فیک: تو پایان دیکتاتوری
part: 1
صدای فریاد مردم تمام میدان سلطنتی را پر کرده بود، میدانی که سالها هیچکس جرئت نمیکرد حتی با صدای بلند در آن صحبت کند، حالا پر شده بود از آدمهایی که دیگر سکوت نمیکردند.
صدها نفر، هزاران نفر، مردم از کوچههای اطراف آمده بودند؛ پیر و جوان، کارگر و دانشجو، خانوادههایی که سالها در سکوت زندگی کرده بودند.
روی دیوارهای شهر، شعارهایی نوشته شده بود.
«عدالت.»
«آزادی.»
«دیگر نمیترسیم.»
و در مرکز تمام این اعتراضها، دختری ایستاده بود که نگاهش از تمام جمعیت محکمتر بود.
کلارا.
در دستش تصویری از مادرش بود، تنها چیزی که از او باقی مانده بودمادری که هیچ جرمی مرتکب نشده بود، مادری که فقط به خاطر مخالفت با حکومت زندگیاش را از دست داده بود.
کلارا تصویر را محکم در دست گرفت، چشمانش پر از اشک بود، اما اجازه نمیداد اشکی پایین بیاید، نه امروز.
امروز قرار نبود گریه کند، امروز قرار بود صدای مادرش باشدصدای جمعیت بلندتر شد.
+ ما عدالت میخوایم!
مردم تکرار کردند:
«عدالت!»
+ ما آزادی میخوایم!آزادی!
کلارا یک قدم جلو رفت.
+ و ما پادشاهی رو نمیخوایم که مردم خودش رو با ترس اداره کنه!
جمعیت با صدای بلندتر فریاد زد، همان لحظه...صدای باز شدن درهای بزرگ قصر شنیده شدجمعیت آرامآرام ساکت شد، نگهبانها دو طرف ورودی صف کشیدند.
و چند ثانیه بعد...پادشاه وارد شد، جونگکوک.
لباس سلطنتی مشکیرنگی به تن داشت. چهرهاش آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار هزاران نفری که مقابل قصرش ایستاده بودند، هیچ اهمیتی برایش نداشتند.
او با قدمهایی آهسته از پلههای قصر پایین آمد، مردم ناخودآگاه چند قدم عقب رفتند.
اما یک نفر عقب نرفت، کلارا، جونگکوک نگاهش را میان جمعیت چرخاند، ترس را میدید. خشم را میدید. اما ناگهان نگاهش روی دختری ثابت ماند که مستقیم به او خیره شده بود.
کلارا.
چشمهایش پر از نفرت بود نه ترس، نه تردید. نفرت. جونگکوک چند لحظه همانطور نگاهش کرد، او به نگاه مردم عادت داشت، مردم یا از او میترسیدند یا در برابرش سر خم میکردند. اما نگاه این دختر فرق داشت.
انگار اگر تاج از روی سرش برداشته میشد، کلارا باز هم همانطور به او نگاه میکرد، یکی از محافظان جلو آمد.
&اعلیحضرت، اجازه بدید شورش رو متوقف کنیم.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از کلارا بردارد، گفت:
- نه.
محافظ مکث کرد.
&اما قربان، این جمعیت—
- گفتم نه.
محافظ عقب رفت جونگکوک چند قدم جلو آمد، حالا فاصلهاش با کلارا کمتر شده بود، کلارا دستش را دور تصویر مادرش محکمتر کرد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به تصویر انداخت، بعد به او نگاه کرد.
- تو رهبر این جمعیتی؟
کلارا با صدایی سرد جواب داد:
+ شاید
مکث کرد.
+ من فقط کسیام که دیگه حاضر نیست جلوی تو سرش رو پایین بندازه.
چند نفر از مردم با شنیدن حرفش، دوباره شروع به شعار دادن کردند، جونگکوک اما فقط به کلارا نگاه میکرد.
- اسمت.
کلارا پوزخند کوتاهی زد.
+ حتی اسمم هم به دردت نمیخوره.
- اسم.
+ کلارا.
جونگکوک آرام گفت:
- «کلارا...»
کلارا بلافاصله حرفش را قطع کرد.
+ اسمم رو با اون لحن نگو.
جونگکوک ابرویش را کمی بالا برد.
- چه لحنی؟
+ همون لحنی که انگار هر چیزی که اطرافت هست، مال توئه.
جونگکوک ساکت شد. کلارا یک قدم جلو رفت.
+این مردم مال تو نیستن.
به اطرافش اشاره کرد.
+ این شهر مال تو نیست.
سپس تصویر مادرش را بالا آورد.
+ و زندگی آدمها هم مال تو نیست که هر وقت دلت خواست دربارهشون تصمیم بگیری.
چهره جونگکوک سرد ماند.
- مواظب حرف زدنت باش.
کلارا خندید. اما خندهاش هیچ شادیای نداشت.
+ این دقیقاً همون جملهایه که مادرم قبل از اینکه حکومتت ساکتش کنه، شنید.
چشمهای جونگکوک برای لحظهای روی تصویر مادر او ثابت ماند.
- مادرت؟
+ آره.
کلارا با نفرت ادامه داد:
+ یادت نمیاد، نه؟
جونگکوک چیزی نگفت.
+ طبیعیه. برای تو فقط یه اسم دیگه توی یه پرونده بوده.
صدایش لرزید، اما این بار نه از ترس، از خشم.
+ اما برای من... مادر بود.
میدان کاملاً ساکت شده بود. کلارا ادامه داد:
+ برای تو آدمها عددن. پروندهان. اسمهایی هستن که میتونید از روی کاغذ خط بزنید.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت. و دوباره به او نگاه کرد.
- تو از من متنفری.
کلارا حتی یک ثانیه هم مکث نکرد.
+ بیشتر از چیزی که بتونی تصور کنی.
جونگکوک برای اولین بار چیزی در نگاهش تغییر کرد.
- تو من رو نمیشناسی.
کلارا به تاج روی سر او نگاه کرد، بعد به چشمانش.
+ لازم نیست بشناسمت.
- پس بر چه اساسی از من متنفری؟
کلارا با صدایی آرامتر گفت:
+ بر اساس چیزهایی که هر روز میبینم.
به مردم پشت سرش اشاره کرد.
صدای فریاد مردم تمام میدان سلطنتی را پر کرده بود، میدانی که سالها هیچکس جرئت نمیکرد حتی با صدای بلند در آن صحبت کند، حالا پر شده بود از آدمهایی که دیگر سکوت نمیکردند.
صدها نفر، هزاران نفر، مردم از کوچههای اطراف آمده بودند؛ پیر و جوان، کارگر و دانشجو، خانوادههایی که سالها در سکوت زندگی کرده بودند.
روی دیوارهای شهر، شعارهایی نوشته شده بود.
«عدالت.»
«آزادی.»
«دیگر نمیترسیم.»
و در مرکز تمام این اعتراضها، دختری ایستاده بود که نگاهش از تمام جمعیت محکمتر بود.
کلارا.
در دستش تصویری از مادرش بود، تنها چیزی که از او باقی مانده بودمادری که هیچ جرمی مرتکب نشده بود، مادری که فقط به خاطر مخالفت با حکومت زندگیاش را از دست داده بود.
کلارا تصویر را محکم در دست گرفت، چشمانش پر از اشک بود، اما اجازه نمیداد اشکی پایین بیاید، نه امروز.
امروز قرار نبود گریه کند، امروز قرار بود صدای مادرش باشدصدای جمعیت بلندتر شد.
+ ما عدالت میخوایم!
مردم تکرار کردند:
«عدالت!»
+ ما آزادی میخوایم!آزادی!
کلارا یک قدم جلو رفت.
+ و ما پادشاهی رو نمیخوایم که مردم خودش رو با ترس اداره کنه!
جمعیت با صدای بلندتر فریاد زد، همان لحظه...صدای باز شدن درهای بزرگ قصر شنیده شدجمعیت آرامآرام ساکت شد، نگهبانها دو طرف ورودی صف کشیدند.
و چند ثانیه بعد...پادشاه وارد شد، جونگکوک.
لباس سلطنتی مشکیرنگی به تن داشت. چهرهاش آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار هزاران نفری که مقابل قصرش ایستاده بودند، هیچ اهمیتی برایش نداشتند.
او با قدمهایی آهسته از پلههای قصر پایین آمد، مردم ناخودآگاه چند قدم عقب رفتند.
اما یک نفر عقب نرفت، کلارا، جونگکوک نگاهش را میان جمعیت چرخاند، ترس را میدید. خشم را میدید. اما ناگهان نگاهش روی دختری ثابت ماند که مستقیم به او خیره شده بود.
کلارا.
چشمهایش پر از نفرت بود نه ترس، نه تردید. نفرت. جونگکوک چند لحظه همانطور نگاهش کرد، او به نگاه مردم عادت داشت، مردم یا از او میترسیدند یا در برابرش سر خم میکردند. اما نگاه این دختر فرق داشت.
انگار اگر تاج از روی سرش برداشته میشد، کلارا باز هم همانطور به او نگاه میکرد، یکی از محافظان جلو آمد.
&اعلیحضرت، اجازه بدید شورش رو متوقف کنیم.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از کلارا بردارد، گفت:
- نه.
محافظ مکث کرد.
&اما قربان، این جمعیت—
- گفتم نه.
محافظ عقب رفت جونگکوک چند قدم جلو آمد، حالا فاصلهاش با کلارا کمتر شده بود، کلارا دستش را دور تصویر مادرش محکمتر کرد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به تصویر انداخت، بعد به او نگاه کرد.
- تو رهبر این جمعیتی؟
کلارا با صدایی سرد جواب داد:
+ شاید
مکث کرد.
+ من فقط کسیام که دیگه حاضر نیست جلوی تو سرش رو پایین بندازه.
چند نفر از مردم با شنیدن حرفش، دوباره شروع به شعار دادن کردند، جونگکوک اما فقط به کلارا نگاه میکرد.
- اسمت.
کلارا پوزخند کوتاهی زد.
+ حتی اسمم هم به دردت نمیخوره.
- اسم.
+ کلارا.
جونگکوک آرام گفت:
- «کلارا...»
کلارا بلافاصله حرفش را قطع کرد.
+ اسمم رو با اون لحن نگو.
جونگکوک ابرویش را کمی بالا برد.
- چه لحنی؟
+ همون لحنی که انگار هر چیزی که اطرافت هست، مال توئه.
جونگکوک ساکت شد. کلارا یک قدم جلو رفت.
+این مردم مال تو نیستن.
به اطرافش اشاره کرد.
+ این شهر مال تو نیست.
سپس تصویر مادرش را بالا آورد.
+ و زندگی آدمها هم مال تو نیست که هر وقت دلت خواست دربارهشون تصمیم بگیری.
چهره جونگکوک سرد ماند.
- مواظب حرف زدنت باش.
کلارا خندید. اما خندهاش هیچ شادیای نداشت.
+ این دقیقاً همون جملهایه که مادرم قبل از اینکه حکومتت ساکتش کنه، شنید.
چشمهای جونگکوک برای لحظهای روی تصویر مادر او ثابت ماند.
- مادرت؟
+ آره.
کلارا با نفرت ادامه داد:
+ یادت نمیاد، نه؟
جونگکوک چیزی نگفت.
+ طبیعیه. برای تو فقط یه اسم دیگه توی یه پرونده بوده.
صدایش لرزید، اما این بار نه از ترس، از خشم.
+ اما برای من... مادر بود.
میدان کاملاً ساکت شده بود. کلارا ادامه داد:
+ برای تو آدمها عددن. پروندهان. اسمهایی هستن که میتونید از روی کاغذ خط بزنید.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت. و دوباره به او نگاه کرد.
- تو از من متنفری.
کلارا حتی یک ثانیه هم مکث نکرد.
+ بیشتر از چیزی که بتونی تصور کنی.
جونگکوک برای اولین بار چیزی در نگاهش تغییر کرد.
- تو من رو نمیشناسی.
کلارا به تاج روی سر او نگاه کرد، بعد به چشمانش.
+ لازم نیست بشناسمت.
- پس بر چه اساسی از من متنفری؟
کلارا با صدایی آرامتر گفت:
+ بر اساس چیزهایی که هر روز میبینم.
به مردم پشت سرش اشاره کرد.
- ۳۵۶
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط