✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣29🦋)✥
✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣29🦋)✥
(ویو جئون جونگ کوک)
_ بیا کفشات رو نگه داشتم اینا به لباسی که الان پوشیدی میان.(آروم)
+ هوم.
و بلند شدم و به سمتش قدم برداشتم...
وقتی بهش رسیدم یکم کنار رفت تا من بتونم کفش هامو بپوشم...
خم شدم به سمت کفشام که توی شونم دوباره یه سوزش بد پیچید...
چشمام رو یه لحظه بستم و دوباره بازشون کردم...
که انگار دختره متوجه شده بود گفت:
_ دردت گرفت.؟(آروم و یکم با لحن نگران میگه)
با صدایی که از درد یکم گرفته بود گفتم:
+ آره یکم.
کمکم کرد تا دوباره صاف وایستم و بعد من رو راهی مبل کرد...
بعد هم کمکم کرد تا روی مبل بشینم و خودش برگشت سمت کفش ها و اونارو آورد پیشم...
جلوی پاهام روی یک زانوش نشست و بدون هیچ حرفی یه پام رو کرد تو کفش...!!!!!!!
اون یکی هم همینطور....!!!!!!!
الان چرا باید یه همچین کاری انجام بده...؟
اون یه دختره و الان برای یه مرد این کار رو انجام داد....؟
این دختر کوچولو زیادی مهربونه...!!!!
وقتی کارش رو انجام داد از جاش بلند شد و به لباسش یه تکونی داد و ازم دور شد....
گفت:
_ حالا بیا بریم بیرون.(آروم)
ادامه داد:
_ شونت دیگه درد نداره.؟(آروم)
آروم جواب دادم:
+ نه دیگه درد نداره بریم.
_ اوهوم.(آروم)
از روی مبل بلند شدمو باهم به سمت در قدم برداشتیم...
در رو باز کرد و رفت بیرون بعد هم من پشت سرش اومدم بیرون...
برای اولین بار حیات رو دیده بودم
چه حیات قشنگی داشت...
گلدون هایی که پر از گلِ لیلیوم و یاس و سوسن بودن زیادی حیات رو خوشگل کرده بودن...
نور کمرنگ ماه راه رو برامون روشن کرده بود و زیاد هوا تاریک نبود...
درِ کوچیکِ حیات رو باز کرد و از حیات هم خارج شدیم...
دختره راهش رو کج کرد و از سمت بغل خونه شروع کرد به راه رفتن...
من هم پشت سرش راه افتادم و هرجا که اون میرفت منم میرفتم...
(ویو پنج دقیقهی بعد)
الان جلوی یه در بودیم که انگار در اصطبل بود...
دختره در رو باز کرد و رفت داخل...
منم توی چهار چوب در وایستاده بودم و تماشاش میکردم...
رفت پیش اسبش و بغلش کرد...
بعد رفت به سمت گوشه ی اصطبل و زین رو برداشت و گذاشت روی اسبش...
از بندِ زین گرفت و اسب رو راهی بیرون کرد...
رفتم کنار تا دختره بتونه اسب رو از در ، رد کنه...
وقتی اونا رد شدن من هم پشت سرش راه افتادم و هرجا که اون میرفت دنبالش میرفتم...
انگاری دختره همه جای این جنگل رو بلد بود و همینطوری داشت به سمت جاهای مختلف میرفت...
همونطور داشتیم راه میرفتیم که این فسقل...جاننن...؟!
من چی گفتم...؟!
نخیرم اصلا هم اینطور نیست آخه این کجاش فسقلیه...؟
اوفف اصلا ولش...
دوباره به ی سمت دیگه راهش رو کج کرد و وارد اون راهِ جدید شد...
داشتیم قدم میزدیم که کم کم زیر پاهام گلبرگ های صورتی کمرنگ پیدا میشد...
هرچی جلو تر میرفتیم گلبرگ ها زیاد تر میشد...
ادامه دارد.......💫💫
حمایت یادتون نره قشنگا✨🌙
(ویو جئون جونگ کوک)
_ بیا کفشات رو نگه داشتم اینا به لباسی که الان پوشیدی میان.(آروم)
+ هوم.
و بلند شدم و به سمتش قدم برداشتم...
وقتی بهش رسیدم یکم کنار رفت تا من بتونم کفش هامو بپوشم...
خم شدم به سمت کفشام که توی شونم دوباره یه سوزش بد پیچید...
چشمام رو یه لحظه بستم و دوباره بازشون کردم...
که انگار دختره متوجه شده بود گفت:
_ دردت گرفت.؟(آروم و یکم با لحن نگران میگه)
با صدایی که از درد یکم گرفته بود گفتم:
+ آره یکم.
کمکم کرد تا دوباره صاف وایستم و بعد من رو راهی مبل کرد...
بعد هم کمکم کرد تا روی مبل بشینم و خودش برگشت سمت کفش ها و اونارو آورد پیشم...
جلوی پاهام روی یک زانوش نشست و بدون هیچ حرفی یه پام رو کرد تو کفش...!!!!!!!
اون یکی هم همینطور....!!!!!!!
الان چرا باید یه همچین کاری انجام بده...؟
اون یه دختره و الان برای یه مرد این کار رو انجام داد....؟
این دختر کوچولو زیادی مهربونه...!!!!
وقتی کارش رو انجام داد از جاش بلند شد و به لباسش یه تکونی داد و ازم دور شد....
گفت:
_ حالا بیا بریم بیرون.(آروم)
ادامه داد:
_ شونت دیگه درد نداره.؟(آروم)
آروم جواب دادم:
+ نه دیگه درد نداره بریم.
_ اوهوم.(آروم)
از روی مبل بلند شدمو باهم به سمت در قدم برداشتیم...
در رو باز کرد و رفت بیرون بعد هم من پشت سرش اومدم بیرون...
برای اولین بار حیات رو دیده بودم
چه حیات قشنگی داشت...
گلدون هایی که پر از گلِ لیلیوم و یاس و سوسن بودن زیادی حیات رو خوشگل کرده بودن...
نور کمرنگ ماه راه رو برامون روشن کرده بود و زیاد هوا تاریک نبود...
درِ کوچیکِ حیات رو باز کرد و از حیات هم خارج شدیم...
دختره راهش رو کج کرد و از سمت بغل خونه شروع کرد به راه رفتن...
من هم پشت سرش راه افتادم و هرجا که اون میرفت منم میرفتم...
(ویو پنج دقیقهی بعد)
الان جلوی یه در بودیم که انگار در اصطبل بود...
دختره در رو باز کرد و رفت داخل...
منم توی چهار چوب در وایستاده بودم و تماشاش میکردم...
رفت پیش اسبش و بغلش کرد...
بعد رفت به سمت گوشه ی اصطبل و زین رو برداشت و گذاشت روی اسبش...
از بندِ زین گرفت و اسب رو راهی بیرون کرد...
رفتم کنار تا دختره بتونه اسب رو از در ، رد کنه...
وقتی اونا رد شدن من هم پشت سرش راه افتادم و هرجا که اون میرفت دنبالش میرفتم...
انگاری دختره همه جای این جنگل رو بلد بود و همینطوری داشت به سمت جاهای مختلف میرفت...
همونطور داشتیم راه میرفتیم که این فسقل...جاننن...؟!
من چی گفتم...؟!
نخیرم اصلا هم اینطور نیست آخه این کجاش فسقلیه...؟
اوفف اصلا ولش...
دوباره به ی سمت دیگه راهش رو کج کرد و وارد اون راهِ جدید شد...
داشتیم قدم میزدیم که کم کم زیر پاهام گلبرگ های صورتی کمرنگ پیدا میشد...
هرچی جلو تر میرفتیم گلبرگ ها زیاد تر میشد...
ادامه دارد.......💫💫
حمایت یادتون نره قشنگا✨🌙
- ۳۱۲
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط