#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو
#Part_31
·
·
·
ا/ت بهش نگاه می‌کرد..

به خط صورتش ، به نفس‌های آرومش...

با خودش فکر کرد : " این همون پسر معروفه؟! همونی که همهٔ دنیا میخوانش؟! "

و بعد لبخند زد.. چون می‌دونست که جواب رو میدونه .

آره.. همون پسر ؛ ولی الان ، فقط مال خودش بود...
·
·
شش ماه گذشت....

جونگ‌کوک یه روز گفت : " یه پیشنهاد دارم.. "

ا/ت : " جانم بگو.. "

کوک : " بیا بریم سفر.. فقط خودمون ، یه جای خلوت . "

ا/ت با تعجب گفت : " کجا؟! "

کوک : " جزیره‌ٔ ججو.! همیشه می‌خواستم باهات برم اونجا.! "

ا/ت ذوق کرد : " واقعاً؟؟ "

کوک : " آره.. بلیطا رو گرفتم . فردا میریم.. "
·
·
فرداش سوار هواپیما شدن .

ججو سرسبز بود..
آسمون آبی ، دریا آبی‌تر..

یه خونه کوچیک اجاره کردن کنار ساحل .

سه روز فقط خودشون بودن..

صبحا کنار دریا راه می‌رفتن.. بعدازظهرا تو خونه می‌خوابیدن..
شبا زیر نور ماه می‌نشستن و حرف می‌زدن..

یه شب جونگ‌کوک گفت : " ا/ت.. "

ا/ت : " جان؟ "

کوک : " من می‌خوام بقیه عمرم رو باهات باشم . "

ا/ت نگاهش کرد.. : " منم همینطور . "

جونگ‌کوک رفت تو جیبش و یه جعبه کوچیک درآورد..

بازش کرد ; یه حلقه بود.. ساده.. نقره‌ای.. با یه الماس کوچیک!
·
·
·
دیدگاه ها (۰)

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_32···کوک : " ا/ت.. می‌خوای با من ازد...

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_30···پدرش با کوک دست داد.. محکم... :...

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_29···سه روز دیگه تو ایران موندن..روز...

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_26···کوک با شوق : " خانوم ا/ت همیشه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط