𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀
**پارت 6**
**ویو جونگکوک**
(فهمیدم لیا در تعقیب یه مرده. به افرادم دستور دادم ردش رو بگیرن و بفهمن این مرد کیه و چه ارتباطی با لیا داره.)
%چیشد
یکی از افرادش:رئیس، با لامبورگینی پرواز کرد، متأسفانه گمش کردیم. واقعاً ببخشید... ولی یه چیزی پیدا کردیم؛ یارو خیلی آدم معروفیه، تو کل جهان میشناسنش...
%خب بنال، بگو کیه
یکی از افرادش:کارآگاه دوهیون...
%باشه خداحافظ
(دوهیون؟! اون اینجا چه کار میکرد؟ حضور این پسره اینجا نمیتونست اتفاقی باشه... واقعاً عجیب بود.)
%برین دنبالش
:اما رئیس، نمیتونیم. این کار درست نیست.
%فکر کردین کی هستین؟ گفتم برین دنبالش، برام بیارینش.
:چ...شم
+کیو میخوایی بگیری؟(جوری که انگار هم بغض داره، هم عصبیه)
%چرا اینجوری میگی... هیچی بابا، این کارآگاهه دوهیونه، چیه اون؟
+چی داری میگی؟(چکش میزنه)
%چرا میزنی وحشییییییییییییی
+اون دوست پسرمههههه، یبوست زاده(یه جوری فریاد میزنه که اگه کسی نشنوه، به احتمال صددرصد کره)
%چییی(بغضشو قورت میده)
&دخترم چی شده
+برین اونوررررر، همتون!
(همهچیز برای چند ثانیه در سکوتی سنگین فرو رفت. نگاهها روی جونگکوک ثابت مانده بود و خودش نیز انگار هنوز قادر به هضم چیزی که شنیده بود، نبود.)
**ویو لیا**
با تمام سرعت از آنجا دور شدم... شنیده بودم آمده کره، برای همین بهش زنگ زدم. تنها چیزی که در آن لحظه میخواستم، شنیدن صدای دوهیون بود؛ شاید صدایش میتوانست این آشوبی را که درونم به پا شده بود، برای چند لحظه خاموش کند.
+بردار لعنتی، برداارررررر(میزنه به فرمون با گریه)
(برنمیداره...)
+نهههههههههههههههههههههههههههه
%جونگکوک، ازت متنفرمممممم(گریههههه)
**ویو دوهیون**
**ویو جونگکوک**
(فهمیدم لیا در تعقیب یه مرده. به افرادم دستور دادم ردش رو بگیرن و بفهمن این مرد کیه و چه ارتباطی با لیا داره.)
%چیشد
یکی از افرادش:رئیس، با لامبورگینی پرواز کرد، متأسفانه گمش کردیم. واقعاً ببخشید... ولی یه چیزی پیدا کردیم؛ یارو خیلی آدم معروفیه، تو کل جهان میشناسنش...
%خب بنال، بگو کیه
یکی از افرادش:کارآگاه دوهیون...
%باشه خداحافظ
(دوهیون؟! اون اینجا چه کار میکرد؟ حضور این پسره اینجا نمیتونست اتفاقی باشه... واقعاً عجیب بود.)
%برین دنبالش
:اما رئیس، نمیتونیم. این کار درست نیست.
%فکر کردین کی هستین؟ گفتم برین دنبالش، برام بیارینش.
:چ...شم
+کیو میخوایی بگیری؟(جوری که انگار هم بغض داره، هم عصبیه)
%چرا اینجوری میگی... هیچی بابا، این کارآگاهه دوهیونه، چیه اون؟
+چی داری میگی؟(چکش میزنه)
%چرا میزنی وحشییییییییییییی
+اون دوست پسرمههههه، یبوست زاده(یه جوری فریاد میزنه که اگه کسی نشنوه، به احتمال صددرصد کره)
%چییی(بغضشو قورت میده)
&دخترم چی شده
+برین اونوررررر، همتون!
(همهچیز برای چند ثانیه در سکوتی سنگین فرو رفت. نگاهها روی جونگکوک ثابت مانده بود و خودش نیز انگار هنوز قادر به هضم چیزی که شنیده بود، نبود.)
**ویو لیا**
با تمام سرعت از آنجا دور شدم... شنیده بودم آمده کره، برای همین بهش زنگ زدم. تنها چیزی که در آن لحظه میخواستم، شنیدن صدای دوهیون بود؛ شاید صدایش میتوانست این آشوبی را که درونم به پا شده بود، برای چند لحظه خاموش کند.
+بردار لعنتی، برداارررررر(میزنه به فرمون با گریه)
(برنمیداره...)
+نهههههههههههههههههههههههههههه
%جونگکوک، ازت متنفرمممممم(گریههههه)
**ویو دوهیون**
- ۷۰۱
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط