دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
قسمــت بیســت و دوم
سـوم سپتــامبــر

میدانی، گاهی احساس احمق بودن میکنم. نمیخواهم احساسم را با کلماتی زیبا زینت دهم. این مستقیم ترین حالتیست که میتوانم احساسی که دارم را بیان کنم.
کلمات زیبای من، شاید نوشته ام را برای شما جذاب تر کنند، اما احساساتم را برای من بهتر نمیکنند.. فقط باعث میشوند اندکی با احساساتم غریبی کنم.

میگفتم، گاهی احساس احمق بودن میکنم. گویی من تنها کسی هستم که همه چیز را جدی میگیرم.
انگار تنها کسی که قول ها، قرار ها، حرف ها و احساسات را به خاطر میسپارد من هستم.
میدانی چه احساسی دارد؟ انگار تو تنها کسی هستی که به خاطر داری امروز روز «هالوین» است و با لباس های غیرمعمول تری بیرون میروی، اما دنیای بیرون با انتظاراتت تفاوت دارند. همه با لباس های عادی و روزمره‌شان بیرون قدم میزنند.
یا گویی در یک جشن، تو تنها کسی باشی که تم را رعایت کرده باشی.
در کل، میدانی چه میخواهم بگویم؟ احساس احمق بودن میکنم.. گویی آدم ها قول هایشان را سریع میشکنند، قرار هایشان را فراموش میکنند و حرف هایشان را از یاد می‌برند.. گویی من بیشتر از دیگران اهمیت میدهم... بیشتر از آنها توجه میکنم و بیشتر از آنها جدی میگیرم.. اما همین که میبینم این احساس متقابل نیست، نمیتوانم همه چیز را زیر سوال نبرم.. اصلا من نقشی در زندگی او دارم؟
دیدگاه ها (۲)

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. عضلات بازوی تهیونگ...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔آن سوی مرز های کاغذی. شملوک پوزخن...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و یکــم سـی...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت دوآزدهـم مشکل ما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط