در حصار سرد نگاهت
در حصار سرد نگاهت
Part¹
ات: امروز صبح از کارم اخراج شدم بخاطر اینکه همیشه دیر میرسم اونجا با ناراحتی داخل گوشیم دنبال کار میگشتم که یه اگهی دیدم پیشنهاد کار:
«مراقبت از یک پسر 30 ساله با حقوق خوب»
چشمای ات برق زد و سریع قبولش کرد و به شماره ای که گذاشته بودن زنگ زدن و بعد چند دقیقه جواب داد
-الو
+الو سلام واسه ی پیشنهاد کار زنگ زدم
-اها بله واسه ی فردا میتونید بیاین +ب. بله واسه ی فردا میام اونجا ساعت چند بیام؟
-ساعت 7:30 بیاین به این لوکیشن که میفرستم
+بله حتما کی کارم تموم میشه
-هر وقت تموم شد بهتون میگیم فعلا تا فردا
+بله خداحافظ گوشی رو قطع کردم خیلی خوشحال بودم که تونستم کار پیدا کنم میترسیدم برم خونه برای رفتم پارک نزدیک خونمون و اونجا نشستم بعد چند ساعت بلند شدم و رفتم به سمت خونه وقتی رفتم اونجا کسی نبود رفتم تو اتاقم و لباسام رو واسه ی فردا اتو کردم و لباس راحتی پوشیدم و روی تختم دراز کشیدم انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم بردفلش بک صبح ساعت هفتات:صبح با صدای الارم گوشیم بیدار شدم لباسم رو پوشیدم و یه چیزی خوردم و سوار تاکسی شدم و رفتم به لوکیشنی که واسم فرستاده بودن
فلش بک رسیدن به عمارت
ات: خونه که خونه نبود کاخ بود همین جوری داشتم فکر میکردم که یه مرد تقریبا چهل ساله امد بیرون و گفت
-خانم مین
+بله خودم هستم ولی
تا خواستم حرفم رو بزنم حرفم رو قطع کرد
-ما همه چیز رو درمورد شما میدونیم لطفا نپرسید چطور چون نمیتونم جواب بدم الان لطفا با من بیاین
ات: دنبالش رفتم رفتیم دم در یه اتاق با در مشکی
-خب خانم مین شما میتونید به من بگید اجوشی شما باید از اقای کیم تهیونگ مراقبت کنید هر ماه هم 500هزار وون میگیرید
+بله متوجه شدم
خیلی ذوق کردم خیلی حقوقش زیاد بود
-بفرمایید برید داخل
+بله اجوشی
رفتم داخل و یه مرد جوون رو دیدم که کنار پنجره بود فکر کنم همون کیم تهیونگ بود
ویو تهیونگ:
انقدر که همش یه نفر رو واسه ی مراقبت از من میوردن خسته شده بودم صدای باز شدن در امد بدون اینکه برگردم گفتمبازم یکی دیگه رو فرستادن که برام دلسوزی کنه همین الان برو بیرون قبل از اینکه مجبور شم بهت بگم چقدر از دیدنت حالم بهم میخوره
ویو ات:
با اینکه میترسیدم و دستام از ترس میلرزید تمام شجاعتم رو جمع کردم
+من برای دلسوزی نیومدم آقای کیم. اومدم چون به این کار نیاز دارم و قول میدم به حریم تنهایی شما هم دست درازی نکنم
ادامه دارد
چطور شد خوشتون امد؟
Part¹
ات: امروز صبح از کارم اخراج شدم بخاطر اینکه همیشه دیر میرسم اونجا با ناراحتی داخل گوشیم دنبال کار میگشتم که یه اگهی دیدم پیشنهاد کار:
«مراقبت از یک پسر 30 ساله با حقوق خوب»
چشمای ات برق زد و سریع قبولش کرد و به شماره ای که گذاشته بودن زنگ زدن و بعد چند دقیقه جواب داد
-الو
+الو سلام واسه ی پیشنهاد کار زنگ زدم
-اها بله واسه ی فردا میتونید بیاین +ب. بله واسه ی فردا میام اونجا ساعت چند بیام؟
-ساعت 7:30 بیاین به این لوکیشن که میفرستم
+بله حتما کی کارم تموم میشه
-هر وقت تموم شد بهتون میگیم فعلا تا فردا
+بله خداحافظ گوشی رو قطع کردم خیلی خوشحال بودم که تونستم کار پیدا کنم میترسیدم برم خونه برای رفتم پارک نزدیک خونمون و اونجا نشستم بعد چند ساعت بلند شدم و رفتم به سمت خونه وقتی رفتم اونجا کسی نبود رفتم تو اتاقم و لباسام رو واسه ی فردا اتو کردم و لباس راحتی پوشیدم و روی تختم دراز کشیدم انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم بردفلش بک صبح ساعت هفتات:صبح با صدای الارم گوشیم بیدار شدم لباسم رو پوشیدم و یه چیزی خوردم و سوار تاکسی شدم و رفتم به لوکیشنی که واسم فرستاده بودن
فلش بک رسیدن به عمارت
ات: خونه که خونه نبود کاخ بود همین جوری داشتم فکر میکردم که یه مرد تقریبا چهل ساله امد بیرون و گفت
-خانم مین
+بله خودم هستم ولی
تا خواستم حرفم رو بزنم حرفم رو قطع کرد
-ما همه چیز رو درمورد شما میدونیم لطفا نپرسید چطور چون نمیتونم جواب بدم الان لطفا با من بیاین
ات: دنبالش رفتم رفتیم دم در یه اتاق با در مشکی
-خب خانم مین شما میتونید به من بگید اجوشی شما باید از اقای کیم تهیونگ مراقبت کنید هر ماه هم 500هزار وون میگیرید
+بله متوجه شدم
خیلی ذوق کردم خیلی حقوقش زیاد بود
-بفرمایید برید داخل
+بله اجوشی
رفتم داخل و یه مرد جوون رو دیدم که کنار پنجره بود فکر کنم همون کیم تهیونگ بود
ویو تهیونگ:
انقدر که همش یه نفر رو واسه ی مراقبت از من میوردن خسته شده بودم صدای باز شدن در امد بدون اینکه برگردم گفتمبازم یکی دیگه رو فرستادن که برام دلسوزی کنه همین الان برو بیرون قبل از اینکه مجبور شم بهت بگم چقدر از دیدنت حالم بهم میخوره
ویو ات:
با اینکه میترسیدم و دستام از ترس میلرزید تمام شجاعتم رو جمع کردم
+من برای دلسوزی نیومدم آقای کیم. اومدم چون به این کار نیاز دارم و قول میدم به حریم تنهایی شما هم دست درازی نکنم
ادامه دارد
چطور شد خوشتون امد؟
- ۱۲۹
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط