✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣۳۱🦋)✥
✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣۳۱🦋)✥
(ویو جئون جونگ کوک)
ولی کاملا اشتباه فکر می کردم...!!!
دیگه بیخیال فکر کردن شدم و به منظره ی جلوم خیره شدم تا لذت کافی رو ازش ببرم....
(ویو لوین کاترین)
روی صخره نشستم و به جلوم خیره شدم...
عادتم بود که هروقت میومدم اینجا روزم رو مرور کنم...
رزانا هم یه کم اون طرف تر کنار یه درخت داشت یونجه میخورد...
فکر نمیکردم که روز تولدم قراره خراب بشه...
از آدما میترسیدم...!
اونم خیلی زیاد...!!
ولی بازم مهربونیم رو کنار نذاشتم و به این مرده کمک کردم تا خوب بشه...
دوباره فکرم رفت به سمت خانواده ای که عین یه آشغال دورم انداختن...!!!!
اشک تو چشام حلقه زد ولی نذاشتم که بریزن...
دلم برای مامانم خیلی تنگ شده بود...
با اینکه یه دروغ خیلی بد درموردم رو باور کرد و دست از دوست داشتنم برداشت...
ولی اون مامانمه و من بازم دوسش دارم...!
هرکاری که کرده باشه باهام من دوسش دارم...
تنها کسی که توی خانواده دوسم داشت و همیشه نازم میکرد و هیچوقت نزاشت که ناراحت باشم و خنده رو لبام می آورد فقط و فقط مامانم بود...!!
دیگه نه خواهرم دوسم داشت نه بابام و نه هم داداشام...!
نزدیک بود اشکام سرازیر بشن برای همین خیلی سریع چشمام رو مالیدم تا از بین برن اشکام و اون مرده نبینه...
ولی دیگه دیر شده بود چون وقتی به سمتش برگشتم نگاهش رو من بود و دید که چیکار کردم...
با صدای آرومی ازم پرسید:
+ خوبی.؟
منم آروم جواب دادم:
_ آره خوبم.(آروم)
+ هوم باشه.
و بعد نگاهم رو دوباره به دریاچه دوختم...
بعد چند دقیقه نگاهم رو به رزانا دادم که کنار همون درخت نشسته بود...
بلند شدم و به لباسم تکونی دادم و به اون آقاهه نگاه کردم...
با صدای آروم گفتم:
_ میخوام برگردم خونه میای.؟
جواب داد:
+ آره میام یه لحظه.
دستاش رو گذاشت روی زمین سنگی و همین که خواست بلند بشه یهو یک آخ از دهنش بیرون اومد...!
با لحنی که نگرانی توش موج میزد لب زدم:
_ ببینم تو حالت خوبه.؟
گفت:
+ آره آره خوبم چیزی نیس.(با لحنی یکم گرفته از درد)
نزدیکش شدم و کمکش کردم تا بلند شه...
ادامه دارد........💫💫
خب خب دخملااا شرط داریممم😈🎀🙂
شوخی کردم!من برای دخترای قشنگم شرط نمیزارم!!!
شما خودتون هرچقدر که بتونین حمایتم میکنید مگه نه؟🥲
مثل همیشه بهتون میگم:
حمایت یادتون نره قشنگاااا✨🌙
بوس بهتون بای بای🎀💖💫🥰❤💞💕👋👋
(ویو جئون جونگ کوک)
ولی کاملا اشتباه فکر می کردم...!!!
دیگه بیخیال فکر کردن شدم و به منظره ی جلوم خیره شدم تا لذت کافی رو ازش ببرم....
(ویو لوین کاترین)
روی صخره نشستم و به جلوم خیره شدم...
عادتم بود که هروقت میومدم اینجا روزم رو مرور کنم...
رزانا هم یه کم اون طرف تر کنار یه درخت داشت یونجه میخورد...
فکر نمیکردم که روز تولدم قراره خراب بشه...
از آدما میترسیدم...!
اونم خیلی زیاد...!!
ولی بازم مهربونیم رو کنار نذاشتم و به این مرده کمک کردم تا خوب بشه...
دوباره فکرم رفت به سمت خانواده ای که عین یه آشغال دورم انداختن...!!!!
اشک تو چشام حلقه زد ولی نذاشتم که بریزن...
دلم برای مامانم خیلی تنگ شده بود...
با اینکه یه دروغ خیلی بد درموردم رو باور کرد و دست از دوست داشتنم برداشت...
ولی اون مامانمه و من بازم دوسش دارم...!
هرکاری که کرده باشه باهام من دوسش دارم...
تنها کسی که توی خانواده دوسم داشت و همیشه نازم میکرد و هیچوقت نزاشت که ناراحت باشم و خنده رو لبام می آورد فقط و فقط مامانم بود...!!
دیگه نه خواهرم دوسم داشت نه بابام و نه هم داداشام...!
نزدیک بود اشکام سرازیر بشن برای همین خیلی سریع چشمام رو مالیدم تا از بین برن اشکام و اون مرده نبینه...
ولی دیگه دیر شده بود چون وقتی به سمتش برگشتم نگاهش رو من بود و دید که چیکار کردم...
با صدای آرومی ازم پرسید:
+ خوبی.؟
منم آروم جواب دادم:
_ آره خوبم.(آروم)
+ هوم باشه.
و بعد نگاهم رو دوباره به دریاچه دوختم...
بعد چند دقیقه نگاهم رو به رزانا دادم که کنار همون درخت نشسته بود...
بلند شدم و به لباسم تکونی دادم و به اون آقاهه نگاه کردم...
با صدای آروم گفتم:
_ میخوام برگردم خونه میای.؟
جواب داد:
+ آره میام یه لحظه.
دستاش رو گذاشت روی زمین سنگی و همین که خواست بلند بشه یهو یک آخ از دهنش بیرون اومد...!
با لحنی که نگرانی توش موج میزد لب زدم:
_ ببینم تو حالت خوبه.؟
گفت:
+ آره آره خوبم چیزی نیس.(با لحنی یکم گرفته از درد)
نزدیکش شدم و کمکش کردم تا بلند شه...
ادامه دارد........💫💫
خب خب دخملااا شرط داریممم😈🎀🙂
شوخی کردم!من برای دخترای قشنگم شرط نمیزارم!!!
شما خودتون هرچقدر که بتونین حمایتم میکنید مگه نه؟🥲
مثل همیشه بهتون میگم:
حمایت یادتون نره قشنگاااا✨🌙
بوس بهتون بای بای🎀💖💫🥰❤💞💕👋👋
- ۲۳۸
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط