𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎
اِریا وارد اتاق خودش شد و پوشه رو روی میز انداخت.
هان، دست راستش، منتظر ایستاده بود.
ـ «رئیس، این دوتا رو چیکار کنیم؟»
اِریا کت مشکیش رو درآورد و روی صندلی گذاشت.
ـ «هنوز تصمیم نگرفتم.»
هان ابروش رو بالا برد.
ـ «بعد از اون همه دردسری که درست کردن؟»
اِریا یه نگاه کوتاه بهش انداخت.
ـ «جونگکوک رو دیدی؟»
ـ «آره.»
ـ «نترسیده بود.»
هان چند لحظه ساکت موند.
ـ «اتفاقاً همینش عجیبه.»
اِریا به پنجره نزدیک شد.
از این فاصله، نور چراغهای محوطه دیده میشد.
ـ «یه چیزی توی اون پسره درست نیست.»
هان گفت:
ـ «جونگکوک؟»
ـ «آره.»
ـ «هکره. دزده. خطرناکه.»
اِریا پوزخند خیلی کمرنگی زد.
ـ «نه فقط به خاطر اینا.»
همون لحظه گوشی اِریا زنگ خورد.
صفحه رو نگاه کرد.
شماره ناشناس.
تماس رو جواب داد.
ـ «بگو.»
چند ثانیه سکوت بود.
بعد صدای مردی از اون طرف خط اومد:
ـ «فکر کردی معامله هنوز سر جاشه؟»
چهرهی اِریا جدی شد.
ـ «تو کی هستی؟»
مرد خندید.
ـ «کسی که بهتر از خودت میدونه امشب چه اتفاقی افتاده.»
تماس قطع شد.
هان به صورت اِریا نگاه کرد.
ـ «چی شد؟»
اِریا گوشی رو روی میز گذاشت.
ـ «یه نفر از معامله خبر داره.»
ـ «کی؟»
اِریا جواب نداد.
فقط به سمت در رفت.
ـ «جونگکوک رو بیارین پیشم.»
هان با تعجب گفت:
ـ «همین الان؟»
اِریا دستگیرهی در رو گرفت.
ـ «آره.»
چند دقیقه بعد، جونگکوک دوباره وارد اتاق شد.
این بار تنها بود.
اِریا روبهروش ایستاد.
ـ «یه کار برات دارم.»
جونگکوک دستهاش رو توی جیبش گذاشت.
پوزخند معروفش دوباره گوشهی لبش نشست.
ـ «بالاخره رسیدیم به قسمت جالب ماجرا.»
ادامه دارد....
خب خب 5 پارت هدیه گزاشتم حمایت؟
ناامیدم نکنید ناناسام🐣🎀
شرط
60 لایک
30 بازنشر (علامت کنار ذخیره)
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎
اِریا وارد اتاق خودش شد و پوشه رو روی میز انداخت.
هان، دست راستش، منتظر ایستاده بود.
ـ «رئیس، این دوتا رو چیکار کنیم؟»
اِریا کت مشکیش رو درآورد و روی صندلی گذاشت.
ـ «هنوز تصمیم نگرفتم.»
هان ابروش رو بالا برد.
ـ «بعد از اون همه دردسری که درست کردن؟»
اِریا یه نگاه کوتاه بهش انداخت.
ـ «جونگکوک رو دیدی؟»
ـ «آره.»
ـ «نترسیده بود.»
هان چند لحظه ساکت موند.
ـ «اتفاقاً همینش عجیبه.»
اِریا به پنجره نزدیک شد.
از این فاصله، نور چراغهای محوطه دیده میشد.
ـ «یه چیزی توی اون پسره درست نیست.»
هان گفت:
ـ «جونگکوک؟»
ـ «آره.»
ـ «هکره. دزده. خطرناکه.»
اِریا پوزخند خیلی کمرنگی زد.
ـ «نه فقط به خاطر اینا.»
همون لحظه گوشی اِریا زنگ خورد.
صفحه رو نگاه کرد.
شماره ناشناس.
تماس رو جواب داد.
ـ «بگو.»
چند ثانیه سکوت بود.
بعد صدای مردی از اون طرف خط اومد:
ـ «فکر کردی معامله هنوز سر جاشه؟»
چهرهی اِریا جدی شد.
ـ «تو کی هستی؟»
مرد خندید.
ـ «کسی که بهتر از خودت میدونه امشب چه اتفاقی افتاده.»
تماس قطع شد.
هان به صورت اِریا نگاه کرد.
ـ «چی شد؟»
اِریا گوشی رو روی میز گذاشت.
ـ «یه نفر از معامله خبر داره.»
ـ «کی؟»
اِریا جواب نداد.
فقط به سمت در رفت.
ـ «جونگکوک رو بیارین پیشم.»
هان با تعجب گفت:
ـ «همین الان؟»
اِریا دستگیرهی در رو گرفت.
ـ «آره.»
چند دقیقه بعد، جونگکوک دوباره وارد اتاق شد.
این بار تنها بود.
اِریا روبهروش ایستاد.
ـ «یه کار برات دارم.»
جونگکوک دستهاش رو توی جیبش گذاشت.
پوزخند معروفش دوباره گوشهی لبش نشست.
ـ «بالاخره رسیدیم به قسمت جالب ماجرا.»
ادامه دارد....
خب خب 5 پارت هدیه گزاشتم حمایت؟
ناامیدم نکنید ناناسام🐣🎀
شرط
60 لایک
30 بازنشر (علامت کنار ذخیره)
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۱.۱k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط