US,because of them...
US,because of them...
Part⁶
اقای پارک:چون اگر این ازدواج صورت بگیره،شماها فکر میکنید واقعیه..نمیخوام به خاطر دوتا عاشق،کل شرکت پر از شایعه بشه
اقای مین:تا یک هفته بهتون فرصت میدم..تا ارا و یونگی جدا بشن..و جیمین و یونا باهم کنار بیان
جیمین اخم خیلی کمرنگی کرد..ولی از دید من پنهون نبود
برای اولین بار،اشکی از چشمم سر خورد
-تاحالا فکر کردین ما چی میخوایم؟
سکوت حکم فرما شد..چون جوابش کاملا مشخص بود
-خواستم برم رشته ی گرافیک،نزاشتین..خواستم مهاجرت کنم،نزاشتین..کدوم خانوادهای از پیشرفت بَچش بدش میاد؟خواستم دوست به غیر از ارا داشته باشم،گفتید نه نمیشه..میزارید منم توی زندگیم یه تصمیمی بگیرم؟
بابا از جاش بلند شد:
اقای مین:یونا تمومش کن
-نمیخوام تمومش کنم
اقای مین:یونا ساکت شو
-مشکلی به وجود میاد؟نکنه شایعه میشه؟
با احساس سوزش و طعم خون،چشمام رو بستم..
اره..آدما میتونن خیلی راحت به عزیزترینهاشون سیلی بزنن
سرم رو تکون دادم..انگار اتفاقی نیوفتاده
-هرکاری میخواید بکنید..ولی به من ربطی نداره
کیفم رو برداشتم و از اونجا خارج شدم
بی هدف قدم میزدم و تمام حرفاهارو مرور میکردم
به اولین فروشگاهی که رسیدم،دوتا بطری سوجو گرفتم
درسته تاحالا خوردم،ولی ظرفیتم کمه..
اولی رو سر کشیدم..و تقریبا مست بودم
روی نیمکت پارک نشستم و سرم رو به عقب هدایت کردم
اشکام روی گونهام میغلتید و پایین میریخت
و همون لحظه،بارون شدیدی شروع شد
-حتی ابر هم داره برام گریه میکنه
پوزخندی زدم..
و اجازه دادم اشک هایی که چندین ساله نگه داشتم،بریزه
-ازشون متنفرم..حتی اگه بهترین باشن
بطری دوم هم خالی شد..
از جام بلند شدم..نمیتونستم درست راه برم..هم مست بودم و هم سردم بود
نوک بینیم و چشمام قرمز شده بود
سرم درد میکرد و سرگیجه داشتم
داشتم بیهدف قدم برمیداشتم که خوردم به یه جسم گنده
سرم رو بالا اوردم..جیمین بود..و برای اولین بار یکم توی چهرهاش نگرانی وجود داشت
+خانوم مین..حالتون خوبه؟
-من؟معلومه..
+بیاید ببرمتون خونه
چند قدمی به عقب رفتم
-نمیام
+ولی حالتون خوب نیست
-دارم میگم نمیام
اینبار با صدای خیلی بلندی گفتم
اومد نزدیک تر..
+اما...
-ساکت شو..فقط بزار تنها باشم
حرفی نزد و همونجا وایساد..
نزدیکش شدم..مشت هامو بهش میکوبیدم
-میفهمی چه حسی داره..اینکه جلوی همه از بابام سیلی بخورم؟من نمیخوام ازدواج کنم..پارک من دلم میخواد یه بار خودم تصمیم بگیرم..دلم میخواد زندگی کنم
چیزی نگفت..
همونجوری که مشتام روی قفسه ی سینش بود،سرم رو گرفت و به خودش نزدیک کرد
بعد اروم فرو رفتم توی بغلش..
-خسته شدم پارک..از قوی بودن خسته شدم
+پس فقط خودت باش
-نمیتونم..نمیزارن من خود واقعیم رو نشون بدم
+چرا؟
-اینو از اونا بپرس
کتش رو در اورد و روی شونهام انداخت
دستاش روی روی کمرم گذاشت و بیشتر منو به خودش چسبوند..دستام اروم دورش حلقه شد
و برای اولین بار،نه من اون یونای جدی بودم،و نه اون جیمین سرد و خنثی..
چند دقیقهای توی همون حالت بودیم
بعد اروم دستاش رو باز کرد
+حالتون بهتره؟
-انقدر رسمی حرق نزن پارک
+چشم..شماهم همینطور
-باشه..
+حالت بهتر شد؟
-اره..خیلی بهترم
+الان بریم خونهاتون
-نچ!
+پس..میخوای بیای خونه ی من؟
چشم های آبیم که حالا قرمز شده بود رو بهش دوختم
این خودش جوابگوی همهچیز بود..
-بریم..نمیخوام پیششون باشم
چند ثانیه گذشت..بعد برآید استایل بغلم کرد
لباسش رو گرفتم تا نیوفتم
-واقعا باهم قراره ازدواج کنیم؟
جوابش مشخص بود
+من مشکلی ندارم..ولی ظلمه اگر گزارن یونگی و ارا ازدواج کنن
-یه فکری دارم
دست از حرکت کردن برداشت و وایساد:
+چی؟
-ما این ازدواج رو قبول میکنیم..ولی به یه شرط!یونگی و ارا هم ازدواج کنن...
*ادامه دارد...
Part⁶
اقای پارک:چون اگر این ازدواج صورت بگیره،شماها فکر میکنید واقعیه..نمیخوام به خاطر دوتا عاشق،کل شرکت پر از شایعه بشه
اقای مین:تا یک هفته بهتون فرصت میدم..تا ارا و یونگی جدا بشن..و جیمین و یونا باهم کنار بیان
جیمین اخم خیلی کمرنگی کرد..ولی از دید من پنهون نبود
برای اولین بار،اشکی از چشمم سر خورد
-تاحالا فکر کردین ما چی میخوایم؟
سکوت حکم فرما شد..چون جوابش کاملا مشخص بود
-خواستم برم رشته ی گرافیک،نزاشتین..خواستم مهاجرت کنم،نزاشتین..کدوم خانوادهای از پیشرفت بَچش بدش میاد؟خواستم دوست به غیر از ارا داشته باشم،گفتید نه نمیشه..میزارید منم توی زندگیم یه تصمیمی بگیرم؟
بابا از جاش بلند شد:
اقای مین:یونا تمومش کن
-نمیخوام تمومش کنم
اقای مین:یونا ساکت شو
-مشکلی به وجود میاد؟نکنه شایعه میشه؟
با احساس سوزش و طعم خون،چشمام رو بستم..
اره..آدما میتونن خیلی راحت به عزیزترینهاشون سیلی بزنن
سرم رو تکون دادم..انگار اتفاقی نیوفتاده
-هرکاری میخواید بکنید..ولی به من ربطی نداره
کیفم رو برداشتم و از اونجا خارج شدم
بی هدف قدم میزدم و تمام حرفاهارو مرور میکردم
به اولین فروشگاهی که رسیدم،دوتا بطری سوجو گرفتم
درسته تاحالا خوردم،ولی ظرفیتم کمه..
اولی رو سر کشیدم..و تقریبا مست بودم
روی نیمکت پارک نشستم و سرم رو به عقب هدایت کردم
اشکام روی گونهام میغلتید و پایین میریخت
و همون لحظه،بارون شدیدی شروع شد
-حتی ابر هم داره برام گریه میکنه
پوزخندی زدم..
و اجازه دادم اشک هایی که چندین ساله نگه داشتم،بریزه
-ازشون متنفرم..حتی اگه بهترین باشن
بطری دوم هم خالی شد..
از جام بلند شدم..نمیتونستم درست راه برم..هم مست بودم و هم سردم بود
نوک بینیم و چشمام قرمز شده بود
سرم درد میکرد و سرگیجه داشتم
داشتم بیهدف قدم برمیداشتم که خوردم به یه جسم گنده
سرم رو بالا اوردم..جیمین بود..و برای اولین بار یکم توی چهرهاش نگرانی وجود داشت
+خانوم مین..حالتون خوبه؟
-من؟معلومه..
+بیاید ببرمتون خونه
چند قدمی به عقب رفتم
-نمیام
+ولی حالتون خوب نیست
-دارم میگم نمیام
اینبار با صدای خیلی بلندی گفتم
اومد نزدیک تر..
+اما...
-ساکت شو..فقط بزار تنها باشم
حرفی نزد و همونجا وایساد..
نزدیکش شدم..مشت هامو بهش میکوبیدم
-میفهمی چه حسی داره..اینکه جلوی همه از بابام سیلی بخورم؟من نمیخوام ازدواج کنم..پارک من دلم میخواد یه بار خودم تصمیم بگیرم..دلم میخواد زندگی کنم
چیزی نگفت..
همونجوری که مشتام روی قفسه ی سینش بود،سرم رو گرفت و به خودش نزدیک کرد
بعد اروم فرو رفتم توی بغلش..
-خسته شدم پارک..از قوی بودن خسته شدم
+پس فقط خودت باش
-نمیتونم..نمیزارن من خود واقعیم رو نشون بدم
+چرا؟
-اینو از اونا بپرس
کتش رو در اورد و روی شونهام انداخت
دستاش روی روی کمرم گذاشت و بیشتر منو به خودش چسبوند..دستام اروم دورش حلقه شد
و برای اولین بار،نه من اون یونای جدی بودم،و نه اون جیمین سرد و خنثی..
چند دقیقهای توی همون حالت بودیم
بعد اروم دستاش رو باز کرد
+حالتون بهتره؟
-انقدر رسمی حرق نزن پارک
+چشم..شماهم همینطور
-باشه..
+حالت بهتر شد؟
-اره..خیلی بهترم
+الان بریم خونهاتون
-نچ!
+پس..میخوای بیای خونه ی من؟
چشم های آبیم که حالا قرمز شده بود رو بهش دوختم
این خودش جوابگوی همهچیز بود..
-بریم..نمیخوام پیششون باشم
چند ثانیه گذشت..بعد برآید استایل بغلم کرد
لباسش رو گرفتم تا نیوفتم
-واقعا باهم قراره ازدواج کنیم؟
جوابش مشخص بود
+من مشکلی ندارم..ولی ظلمه اگر گزارن یونگی و ارا ازدواج کنن
-یه فکری دارم
دست از حرکت کردن برداشت و وایساد:
+چی؟
-ما این ازدواج رو قبول میکنیم..ولی به یه شرط!یونگی و ارا هم ازدواج کنن...
*ادامه دارد...
- ۳۶۰
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط