US,because of them...
US,because of them...
Part⁵
یونگی بالاسرم نشسته بود و داشت اروم صدام میزد
پلکام رو از هم فاصله دادم..خوابالود گفتم:
-چیه؟
یونگی:ساعت ۶ شده..مهمونی هم ساعت ۸ شروع میشه..نمیخوای بلند شی؟
مثل برق گرفته ها روی تخت نشستم
خندید و ظرف نوتلا رو کنارم گذاشت
یونگی:سریع اماده شو
و رفت بیرون..
یه دوش چند دقیقهای گرفتم..و بعدش نوتلا رو خوردم!
پشت میز آرایشم نشستم و بعد از روتین،میکاپ رو شروع کردم
پرایمر..ژل ابرو..کرمپودر..رژگونه ی مایع..کانسیلر روشن..کانتور..پودر فیکس به مقدار زیااااد..رژگونه ی پودری..شاین پشت چشم..ریمل زیاد..و با رژ قرمز کارو تموم کردم
لباس قرمز رنگ رو به تن کردم..اولش کلی اکسسوری انداختم..ولی بعدش فقط یه گوشواره و چندتا دستبند ظریف استفاده کردم
موهام رو خشک کردم..با اتومو موجدارش کردم..برای ثابت موندنش تافت زدم..و اسپری اکلیل بهش زدم
کفش هامو پا کردم..کیفم رو برداشتم
و با عطر یه دوش دوباره گرفتم..گوشیم رو داخل کیفم گذاشتم و رفتم پایین
مامان با یه لباس صدفی،و بابا و یونگی با کتوشلوار مشکی ایستاده بودن
یونگی واقعا خوشتیپ شده بود
اقای مین:عروس خانوم تشریف اوردن
یونگی دستاشو باز کرد تا برم بغلش..محکم بغلش کردم
یونگی:خیلی خوشگل شدی خواهری
-توهم خیلی خوشتیپ شدی داداشی
بعد دست همو گرفتیم و سوار ماشین شدیم..
ولی انگار بابا حواسش یه جای دیگه بود..و داخل نگاه مامان،یه نگرانی دیده میشد
وقتی رسیدیم به خونه ی اقای پارک،بابا لبخند زد..ولی کاملا مصنوعی
به عنوان دخترشون میدونم اخلاقشون چجوریه!
منم دلشوره ی عجیبی گرفتم از کاراشون
وارد شدیم..خانوم پارک با خوشرویی اومد به استقبالمون
خانوم پارک رو بغل کردم..با اقای پارک دست دادم..وقتی نوبت به ارا رسید،خواستم رد بشم..ولی بغلم کرد..دم گوشم گفت:
ارا:ببخشید..میدونم نباید اونکارو انجام میدادم..میخواستم یه لباس دیگه رو بگیرم ولی یونگی نزاشت..منم عصبانی بودم
بهش حق دادم..یونگی یکم زیادی سختگیره
لباسش هم واقعا خوشگل بود!
دستم رو پشت کمرش حرکت دادم..و ازش جدا شدم
نوبت رسید به جیمین..
نگاه دوتاییمون لحظهای به هم قفل شد..سرم رو پایین انداختم و اروم گفتم:
-سلام
+خوش اومدید
و از کنارش رد شدم..
خانواده ها روی مبل های روبهرو نشسته بودن
ارا کنار جیمین،جیمین کنار یونگی،یونگی هم کنار من بود
تمام حرکات بابا و اقای پارک رو زیر نظر داشتم..با اظطراب حرف میزدن..گاهی میخواستن چیزی بگن ولی حرفشون رو میخوردن
تا اینکه آقای پارک سرفهای کرد که توجه همهمون بهش جلب شد:
اقای پارک:شرکت لاوا از دوره ی نوجوانی ما پابرجاست..و درخواست شراکت زیادی هم دریافت کردیم..ولی تازگیا شرکت درحال ورشکسته..همه در علیه ما در اومدن
اقای مین:من و اقایپارک قراری گذاشتیم
نفس همه توی سینشون حبس شد..
اقای مین:ازدواج فرزندانمون..یعنی یونا و جیمین
با این حرف انگار یه سطل اب ریختن روی سرم:
-متوجه نمیشم..
اقای پارک:این ازدواج فقط روی کاغذه و هیچ لمسی اتفاق نمیافته
نفسام نامنظم شد..درکش برام سخت بود
تا اینکه یونگی گفت:
یونگی:من یه ایده ی دیگه هم دارم
همه بهش نگاه کردیم..
یونگی:خب..راستش..من و ارا هم رو دوست داریم..دیوانهوار عاشق همیم..و نمیشه من و ارا این ازدواج رو قبول کنیم؟
مامان و خانوم پارک لبخندی زدن..منم نفس راحتی کشیدم..خانوم پارک با ذوق گفت:
خانوم پارک:چقدر وقته؟
ارا که خجالت کشیده بود سرش رو پایین انداخت:
ارا:یک ساله
خانوم مین:واییی مبارکه
بابا دستش رو روی میز کوبید..
وای نه!یاد باباها نبودیم
اقای مین:هیچکس نظر ما رو نخواست؟
و نگاهشو به اقای پارک داد..
اقای مین:شماها میدونید من بدم میادکه بحث خانواده،عشق و کار رو قاطی کنم..حالا بعد از یکسال میگید عاشق همید؟من این اجازه رو نمیدم
اقای پارک:اصلا به چه اجازهای باهم قرار میزارید؟ها؟نمیگید شایعه درست میشه؟این ازدواج انجام نمیشه
جوری با داد حرف هاشون رو گفتن که ارا گریش گرفت..یونگی هم تعجب کرده بود..ولی چهره ی خنثیِ خودش رو حفظ کرد
جیمین تا الان هیچ چیزی نگفته بود..انگار اصلا براش مهم نبود
ارا:یعنی چی؟چرا نمیزارید؟حتما باید دو نفر که چند روزه هم رو میشناسن،ازدواج کنن..و کسایی که عاشق همن از هم جدا بشن؟این بیرحمیه
اقای پارک:ساکت شو ارا..وقتی گفتم نه یعنی نه!
ارا:چرا نه؟چرا؟
اقای پارک دستش به صورتش کشید...
*ادامه دارد...
Part⁵
یونگی بالاسرم نشسته بود و داشت اروم صدام میزد
پلکام رو از هم فاصله دادم..خوابالود گفتم:
-چیه؟
یونگی:ساعت ۶ شده..مهمونی هم ساعت ۸ شروع میشه..نمیخوای بلند شی؟
مثل برق گرفته ها روی تخت نشستم
خندید و ظرف نوتلا رو کنارم گذاشت
یونگی:سریع اماده شو
و رفت بیرون..
یه دوش چند دقیقهای گرفتم..و بعدش نوتلا رو خوردم!
پشت میز آرایشم نشستم و بعد از روتین،میکاپ رو شروع کردم
پرایمر..ژل ابرو..کرمپودر..رژگونه ی مایع..کانسیلر روشن..کانتور..پودر فیکس به مقدار زیااااد..رژگونه ی پودری..شاین پشت چشم..ریمل زیاد..و با رژ قرمز کارو تموم کردم
لباس قرمز رنگ رو به تن کردم..اولش کلی اکسسوری انداختم..ولی بعدش فقط یه گوشواره و چندتا دستبند ظریف استفاده کردم
موهام رو خشک کردم..با اتومو موجدارش کردم..برای ثابت موندنش تافت زدم..و اسپری اکلیل بهش زدم
کفش هامو پا کردم..کیفم رو برداشتم
و با عطر یه دوش دوباره گرفتم..گوشیم رو داخل کیفم گذاشتم و رفتم پایین
مامان با یه لباس صدفی،و بابا و یونگی با کتوشلوار مشکی ایستاده بودن
یونگی واقعا خوشتیپ شده بود
اقای مین:عروس خانوم تشریف اوردن
یونگی دستاشو باز کرد تا برم بغلش..محکم بغلش کردم
یونگی:خیلی خوشگل شدی خواهری
-توهم خیلی خوشتیپ شدی داداشی
بعد دست همو گرفتیم و سوار ماشین شدیم..
ولی انگار بابا حواسش یه جای دیگه بود..و داخل نگاه مامان،یه نگرانی دیده میشد
وقتی رسیدیم به خونه ی اقای پارک،بابا لبخند زد..ولی کاملا مصنوعی
به عنوان دخترشون میدونم اخلاقشون چجوریه!
منم دلشوره ی عجیبی گرفتم از کاراشون
وارد شدیم..خانوم پارک با خوشرویی اومد به استقبالمون
خانوم پارک رو بغل کردم..با اقای پارک دست دادم..وقتی نوبت به ارا رسید،خواستم رد بشم..ولی بغلم کرد..دم گوشم گفت:
ارا:ببخشید..میدونم نباید اونکارو انجام میدادم..میخواستم یه لباس دیگه رو بگیرم ولی یونگی نزاشت..منم عصبانی بودم
بهش حق دادم..یونگی یکم زیادی سختگیره
لباسش هم واقعا خوشگل بود!
دستم رو پشت کمرش حرکت دادم..و ازش جدا شدم
نوبت رسید به جیمین..
نگاه دوتاییمون لحظهای به هم قفل شد..سرم رو پایین انداختم و اروم گفتم:
-سلام
+خوش اومدید
و از کنارش رد شدم..
خانواده ها روی مبل های روبهرو نشسته بودن
ارا کنار جیمین،جیمین کنار یونگی،یونگی هم کنار من بود
تمام حرکات بابا و اقای پارک رو زیر نظر داشتم..با اظطراب حرف میزدن..گاهی میخواستن چیزی بگن ولی حرفشون رو میخوردن
تا اینکه آقای پارک سرفهای کرد که توجه همهمون بهش جلب شد:
اقای پارک:شرکت لاوا از دوره ی نوجوانی ما پابرجاست..و درخواست شراکت زیادی هم دریافت کردیم..ولی تازگیا شرکت درحال ورشکسته..همه در علیه ما در اومدن
اقای مین:من و اقایپارک قراری گذاشتیم
نفس همه توی سینشون حبس شد..
اقای مین:ازدواج فرزندانمون..یعنی یونا و جیمین
با این حرف انگار یه سطل اب ریختن روی سرم:
-متوجه نمیشم..
اقای پارک:این ازدواج فقط روی کاغذه و هیچ لمسی اتفاق نمیافته
نفسام نامنظم شد..درکش برام سخت بود
تا اینکه یونگی گفت:
یونگی:من یه ایده ی دیگه هم دارم
همه بهش نگاه کردیم..
یونگی:خب..راستش..من و ارا هم رو دوست داریم..دیوانهوار عاشق همیم..و نمیشه من و ارا این ازدواج رو قبول کنیم؟
مامان و خانوم پارک لبخندی زدن..منم نفس راحتی کشیدم..خانوم پارک با ذوق گفت:
خانوم پارک:چقدر وقته؟
ارا که خجالت کشیده بود سرش رو پایین انداخت:
ارا:یک ساله
خانوم مین:واییی مبارکه
بابا دستش رو روی میز کوبید..
وای نه!یاد باباها نبودیم
اقای مین:هیچکس نظر ما رو نخواست؟
و نگاهشو به اقای پارک داد..
اقای مین:شماها میدونید من بدم میادکه بحث خانواده،عشق و کار رو قاطی کنم..حالا بعد از یکسال میگید عاشق همید؟من این اجازه رو نمیدم
اقای پارک:اصلا به چه اجازهای باهم قرار میزارید؟ها؟نمیگید شایعه درست میشه؟این ازدواج انجام نمیشه
جوری با داد حرف هاشون رو گفتن که ارا گریش گرفت..یونگی هم تعجب کرده بود..ولی چهره ی خنثیِ خودش رو حفظ کرد
جیمین تا الان هیچ چیزی نگفته بود..انگار اصلا براش مهم نبود
ارا:یعنی چی؟چرا نمیزارید؟حتما باید دو نفر که چند روزه هم رو میشناسن،ازدواج کنن..و کسایی که عاشق همن از هم جدا بشن؟این بیرحمیه
اقای پارک:ساکت شو ارا..وقتی گفتم نه یعنی نه!
ارا:چرا نه؟چرا؟
اقای پارک دستش به صورتش کشید...
*ادامه دارد...
- ۳۶۷
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط