در حصار سرد نگاهت
در حصار سرد نگاهت
Part ⁴
ساعت از نیمهشب گذشته بود که ات با حال داغون و قدمای لرزون خودش رو رسوند خونه.
فقط میخواست بیسروصدا بره تو و زود بره تو اتاقش، ولی هنوز درست و حسابی وارد نشده بود که صدای عصبی باباش از توی تاریکی خونه پیچید.
«کدوم گوری بودی تا این ساعت؟»
ات خشکش زد.
هنوز هیچی نگفته بود که باباش با قدمای تند و سنگین اومد سمتش.
اولین سیلی رو محکم زد توی صورتش، جوری که سر ات خورد به دیوار کنار در.
«جواب منو بده!»
ات خواست یه قدم عقب بره، ولی باباش یه لگد زد به پهلوش و نفسش برید.
درد مثل آتیش از بدنش رد شد و خودش خم شد روی زمین.
بعد یهو دست باباش دور گلویش حلقه شد و چسبوندش به دیوار.
نفس توی سینهی ات گیر کرد.
هرچی تقلا میکرد، فایدهای نداشت، فشار دست باباش هی بیشتر میشد.
«فکر کردی هر وقت دلت بخواد میتونی بیای و بری؟!»
صدای ات توی گلوش خفه شد.
چشماش پر اشک شد و همهچی جلوش تار رفت.
اما درست همون لحظه، صدای باز شدن سریع درِ خونه اومد.
«بابا! بابااا، ولش کن!»
**یوجونگ** با داد و اضطراب دوید طرفشون.
و تقریباً همزمان، لوناکه از ترس رنگش پریده بود، جیغ زد:
«بابا وایسا، ترو خدااااا! گلوش رو ول کن!»(جیغ)
بابای ات یه لحظه مکث کرد، ولی هنوز از عصبانیت میلرزید.
یوجونگ سریع پرید جلو و با دو دست بازوی بابا رو گرفت.
«بابا، تمومش کن! خفهش میکنی!»(داد)
لونا با دستای لرزون رفت سمت ات، ولی از ترس نمیدونست باید چیکار کنه.
ات رنگش پریده بود و پاهاش دیگه انگار جونی براش نمونده بود.
بابای ات با عصبانیت نفس میکشید، ولی دستش یه کم شل شد.
ات با یه سرفهی شدید افتاد روی زمین و هوایی که کشید تو ریههاش، با درد قاطی شد.
یوجونگ هنوز جلوی باباش وایساده بود و با صدای لرزون ولی محکم گفت:
«اگه دوباره دست روش بلند کنی، خودم جلوِت وایمیستم.»(داد)
لونا کنار ات زانو زد و با صدای گرفته گفت:
«بلند شو... آروم... من کمکت میکنم.»
ولی ات فقط میلرزید.
هم از درد، هم از ترس، هم از این واقعیت لعنتی که حتی توی خونه هم امن نبود.
بابای ات چند ثانیه به هر سهتاشون نگاه کرد.
بعد با نفس سنگین یه قدم عقب رفت و رفت تو تاریکی خونه، ولی خشمش هنوز تو هوا مونده بود.
و ات همونجا، روی زمین سرد، بین درد و اشک و سکوت، فهمید که این خونه هم براش چیزی جز یه قفس نیست.
---
چرا انقدر حمایتا کمه؟ 🥺
شرایط پارت بعدی:
بـٌـٌٌـٌٌٌـٌٌـٌآڒٍنـِِـِـشُـُـُُـُر=2
کآمـْـْْـْنـِِـِـتـٌـٌٌـ=۵
لُـِـِِـِِِـِِـِـآیک=۳
Part ⁴
ساعت از نیمهشب گذشته بود که ات با حال داغون و قدمای لرزون خودش رو رسوند خونه.
فقط میخواست بیسروصدا بره تو و زود بره تو اتاقش، ولی هنوز درست و حسابی وارد نشده بود که صدای عصبی باباش از توی تاریکی خونه پیچید.
«کدوم گوری بودی تا این ساعت؟»
ات خشکش زد.
هنوز هیچی نگفته بود که باباش با قدمای تند و سنگین اومد سمتش.
اولین سیلی رو محکم زد توی صورتش، جوری که سر ات خورد به دیوار کنار در.
«جواب منو بده!»
ات خواست یه قدم عقب بره، ولی باباش یه لگد زد به پهلوش و نفسش برید.
درد مثل آتیش از بدنش رد شد و خودش خم شد روی زمین.
بعد یهو دست باباش دور گلویش حلقه شد و چسبوندش به دیوار.
نفس توی سینهی ات گیر کرد.
هرچی تقلا میکرد، فایدهای نداشت، فشار دست باباش هی بیشتر میشد.
«فکر کردی هر وقت دلت بخواد میتونی بیای و بری؟!»
صدای ات توی گلوش خفه شد.
چشماش پر اشک شد و همهچی جلوش تار رفت.
اما درست همون لحظه، صدای باز شدن سریع درِ خونه اومد.
«بابا! بابااا، ولش کن!»
**یوجونگ** با داد و اضطراب دوید طرفشون.
و تقریباً همزمان، لوناکه از ترس رنگش پریده بود، جیغ زد:
«بابا وایسا، ترو خدااااا! گلوش رو ول کن!»(جیغ)
بابای ات یه لحظه مکث کرد، ولی هنوز از عصبانیت میلرزید.
یوجونگ سریع پرید جلو و با دو دست بازوی بابا رو گرفت.
«بابا، تمومش کن! خفهش میکنی!»(داد)
لونا با دستای لرزون رفت سمت ات، ولی از ترس نمیدونست باید چیکار کنه.
ات رنگش پریده بود و پاهاش دیگه انگار جونی براش نمونده بود.
بابای ات با عصبانیت نفس میکشید، ولی دستش یه کم شل شد.
ات با یه سرفهی شدید افتاد روی زمین و هوایی که کشید تو ریههاش، با درد قاطی شد.
یوجونگ هنوز جلوی باباش وایساده بود و با صدای لرزون ولی محکم گفت:
«اگه دوباره دست روش بلند کنی، خودم جلوِت وایمیستم.»(داد)
لونا کنار ات زانو زد و با صدای گرفته گفت:
«بلند شو... آروم... من کمکت میکنم.»
ولی ات فقط میلرزید.
هم از درد، هم از ترس، هم از این واقعیت لعنتی که حتی توی خونه هم امن نبود.
بابای ات چند ثانیه به هر سهتاشون نگاه کرد.
بعد با نفس سنگین یه قدم عقب رفت و رفت تو تاریکی خونه، ولی خشمش هنوز تو هوا مونده بود.
و ات همونجا، روی زمین سرد، بین درد و اشک و سکوت، فهمید که این خونه هم براش چیزی جز یه قفس نیست.
---
چرا انقدر حمایتا کمه؟ 🥺
شرایط پارت بعدی:
بـٌـٌٌـٌٌٌـٌٌـٌآڒٍنـِِـِـشُـُـُُـُر=2
کآمـْـْْـْنـِِـِـتـٌـٌٌـ=۵
لُـِـِِـِِِـِِـِـآیک=۳
- ۳۷
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط