𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒
ویو اِریا
صدای شلیک هنوز توی انبار میپیچید.
اِریا اسلحهش رو محکم گرفت.
ـ «همه سر جاتون!»
بادیگاردها سریع پخش شدن.
تهیونگ خودش رو پشت میز قایم کرد.
ـ «من اینجا امنم؟»
جونگکوک که کنار در ایستاده بود، نگاهش کرد.
ـ «اگه سرت رو پایین نگه داری، شاید.»
ـ «شاید؟!»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «اعتمادبهنفس داشته باش.»
ـ «تو اول خودت اعتمادبهنفس داشته باش!»
اِریا بدون توجه به بحثشون، از کنار دیوار حرکت کرد.
صدای چند قدم از بیرون شنیده شد.
یکی از بادیگاردها برگشت و گفت:
ـ «رئیس، چند نفر وارد محوطه شدن.»
اِریا سرد گفت:
ـ «تعداد؟»
ـ «حدود هشت نفر.»
تهیونگ از پشت میز سرک کشید.
ـ «هشت نفر؟»
جونگکوک گفت:
ـ «زیاد نیست.»
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.
ـ «برای تو شاید!»
اِریا اسلحه رو آماده کرد.
ـ «جونگکوک.»
ـ «بله؟»
ـ «میتونی سیستم امنیتی رو برگردونی؟»
جونگکوک نگاهی به مانیتور خاموش انداخت.
ـ «چند دقیقه وقت میخوام.»
اِریا بدون مکث گفت:
ـ «پنج دقیقه داری.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «پس چهار دقیقه و نیم.»
رفت سمت سیستم.
تهیونگ هم دنبالش رفت.
ـ «من چی؟»
ـ «تو مراقب در باش.»
ـ «من؟»
جونگکوک نشست.
ـ «آره، تو.»
تهیونگ با حرص اسلحهش رو برداشت.
ـ «یه روز از دستت میکشمت.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ «بعداً.»
صدای شلیک دوباره بلند شد.
این بار نزدیکتر.
اِریا و افرادش آمادهی مقابله شدن.
جونگکوک انگشتهاش رو روی کیبورد حرکت داد.
صفحه روشن شد.
ـ «تموم شد.»
اِریا برگشت سمتش.
ـ «چی؟»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «سیستم برگشت.»
همون لحظه تمام چراغهای محوطه روشن شدن.
و تصویر دوربینها روی مانیتور ظاهر شد.
جونگکوک به یکی از صفحهها خیره موند.
ـ «اِریا...»
ـ «چی شده؟»
جونگکوک پوزخندش رو از دست داد.
ـ «اینها برای طلا نیومدن.»
ادامه دارد....
ببخشید بابت تخیر نت نداشتم و نه حوصله...
شرط?!
75 لایک
35 بازنشر
30کامنت (استیکر حساب نیس نظر واقعیتو بگو)
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒
ویو اِریا
صدای شلیک هنوز توی انبار میپیچید.
اِریا اسلحهش رو محکم گرفت.
ـ «همه سر جاتون!»
بادیگاردها سریع پخش شدن.
تهیونگ خودش رو پشت میز قایم کرد.
ـ «من اینجا امنم؟»
جونگکوک که کنار در ایستاده بود، نگاهش کرد.
ـ «اگه سرت رو پایین نگه داری، شاید.»
ـ «شاید؟!»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «اعتمادبهنفس داشته باش.»
ـ «تو اول خودت اعتمادبهنفس داشته باش!»
اِریا بدون توجه به بحثشون، از کنار دیوار حرکت کرد.
صدای چند قدم از بیرون شنیده شد.
یکی از بادیگاردها برگشت و گفت:
ـ «رئیس، چند نفر وارد محوطه شدن.»
اِریا سرد گفت:
ـ «تعداد؟»
ـ «حدود هشت نفر.»
تهیونگ از پشت میز سرک کشید.
ـ «هشت نفر؟»
جونگکوک گفت:
ـ «زیاد نیست.»
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.
ـ «برای تو شاید!»
اِریا اسلحه رو آماده کرد.
ـ «جونگکوک.»
ـ «بله؟»
ـ «میتونی سیستم امنیتی رو برگردونی؟»
جونگکوک نگاهی به مانیتور خاموش انداخت.
ـ «چند دقیقه وقت میخوام.»
اِریا بدون مکث گفت:
ـ «پنج دقیقه داری.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «پس چهار دقیقه و نیم.»
رفت سمت سیستم.
تهیونگ هم دنبالش رفت.
ـ «من چی؟»
ـ «تو مراقب در باش.»
ـ «من؟»
جونگکوک نشست.
ـ «آره، تو.»
تهیونگ با حرص اسلحهش رو برداشت.
ـ «یه روز از دستت میکشمت.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ «بعداً.»
صدای شلیک دوباره بلند شد.
این بار نزدیکتر.
اِریا و افرادش آمادهی مقابله شدن.
جونگکوک انگشتهاش رو روی کیبورد حرکت داد.
صفحه روشن شد.
ـ «تموم شد.»
اِریا برگشت سمتش.
ـ «چی؟»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «سیستم برگشت.»
همون لحظه تمام چراغهای محوطه روشن شدن.
و تصویر دوربینها روی مانیتور ظاهر شد.
جونگکوک به یکی از صفحهها خیره موند.
ـ «اِریا...»
ـ «چی شده؟»
جونگکوک پوزخندش رو از دست داد.
ـ «اینها برای طلا نیومدن.»
ادامه دارد....
ببخشید بابت تخیر نت نداشتم و نه حوصله...
شرط?!
75 لایک
35 بازنشر
30کامنت (استیکر حساب نیس نظر واقعیتو بگو)
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۱.۹k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط