𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀
پارت ۱۵
:ببخشید؟!
-مادر ایشون رو من مثل کف دستم میشناسم. شما حتماً برای مراقبت از این دختر استخدام شدید. اگه به خانم سوهی بگم و بعد به دویون بگه، همین کت مسخرهتونم دیگه ندارید. منم رحم ندارم، همین الان میرم میگم تا اخراجتون کنن. این دختر با من زندگی میکنه.
:چی؟! وایسید آقای محترم! شما که بیشتر از شانزده سال سن ندارید! خاندان بلکوود رو از کجا میشناسید؟ تروخدا چیزی بهشون نگید!
-حرفتون خندهداره. همه خاندان بلکوود رو میشناسن.
:آقای محترم، خواهش میکنم...
-اوه، راستی یادم رفت! به خاطر بچهآزاری و کتک زدن یه خانم میانسال، فکر کنم باید بری زندان... بد شد.
(میخنده)
پایان فلشبک
و اینطوری شد که اون زن به زندان افتاد و دویون هم اخراجش کرد.
خوشبختانه این اتفاق تو کره نیفتاد، وگرنه شاید جنازهش هم پیدا نمیشد!
چند سال بعد، تهیونگ اون زن رو به خونه لیا برد تا کنار آجومای خونه کار کنه. آجومای خونه همیشه از کار تهیونگ برای لیا میگفت؛ چون لیا عاشق کارآگاهی بود.
چند سال گذشت و لیا هفدهساله شد و تهیونگ بیستوسه ساله.
فلشبک
-سلام عزیزمممممممم!
اجوما:سلام عزیزم، لیا خوابه. برو بیدارش کن.
-باشه...
تهیونگ وارد اتاق شد. چند لحظه با لبخند به لیا نگاه کرد. باورش نمیشد اون دختر کوچولویی که سالها پیش میشناخت، حالا اینقدر بزرگ شده.
-عزیزم، ددی اومده.
-خوابی؟
-ددی منتظرتهها...
(آروم میبوسش)
+اوممم...
-بیدار شدی؟ ببین چی برات خریدم.
(یه دسته گل که یه پاکت توشه)
+واییییییی! خیلی خوشگله!
+این چیه دیگه؟
-بازش کن.
+نوشته: «تا آخر عمر برات میمونم. عاشقتم، دخترک بابایی.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید و با چشمای خیس گفت:
-دوستدخترم میشی؟
+آره! میشم، میشمممممممممم!
تهیونگ با شنیدن جوابش لبخند زد؛ انگار تمام چیزی که سالها توی دلش نگه داشته بود، بالاخره جواب گرفته بود.
:ببخشید؟!
-مادر ایشون رو من مثل کف دستم میشناسم. شما حتماً برای مراقبت از این دختر استخدام شدید. اگه به خانم سوهی بگم و بعد به دویون بگه، همین کت مسخرهتونم دیگه ندارید. منم رحم ندارم، همین الان میرم میگم تا اخراجتون کنن. این دختر با من زندگی میکنه.
:چی؟! وایسید آقای محترم! شما که بیشتر از شانزده سال سن ندارید! خاندان بلکوود رو از کجا میشناسید؟ تروخدا چیزی بهشون نگید!
-حرفتون خندهداره. همه خاندان بلکوود رو میشناسن.
:آقای محترم، خواهش میکنم...
-اوه، راستی یادم رفت! به خاطر بچهآزاری و کتک زدن یه خانم میانسال، فکر کنم باید بری زندان... بد شد.
(میخنده)
پایان فلشبک
و اینطوری شد که اون زن به زندان افتاد و دویون هم اخراجش کرد.
خوشبختانه این اتفاق تو کره نیفتاد، وگرنه شاید جنازهش هم پیدا نمیشد!
چند سال بعد، تهیونگ اون زن رو به خونه لیا برد تا کنار آجومای خونه کار کنه. آجومای خونه همیشه از کار تهیونگ برای لیا میگفت؛ چون لیا عاشق کارآگاهی بود.
چند سال گذشت و لیا هفدهساله شد و تهیونگ بیستوسه ساله.
فلشبک
-سلام عزیزمممممممم!
اجوما:سلام عزیزم، لیا خوابه. برو بیدارش کن.
-باشه...
تهیونگ وارد اتاق شد. چند لحظه با لبخند به لیا نگاه کرد. باورش نمیشد اون دختر کوچولویی که سالها پیش میشناخت، حالا اینقدر بزرگ شده.
-عزیزم، ددی اومده.
-خوابی؟
-ددی منتظرتهها...
(آروم میبوسش)
+اوممم...
-بیدار شدی؟ ببین چی برات خریدم.
(یه دسته گل که یه پاکت توشه)
+واییییییی! خیلی خوشگله!
+این چیه دیگه؟
-بازش کن.
+نوشته: «تا آخر عمر برات میمونم. عاشقتم، دخترک بابایی.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید و با چشمای خیس گفت:
-دوستدخترم میشی؟
+آره! میشم، میشمممممممممم!
تهیونگ با شنیدن جوابش لبخند زد؛ انگار تمام چیزی که سالها توی دلش نگه داشته بود، بالاخره جواب گرفته بود.
- ۱۸۷
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط