قرارداد سیاه 🖤💍

قرارداد سیاه 🖤💍
Part 9


ـ فیلم رو برگردون.

جیمین سریع ویدئو را عقب کشید.
همان لحظه تصویر متوقف شد.

مرد ناشناس...
هنوز پشت به دوربین ایستاده بود.

اما انگشترش کاملاً مشخص بود.

تهیونگ زیر لب گفت:
ـ غیرممکنه...

یونا متوجه تغییر چهره‌اش شد.

ـ تو می‌شناسیش؟
...
چند ثانیه سکوت.

بعد تهیونگ آرام جواب داد:
ـ این نشان متعلق به یه گروه قدیمیه.
ـ چه گروهی؟
ـ گروهی که سال‌ها پیش نابود شد.
جیمین اخم کرد.
ـ رئیس... یعنی ممکنه...
ـ آره.
ـ پس اونا هنوز زنده‌ان؟
تهیونگ نگاهش را از صفحه برنداشت.
ـ ظاهراً.
یونا گیج شده بود.

ـ یکی برای من توضیح میده؟

تهیونگ به سمتش برگشت.
ـ فقط یه چیز رو بدون.

ـ ...
ـ از امروز حتی یه قدم هم بدون محافظ از این خونه بیرون نمیری.

ـ ولی—
ـ این بار بحث نمی‌کنم.

همان لحظه...
یکی از محافظ‌ها با عجله وارد اتاق شد.
نفس‌نفس می‌زد.

ـ رئیس!

ـ چی شده؟

ـ یکی وارد گاراژ شده!
...
همه با سرعت به سمت آسانسور دویدند.
چند لحظه بعد...
درِ گاراژ باز شد.
اما هیچ‌کس آنجا نبود.
فقط...
ماشین محبوب تهیونگ.
و روی شیشه‌ی جلوی آن، با رنگ قرمز، فقط یک جمله نوشته شده بود:
«وقتشه حقیقت رو بهش بگی.»
...
یونا با ترس به نوشته خیره شد.
اما تهیونگ...

برای اولین بار، چیزی را احساس کرد که سال‌ها تجربه نکرده بود.

ترس.

نه برای خودش...

برای یونا.

😭🖤💍
پایان پارت ۹

شرط
۲۰ نشر
۲۰ کامنتـ
۳۵ لایک

#نویسنده_ماه_سیاه
دیدگاه ها (۵)

سلام فرشته یه سوال ازت میپرسم جواب بده بعد برو نینیبی ال از ...

قرارداد سیاه 💍🖤Part 8سکوت...تمام اتاق را فرا گرفته بود.یونا ...

معرفی فیک جدید

قرارداد سیاه 🖤💍Part 7و رازی که پدرش با خودش به خاک برده بود....

Start Again (11)چند روز بعد، پروژه تقریباً تمام شده بود.یونا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط