✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣30🦋)✥
✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣30🦋)✥
(ویو جئون جونگ کوک)
هرچی جلو تر میرفتیم گلبرگ ها زیاد تر میشدن...
همون طور داشتم پایین رو نگاه میکردم و تو دلم میگفتم که جرا اینهمه گلبرگ هست...
که دیگه بیخیال شدم و سرم رو آوردم بالا که با یه عالمه درخت مواجه شدم...!!!
همشون هم برگ هاشون صورتی بود دقیقا همونطور که زیر پاهام یه عالمه بود...!
یکم تعجب کردم و هی به این درخت و اون درخت نگاه میکردم...
خیلی زیاد بودن انگار هرچی بیشتر جلوتر میرفتیم کمتر که نه بلکه بیشتر هم میشد درخت ها....!!
(ویو ۱۷ دقیقه بعد)
فک کنم بیشتر از ربع ساعت شده بود که داشتیم قدم میزدیم...
فقط سکوت کرده بودیم و به غیر از صدای باد و برخورد شاخه ها چیز دیگه ای نمیشنیدیم...
جَوِ بینمون نه سنگین بود نه هم راحت...
یه لحظه نگاهم رفت به سمت دختری که ازم جلوتر حرکت میکرد...
موهای طلایی و درخشانش توسط باد به رقص دراومده بودن و هی به این طرف و اون طرف تکون میخوردند...
خیلی آروم داشت قدم میزد و از منظره لذت میبرد...
انگار اینجا براش عادی و در عین حال آرامش بخش بود...
بلخره از کنار درخت ها گذشتیم و به یه جای دیگه رسیدیم...
یه صخره ی کوچیک...!
من که فکر میکردم یه جنگلِ خوفناک و خطرناکه که هیچ وقت قرار نیس جون سالم به در ببرم و توسط حیوان ها و گرگ های وحشی خورده بشم....
ولی خیلی با تصوراتم فرق میکرد...
اینجا یک جای رویایی بود و وقتی هم که شب میشد رویایی تر از قبل میشد...
رسیدیم و روی صخره آروم نشستیم...
دریاچه ای نه خیلی کوچیک و نه خیلی بزرگ رو به رومون درحال حرکت کردن بود...
صدای جیک جیک پرنده های کوچولو و صدای موج هایی که آروم به سنگ های اونجا برخورد میکردند آرامش بخش بود...!
فکر میکردم فقط کشتن آدم ها و شکنجه دادنشون بهم لذت میده و اینجور چیزا حوصله سر برن...
ولی کاملا اشتباه میکردم....!!
ادامه دارد........💫💫
حمایت یادتون نره قشنگاااا✨🌙
(ویو جئون جونگ کوک)
هرچی جلو تر میرفتیم گلبرگ ها زیاد تر میشدن...
همون طور داشتم پایین رو نگاه میکردم و تو دلم میگفتم که جرا اینهمه گلبرگ هست...
که دیگه بیخیال شدم و سرم رو آوردم بالا که با یه عالمه درخت مواجه شدم...!!!
همشون هم برگ هاشون صورتی بود دقیقا همونطور که زیر پاهام یه عالمه بود...!
یکم تعجب کردم و هی به این درخت و اون درخت نگاه میکردم...
خیلی زیاد بودن انگار هرچی بیشتر جلوتر میرفتیم کمتر که نه بلکه بیشتر هم میشد درخت ها....!!
(ویو ۱۷ دقیقه بعد)
فک کنم بیشتر از ربع ساعت شده بود که داشتیم قدم میزدیم...
فقط سکوت کرده بودیم و به غیر از صدای باد و برخورد شاخه ها چیز دیگه ای نمیشنیدیم...
جَوِ بینمون نه سنگین بود نه هم راحت...
یه لحظه نگاهم رفت به سمت دختری که ازم جلوتر حرکت میکرد...
موهای طلایی و درخشانش توسط باد به رقص دراومده بودن و هی به این طرف و اون طرف تکون میخوردند...
خیلی آروم داشت قدم میزد و از منظره لذت میبرد...
انگار اینجا براش عادی و در عین حال آرامش بخش بود...
بلخره از کنار درخت ها گذشتیم و به یه جای دیگه رسیدیم...
یه صخره ی کوچیک...!
من که فکر میکردم یه جنگلِ خوفناک و خطرناکه که هیچ وقت قرار نیس جون سالم به در ببرم و توسط حیوان ها و گرگ های وحشی خورده بشم....
ولی خیلی با تصوراتم فرق میکرد...
اینجا یک جای رویایی بود و وقتی هم که شب میشد رویایی تر از قبل میشد...
رسیدیم و روی صخره آروم نشستیم...
دریاچه ای نه خیلی کوچیک و نه خیلی بزرگ رو به رومون درحال حرکت کردن بود...
صدای جیک جیک پرنده های کوچولو و صدای موج هایی که آروم به سنگ های اونجا برخورد میکردند آرامش بخش بود...!
فکر میکردم فقط کشتن آدم ها و شکنجه دادنشون بهم لذت میده و اینجور چیزا حوصله سر برن...
ولی کاملا اشتباه میکردم....!!
ادامه دارد........💫💫
حمایت یادتون نره قشنگاااا✨🌙
- ۶۷۷
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط