قرارداد سیاه 🖤💍

قرارداد سیاه 🖤💍
Part 12



سه روز بعد...
یونا کم‌کم به زندگی در پنت‌هاوس عادت کرده بود.

دیگر از سکوت خانه نمی‌ترسید.

حتی گاهی با کارکنان آشپزخانه شوخی می‌کرد و لبخند می‌زد.

همان لبخندی که مدت‌ها از صورتش رفته بود.
...
تهیونگ از طبقه بالا، بی‌آنکه خودش متوجه باشد، چند دقیقه فقط نگاهش کرد.
جیمین کنار او ایستاده بود.

ـ رئیس...
...
ـ باز داری نگاهش می‌کنی؟

تهیونگ بدون اینکه چشم از یونا بردارد، جواب داد:

ـ دارم مطمئن می‌شم حالش خوبه.

جیمین لبخند زد.

ـ معلومه...

ـ مشکلی داری؟

ـ نه... فقط تا حالا ندیده بودم رئیس بزرگ مافیا انقدر نگران یه نفر باشه.

تهیونگ این بار سکوت کرد.
عصر همان روز...
یونا تصمیم گرفت برای خرید چند وسیله از پنت‌هاوس خارج شود.
وقتی آماده شد، کلید را برداشت.
اما هنوز به در نرسیده بود که صدای تهیونگ را شنید.

ـ کجا؟

ـ خرید.

ـ تنها؟

ـ آره.

ـ نه.

یونا اخم کرد.

ـ یعنی چی نه؟

ـ راننده و دو محافظ باهات میان.

ـ من زندانی نیستم.

ـ نگفتم هستی.

ـ پس چرا هرجا میرم دنبالم آدم می‌فرستی؟

تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:

ـ چون قول دادم ازت محافظت کنم.
...

یونا چیزی نگفت.
فقط آهی کشید.

ـ باشه... ولی فقط این یه بار.

لبخند خیلی کوچکی گوشه لب تهیونگ نشست.
آن‌قدر کوتاه که فقط جیمین متوجهش شد.
شب...
یونا با چند کیسه خرید برگشت.
همین که وارد شد، تعادلش به هم خورد.
کیسه‌ها روی زمین افتادند.
قبل از اینکه خم شود...
دستی زودتر از او وسایل را برداشت.

ـ همیشه انقدر عجولی؟

یونا لبخند زد.

ـ همیشه.

تهیونگ کیسه‌ها را برداشت و بدون حرف به سمت آشپزخانه رفت.

یونا آرام زیر لب گفت:

ـ ممنون...

و برای اولین بار...

تشکر کردن از او برایش سخت نبود

پایان پارت ۱۲




شرط ها
۴۰ لایک
۱۰ نشر
۲۰ کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
دیدگاه ها (۶)

معرفی نویسنده 🤏🏻سلام به همه مینجی هستم فیک نویس عضو کمپانی ع...

قرارداد سیاه 🖤💍Part 11دو هفته گذشت.از آن شب به بعد...پنت‌هاو...

قرارداد سیاه 💍🖤Part 6نور خورشید از پنجره‌های بزرگ پنت‌هاوس د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط