا میکرد وبا لبخند های بچهگونش دوربین گوشی رو برای عکس بعدیش تنظیم میکرد.
چشمام یعدفه سنگین شد ، نمیدونم چرا یهو اینجوری میشدم، سیاهی کامل...
[فردا]
پرتوهای درخشان خورشید از میون پرده به داخل اتاق راه پیدا کرده بود ، نسیم از میون پرده ها خودشو به پوستم میرسوند و بدنم رو نوازش میکرد.
فضای اتاق آروم بود مثل هر روز صبح.
نفس عمیقی کشیدم که هیزل بادست گلی که ایگور برای دیدنم همراه خودش آورده بود،
وارد اتاق شد پرسروصدا مثل همیشهی خدا.
هی گل رو تو دستش خم راست میکرد و گاهی دوربین رو کج میکرد تا ژست بگیره.
صدای پاشنه کفشاش کل اتاق رو پرکرده بود.
از اینکه برای یه عکس ذوق تموم بدنش رو پر میکرد تک خنده ای کردم و دست هامو تکیه گاه بدنم کردم تا بلند شم بشینم، یعدفه عضله بازوم خالی کرد و محکم افتادم روی بازوی باند پیچی شدم.
درد تو رگام مثل زهر پخش شد..
لحضهای چشمام رو محکم بستم و سرم رو توی پالشت فرو کردم و از درد بالشت رو محکم میون دندون هام فشردم.
لحضهای دست های لرزان گرمی رو روی پوستم احساس کردم .
هیزل منو آروم بلند کرد نشوند و لحضه ای با اون چشم های نگران بهم نگاه کرد.
هیزل:"استلا!، چیشده؟ خوبی؟"
چشم هاش از نگرانی گرد شده بودن. سعی کردم ارومش کنم و با صدای ضعیفی به حرف اومدم.
استلا:"من خوبم، نگران نباش."
طوری بود که انگار صدام رو نشنیده، موهای پریشونم رو از روی صورتم کنار زد و نگرانی توی چشماش بیشتر شد.
هیزل:" نفس عمیق بکش، الان میرم دنبال دکتر."
ازجاش بلند شد تا بره ، دستش رو فورا گرفتم و مانع رفتنش شدم.
استلا:"وایسا!.. برو لباس هام رو از ماشین بیار، ویادت نره به یکی از بادیگارد ها بگی ماشین رو برامون آماده کنه."
هیزل:" استلا حال تو خوب نیست!، ممکنه جای گلوله عفونت کنه بزنه به خونت!"
استلا:" شلوغش نکن هیزل، من خودم دکتر شخصی دارم ، نیازی نیست اینجا بمونم."
هیزل هوف کلافهای کشید و بلند شد از اتاق خارج شد.
.
دوباره تلاش کردم بلند شدم بشینم و این بار موفقیت آمیز بود.
دمپایی های بیمارستان رو پوشیدم و از جام بلند شدم. بدنم رو کش و قوسی دادم که یعدفه در باز شد و هیزل همراه اون دکتر اخموی رو عصاب وارد اتاق شد.
چشم های دکتر لحضهای تنگ شدن.
دکتر:" مثل اینکه خیلی عجله دارین اینجا رو ترک کنید، خانم جوان."
هیزل:" همینو بگو!، کیه که بشنوه!."
هیزل حرف های دکتر رو پشت سرهم تایید میکرد.
استلا:" هیزل!"
هیزل:" چیه مگه؟!، تو خیلی درمورد سلامتیت بیخیالی!"
دکتر:" خانم جوان شما باید بیشتر مراقب خودتون باشین، و برای مرخص شدنتون باید این فرم رو امضا و پر کنید، همین."
استلا:" اون فرم رو هرچه سریع تر بده هیزل پرش کنه، من میرم لباس بپوشم."
[ادامه دارد]
لایک و کامنت :۲۰تا
بازنشر بالای ۵تا
- ۱۱.۴k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط