قرارداد سیاه 💍🖤
قرارداد سیاه 💍🖤
Part 14
بعد از اتفاق شرکت...
تهیونگ تمام روز ساکت بود.
جلسه پشت جلسه.
پرونده پشت پرونده.
اما هر بار که قلم را روی کاغذ میگذاشت...
تصویر خندهی یونا کنار سئونهو جلوی چشمش ظاهر میشد.
...
جیمین وارد اتاق شد.
ـ رئیس...
ـ بگو.
ـ سه بار یه صفحه رو امضا کردی.
تهیونگ به برگه نگاه کرد.
واقعاً اشتباه کرده بود.
جیمین لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ هنوزم میگی چیزی نشده؟
تهیونگ اخم کرد.
ـ برو بیرون.
ـ باشه... ولی یه نصیحت.
...
ـ قبل از اینکه یکی دیگه دل یونا رو ببره، خودت تکلیف دلت رو معلوم کن.
در بسته شد.
و برای اولین بار...
تهیونگ هیچ جوابی برای خودش نداشت.
---
عصر...
یونا در کتابخانهی پنتهاوس مشغول خواندن کتاب بود.
صدای زنگ تلفنش بلند شد.
ـ الو؟
صدای سئونهو از آن طرف خط بود.
ـ خانم یونا، کتابی که دنبالش بودید رو پیدا کردم.
ـ واقعاً؟ ممنون.
ـ فردا براتون میارمش.
ـ خیلی لطف کردید.
تهیونگ که تازه وارد کتابخانه شده بود، فقط جملهی آخر را شنید.
ـ کی بود؟
یونا گوشی را پایین آورد.
ـ آقای سئونهو.
چند ثانیه سکوت...
ـ برای چی زنگ زده بود؟
ـ برای کتاب.
ـ لازم نیست.
ـ چی لازم نیست؟
ـ از اون چیزی بگیری.
یونا متعجب شد.
ـ تهیونگ... این فقط یه کتابه.
ـ خودم برات میخرم.
ـ مسئله خریدن نیست.
ـ پس چیه؟
...
هر دو ساکت شدند.
یونا آرام گفت:
ـ چرا انقدر ناراحتی؟
تهیونگ نگاهش را از او دزدید.
ـ ناراحت نیستم.
ـ پس این اخم برای چیه؟
...
ـ نمیدونم.
برای اولین بار...
خودش هم جواب سؤال را نمیدانست.
---
آن شب...
تهیونگ تا دیر وقت کنار پنجره ایستاده بود.
جیمین کنارش آمد.
ـ رئیس...
ـ ...
ـ این اسمش حسادته.
تهیونگ با آرامش جواب داد:
ـ نه.
ـ پس اسمش چیه؟
...
بعد از چند ثانیه سکوت، تهیونگ فقط گفت:
ـ نمیخوام کسی جای من کنار اون باشه...
و همان لحظه...
خودش هم فهمید چه چیزی را به زبان آورده است.
شرط هاا😝💆🏻♀️🤭
۴۰ لایک
۱۰ نشر
۱۵ کامنت
اگه حمایت ها بیشتر بشه ۴ پارت میزارم ولی به شرط حمایت💁🏻♀️🤓
#نویسنده_ماه_سیاه
Part 14
بعد از اتفاق شرکت...
تهیونگ تمام روز ساکت بود.
جلسه پشت جلسه.
پرونده پشت پرونده.
اما هر بار که قلم را روی کاغذ میگذاشت...
تصویر خندهی یونا کنار سئونهو جلوی چشمش ظاهر میشد.
...
جیمین وارد اتاق شد.
ـ رئیس...
ـ بگو.
ـ سه بار یه صفحه رو امضا کردی.
تهیونگ به برگه نگاه کرد.
واقعاً اشتباه کرده بود.
جیمین لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ هنوزم میگی چیزی نشده؟
تهیونگ اخم کرد.
ـ برو بیرون.
ـ باشه... ولی یه نصیحت.
...
ـ قبل از اینکه یکی دیگه دل یونا رو ببره، خودت تکلیف دلت رو معلوم کن.
در بسته شد.
و برای اولین بار...
تهیونگ هیچ جوابی برای خودش نداشت.
---
عصر...
یونا در کتابخانهی پنتهاوس مشغول خواندن کتاب بود.
صدای زنگ تلفنش بلند شد.
ـ الو؟
صدای سئونهو از آن طرف خط بود.
ـ خانم یونا، کتابی که دنبالش بودید رو پیدا کردم.
ـ واقعاً؟ ممنون.
ـ فردا براتون میارمش.
ـ خیلی لطف کردید.
تهیونگ که تازه وارد کتابخانه شده بود، فقط جملهی آخر را شنید.
ـ کی بود؟
یونا گوشی را پایین آورد.
ـ آقای سئونهو.
چند ثانیه سکوت...
ـ برای چی زنگ زده بود؟
ـ برای کتاب.
ـ لازم نیست.
ـ چی لازم نیست؟
ـ از اون چیزی بگیری.
یونا متعجب شد.
ـ تهیونگ... این فقط یه کتابه.
ـ خودم برات میخرم.
ـ مسئله خریدن نیست.
ـ پس چیه؟
...
هر دو ساکت شدند.
یونا آرام گفت:
ـ چرا انقدر ناراحتی؟
تهیونگ نگاهش را از او دزدید.
ـ ناراحت نیستم.
ـ پس این اخم برای چیه؟
...
ـ نمیدونم.
برای اولین بار...
خودش هم جواب سؤال را نمیدانست.
---
آن شب...
تهیونگ تا دیر وقت کنار پنجره ایستاده بود.
جیمین کنارش آمد.
ـ رئیس...
ـ ...
ـ این اسمش حسادته.
تهیونگ با آرامش جواب داد:
ـ نه.
ـ پس اسمش چیه؟
...
بعد از چند ثانیه سکوت، تهیونگ فقط گفت:
ـ نمیخوام کسی جای من کنار اون باشه...
و همان لحظه...
خودش هم فهمید چه چیزی را به زبان آورده است.
شرط هاا😝💆🏻♀️🤭
۴۰ لایک
۱۰ نشر
۱۵ کامنت
اگه حمایت ها بیشتر بشه ۴ پارت میزارم ولی به شرط حمایت💁🏻♀️🤓
#نویسنده_ماه_سیاه
- ۳۲۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط