دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
قسمــت دوآزدهـم

مشکل ما آدم ها این است که میخواهیم هر احساسی را در کلمه ای خلاصه کنیم. چیزهایی چون عشق، علاقه..
اما گاهی کلمات قادر به توصیف بعضی چیزها نیستند.
برای مثال، چگونه کلمه ای پیدا کنم که برق چشمانت را توصیف کنم؟
چشمانی که بر عکس اندوه پنهان چشمانم، موجی از امید در آنها پیداست. چیزی که نمیتوانم با کلمات بیانش کنم. حسی که نه «امید» است، نه «شادی» و نه چیزی از این قبیل.. احساسی که متعلق به توست. انگار برای توصیف چشمانت، خود باید دست به کار شوم و واژه ای جدید بسازم. مختص تو، در شأن تو.
یا چگونه احساسم نسبت به تو را در کلمات پیدا کنم؟ چیزی که دوستی نیست.. عشق نیست.. چیزی بالاتر از عشقی کلاسیک و افلاطونی
و در همان حین چیزی درونم می‌لرزد. نکند این همه عشق واقعی نباشد؟ نکند یک عادت باشد؟ نکند چیزی که من بیش از هر چیزی به آن علاقه دارم تصوری است که نسبت به تو دارم، نه خودت؟
به هر حال، تنها منتظرم این نیز بگذرد. این احساس پایدار می ماند، در پس ذهن من. تنها کسی که میداند من چه میگویم من هستم و من.. حتی قلمم هم دگر نمیداند چه باید بنویسد تا این حجم از احساس را بیان کند.
میدانی، عشق های اول همیشه بی سر انجام خواهند بود.
نه به این دلیل که واقعی نیستند.. شاید برای تجربه کردن آن حجم از احساس زیادی جوان بودیم:)


تقدیم به آن که با نگاهش احساسم را دزدید؛
عشق اولم، رز آبی:)


(برای خوشگلایی که نمیدونن عشق افلاطونی چیه
باید بگم عشق افلاطونی به عشق بدون رابطه ی جنسی و حتی فکر درمورد بدن طرف مقابل میگن.
نماد عشق افلاطونی گل سفیده.)
دیدگاه ها (۲۴)

عادت کردم به هرشب کصشعر گفتن. پس میتونی فقط ردش کنی.

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت یـازدهـم عاشق همیش...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت دهـم هجدهم جولای قه...

تو را دوست دارم... نه برای لبخندهایت، نه برای زیباییِ چشمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط