فیک اتاق ساکت سیصدو هفت

درخواستی♡

part; 17
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو تهیونگ

بعد چند ساعت اوردنش، ولی بیهوش بود.شکمش بزرگ بود یعنی بچه را سق//ط نکرده بود. خوشحال شدم اما باید تنبیه بشه


گفتم ببرنش توی زیرزمین و ببندنش به صندلی، یه چند ساعت صبر کردم تا بهوش بیاد، براش یه سوپرایز خوبی اماده کرده بودم. باید بخاطر بچه توی شکمش شکر میکرد چون بخاطر اون کاری باهاش ندارم.



ویو یوون
چشامام را باز کرد، اولش خیلی منگ بودم ولی بعد از یه چند لحظه خوب شدم، یه نگاهی به خودم انداختم دیدم بسته شدم به صندلی.


خواستم حرف بزنم ولی دهنم بسته شده بود، ترس تمام وجودما گرفته بود. تکون میخوردم اینور و اونور میشدم ثلی فایده نداشت.


تا اینکه از پشت سرم صدای قدم شنیدم، خیلی اروم بودن و محکم لحظه به لحظه داشتن بهم نزدیک میشدن، و بار قلبم میومد توی دهنم.


اومد جلوم و نشت رو به روم، تهیونگ خیلی ترسناک تر از قبل یا هم بگم شیطانی تر از قبل شده بود، عصبی بود و چشماش کاسه ی خون بود.


_خب خانوم خانوما پایان خوشیت تموم شد، تو خواستی وارد جهنم بشی و بفرما در های جهنم برات باز شدن. تو دیگه قرار نیست بهشتی داشته باشی.


میخاستم حرف بزنم ولی نمیتونستم، چسب جلوی دهنم اجازه نمیداد حرف بزنم، دستشا گذاشت روی رون پام.


_نه امروز نمیزارم حرف بزنی. باشه برا یه وقت دیگه، الان فقط تماشا کن و شکر کن بخاطر اون بچه ای که توی شکمته باهات کاری ندارم.


فشار دستش روی پام بیشتر شد، دردم گرفته بود، تا اینکه از جاش بلند شد.


_بیاریدش.


تا اینکه دیدم جکس را با یه صورت خونی و بدن زخمی کشون کشون اوردن جلو روم.


_این مرده بهت خونه داد اون بهت کمک کرد که از دست قایم بشی. نه؟ حالا هم باید بار مجازات خودش و هم مجازات تورا باید به دوش بکشه.


سعی داشتم دستما باز کنم،ولی نمیتونستم، تکون میخوردم ولی نه، جیغ میزدم، داد میزدم ولی چسب جلوی دهنم باعث میشد صدام خفه بشه.


شروع کرد به شلاق زدن، نمیتونستم اون صحنه را ببینم. اون فقط میخاست بهم خوبی کنه نباید مجازت بشه، یه دست اومد روی چونم و سرما چرخوند طرف.


_چشماتا باز کن و ببین مجازات فرار کردن چیه. تو هر بار که فرار کنی تو چیزیت نمیشه ولی یکی دیگه بخاطر تا مجازات میشه.

رفت دوبارع سمتش و با انبر ناخون های دستش را کشید، صدای عربده های جکس وجودما گرفته بود، دلم میخاست بمیرم دلم میخاست به تهیونگ بگم ولش کن. بگم میمونم ولی نه تهیونگ این گزینه را ازم گرفته بود.


و دست اخر با چند تا گلوله کارشا تموم کرد، بوی خون داشت حالما بد میکرد، ترسیده بودم و عذاب وجدان مول خوره افتاده بود بهم.


اومد سمتم، از دستاش داشت خو..ن میچکید، اون دستشا گذاشت بهم، داد میزدم ولی صدام خفه بود.


دیدم داره طناب هارا باز میکنه، اون دستش که به دستم میخورد حالت تهوع بیشتری میگرفتم.


وقتی دستما باز کرد چسبا از روی دهنم برداشتم خواستم بلند بشم که نمیتونستم چون پاما محکم بسته بودم سر شده بود.


همونجا پل شدم رو زمین، اومد سمتم و بازوما گرفت و بلندم کرد، خیلی محکم دستما گرفته بود.


کشون کشون بردم توی اتاق منم فقط گریه میکردم، میدونستم تقلا کردن فایده ای نداره.


روزها گذشت، روزیش نبود که اروم باشم یا استرس نداشته باشم، تهیونگ قفل درا باز کرد و اومد توی اتاق


_دکتر اومده برای چکاپ زود باش بیا.


دنبالش راه افتادم، رفتم توی همون اتاقه توی زیر زمین، اونجا مثل یه بیمارستان بود. رفتم و خوابیدم روی تخت، مه دکتر اومد.


اون مایع یخا ریخت روی شکمم و شروع کرد به دیدن بچه، دوباره صدای ضربان قلبش کل اتاقا گرفت.


ترس از اینده داشتم که ایا این بچه قرار مثل من بدبخت بشه؟ تهیونگ خیلی بی حس داشت نگاه میکرد خالی از هر احساس بود.

که یهو...


شرط برای پارت بعد:
۴٠ لایک🎀
۱۵ کامنت💖
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۱۶)

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ

پارت سومتهیونگ به سمت جونگکوک رفت جونگکوک بین دستاش گیر اندا...

اتاق ساکت سیصدو هفت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط