در حصار سرد نگاهت

در حصار سرد نگاهت
Part³
ات هنوز دستاش میلرزید و صداش گرفته بود سعی داشت خودش رو جمع و جور کنه
«ت. تمام سعی مو میکنم که دیگه به وسایل شخصی شما دست نزنم»
هنوز حرفش تموم نشوده بود که یهو یکی در زد و بدون اینکه منتظر اجازه باشه امد
جین بود جین اول تهیونگ رو دید و بعد یکم مکث کرد بعد اروم ات رو نگاه کرد که هنوز به دیوار چسبیده بود و حتی نفس کشیدن هم براش سخت شده بود
فضای اتاق حتی از قبلش هم سرد تر شده بود
جین با لحنی معمولی، اما کمی محتاط، گفت:

«مزاحم شدم؟»

تهیونگ حتی سرش رو هم کامل برنگردوند. فقط با همون آرامشِ خشک و خطرناک جواب داد:

«نه.»

جین نگاه کوتاهی بین تهیونگ و ات رد و بدل کرد؛ نگاهش طوری بود که انگار خیلی سریع فهمیده بود اینجا چیزی بیشتر از یه بحث ساده گذشته.

بعد چشمش افتاد به عکسِ مچاله‌شده‌ای که هنوز توی دست تهیونگ بود.

لبه‌ی لبش تکون خفیفی خورد، اما چیزی نگفت.

فقط قدمی جلوتر آمد و با همان لحن آرامش پرسید:

«اگه کارتون تموم شده، می‌خواستم درباره‌ی اون موضوع حرف بزنم.»

تهیونگ بالاخره برگشت.

نگاهش روی جین نشست؛ سرد، مستقیم، بی‌حوصله.

«الان نه.»

همین دو کلمه کافی بود که جین بفهمد باید صبر کند.

اما چیزی در نگاهش نشان می‌داد که آمده بود، دقیقاً در بدترین زمان ممکن.

ات هنوز پشتِ سرِ تهیونگ ایستاده بود و نمی‌دانست باید بیشتر از حضور جین نفس راحت بکشد یا از سکوتِ تهیونگ بترسد.

تهیونگ انگار حتی فراموش کرده بود که ات هنوز آنجاست؛ اما همین بی‌اعتنایی، بیشتر از هر تهدیدی او را در جای خودش میخکوب می‌کرد.

جین نگاهی دوباره به ات انداخت و این بار با کمی ملایمت گفت:

«حالت خوبه؟»

قبل از اینکه ات فرصت کند جواب بدهد، تهیونگ یک قدم کنار رفت؛ نه آن‌قدر که فضا باز شود، فقط آن‌قدر که بفهماند هنوز همه‌چیز زیر کنترل اوست.

و بعد، با همان لحن خونسرد و بی‌احساس، گفت:

«برو بیرون، جین.»

جین برای یک لحظه چیزی نگفت.

بعد آه کوتاهی کشید، نگاهش را از ات برداشت و گفت:

«باشه… بعداً می‌بینمتون.»

در که بسته شد، دوباره همان سکوتِ لعنتی برگشت.

همان سکوتی که از فریاد هم ترسناک‌تر بود.

تهیونگ سرش را کمی پایین آورد، انگار هنوز داشت به چیزی فکر می‌کرد.

بعد آرام گفت:

«از این به بعد، وقتی توی این اتاقی، حواست به در هم باشه.»

ات چیزی نگفت.

فقط سرش را پایین انداخت و فهمید که این تازه اول ماجراست
...
چطور شد قشنگا؟
لایک و بازنشر یادت نره🥹
دیدگاه ها (۰)

استایل ات و تهیونگ

در حصار سرد نگاهت Part ⁴ساعت از نیمه‌شب گذشته بود که ات با ...

در حصار سرد نگاهت Part²ات: به اطرافم نگاه کردم اتاق خیلی بهم...

در حصار سرد نگاهت Part¹ ات: امروز ص...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت : ²⁵ات توی ماشین احساس میکرد هر آن ا...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم پارت: ⁸تهیونگ تند راه می‌رفت و ات مجبور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط