P
P47
شب خونه خانواده هیونجین دعوت شده بودیم.
به نظر میومد مهمونی خانوادگی باشه.
لباس بلند مشکی بدون هیچ زرق و برق پوشیده.
حیاط بزرگ اونجا بود هیونجین اونجا استیک گریل میکرد.
دختر کنارش روی صندلی نشسته.
یه تیکه از گوشت میبره به جیزل میده.
جیزل:ممنونم
به هم نگاه میکنن.
جیزل:خیلی خوشمزه شده
هیونجین از گوشت میخوره لبخند میزنه.
وقتی تموم گوشتا گریل شد بردیم داخل روی میز گذاشتیم همه سر میز نشسته بودن.
مشغول غذا خوردن بودیم.
صدای کوبیده شدن لیوانا پیچیده میشد.
هیونجین لیوانش به لیوان دخترک کوبید.
نوشید.
با حرف مادر هیونجین سرفه کرد.
~دخترم تصمیم گرفتی کی میخواین بچه دار شین
هیونجین دست دختر فشار داد.
جیزل:ببخشید من باید برم سرویس بهداشتی
بلند شد رفت وقتی وارد اونجا شد نفس عمیقی کشید.
بعد دقایقی از اونجا رفت بیرون رفت توی حیاط.
نفسش درست بالا نمی اومد.
رفت نشست روی صندلی سرش روی شونه هیونجین گذاشت.
به دخترک نگاه میکرد.
هیونجین:خوبی
سرش تکون داد.
جیزل:خوبم یکم سردرد دارم خودش خوب میشه
دستش آورد بالا تکه مویی که روی صورت جیزل بود رو هدایت پشت گوشش.
هیونجین:اولین روز ضبط چطور بود
جیزل:به نظر جالب میومد
موهای دختر نوازش میکرد.
جیزل:تازگیا زیاد فکر میکنی شاید فکرت درگیر ی بانو زیباس
هیونجین سرشو بالا میاره میخنده.
هیونجین:شاید همون بانو زیبا عقل از سرم پرانده
کروات هیونجین توی دستاش گرفته.
جیزل:دوست دارم بدونم اون بانو زیبا کیه
فاصله شون خیلی کم بود.
هیونجین:همین الان جلوم نشسته
کسی را یافت که روحش او را دوست دارد.
وقتی به چشماش نگاه میکرد رام میشد.
نمیدونست چطور، چرا.
فقط کافی بود که به چشماش نگاه کنه تا همه چیز فراموش بشه.
شرطا
لایک ۱۵
کامنت ۲۰
شب خونه خانواده هیونجین دعوت شده بودیم.
به نظر میومد مهمونی خانوادگی باشه.
لباس بلند مشکی بدون هیچ زرق و برق پوشیده.
حیاط بزرگ اونجا بود هیونجین اونجا استیک گریل میکرد.
دختر کنارش روی صندلی نشسته.
یه تیکه از گوشت میبره به جیزل میده.
جیزل:ممنونم
به هم نگاه میکنن.
جیزل:خیلی خوشمزه شده
هیونجین از گوشت میخوره لبخند میزنه.
وقتی تموم گوشتا گریل شد بردیم داخل روی میز گذاشتیم همه سر میز نشسته بودن.
مشغول غذا خوردن بودیم.
صدای کوبیده شدن لیوانا پیچیده میشد.
هیونجین لیوانش به لیوان دخترک کوبید.
نوشید.
با حرف مادر هیونجین سرفه کرد.
~دخترم تصمیم گرفتی کی میخواین بچه دار شین
هیونجین دست دختر فشار داد.
جیزل:ببخشید من باید برم سرویس بهداشتی
بلند شد رفت وقتی وارد اونجا شد نفس عمیقی کشید.
بعد دقایقی از اونجا رفت بیرون رفت توی حیاط.
نفسش درست بالا نمی اومد.
رفت نشست روی صندلی سرش روی شونه هیونجین گذاشت.
به دخترک نگاه میکرد.
هیونجین:خوبی
سرش تکون داد.
جیزل:خوبم یکم سردرد دارم خودش خوب میشه
دستش آورد بالا تکه مویی که روی صورت جیزل بود رو هدایت پشت گوشش.
هیونجین:اولین روز ضبط چطور بود
جیزل:به نظر جالب میومد
موهای دختر نوازش میکرد.
جیزل:تازگیا زیاد فکر میکنی شاید فکرت درگیر ی بانو زیباس
هیونجین سرشو بالا میاره میخنده.
هیونجین:شاید همون بانو زیبا عقل از سرم پرانده
کروات هیونجین توی دستاش گرفته.
جیزل:دوست دارم بدونم اون بانو زیبا کیه
فاصله شون خیلی کم بود.
هیونجین:همین الان جلوم نشسته
کسی را یافت که روحش او را دوست دارد.
وقتی به چشماش نگاه میکرد رام میشد.
نمیدونست چطور، چرا.
فقط کافی بود که به چشماش نگاه کنه تا همه چیز فراموش بشه.
شرطا
لایک ۱۵
کامنت ۲۰
- ۵۲۱
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط