𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟑
توی دنیای تاریکِ ذهن ات، یه نوری از دور پیدا شد.
با قدمهای لرزون جلو رفت.
هرچی نزدیکتر میشد، تصویر واضحتر میشد.
اونجا… وسط یه فضای خالی، دو نفر روبهروش ایستاده بودن.
یک طرف، مینا با چشمهای پر از اشک، اما لبخند گرم و آشنا.
صدای بچگیهاش، خندهها و قولهای قدیمی همه دورش میپیچید.
سمت دیگه، کوک با نگاه جدی، آروم اما پرحرارت.
صدای نفسهاش، وعدهی آرامش و لمسهای تازه، درست پشت گوش ات زمزمه میشد.
ات وسط ایستاد، گیج و لرزون.
ـ «چرا… چرا جفتمون اینجایید؟ من… نمیدونم…»
مینا یه قدم جلو اومد، دستشو دراز کرد.
ـ «ات، من همیشه بودم. من از اول کنارت بودم. منو تنها نذار.»
کوک هم جلو اومد، دستشو سمت دیگه دراز کرد.
ـ «نه. تو الانو میخوای، نه گذشته رو.
بذار خودتو آزاد کنی.
من همونیام که دلت میخواست بشناسی.»
(خو اخ خارکص ها🔪)
ات به دستای درازشده نگاه کرد.
قلبش تند میزد.
هر کدومشون یک دنیا بودن.
هر دو صداهاشونو بلند کردن، همزمان، قاطی و پرهیاهو.
ات داد زد:
ـ «بس کنید… من نمیتونم…»
زمین زیر پاش لرزید. سیاهی دوباره همهجا رو گرفت..
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟑
توی دنیای تاریکِ ذهن ات، یه نوری از دور پیدا شد.
با قدمهای لرزون جلو رفت.
هرچی نزدیکتر میشد، تصویر واضحتر میشد.
اونجا… وسط یه فضای خالی، دو نفر روبهروش ایستاده بودن.
یک طرف، مینا با چشمهای پر از اشک، اما لبخند گرم و آشنا.
صدای بچگیهاش، خندهها و قولهای قدیمی همه دورش میپیچید.
سمت دیگه، کوک با نگاه جدی، آروم اما پرحرارت.
صدای نفسهاش، وعدهی آرامش و لمسهای تازه، درست پشت گوش ات زمزمه میشد.
ات وسط ایستاد، گیج و لرزون.
ـ «چرا… چرا جفتمون اینجایید؟ من… نمیدونم…»
مینا یه قدم جلو اومد، دستشو دراز کرد.
ـ «ات، من همیشه بودم. من از اول کنارت بودم. منو تنها نذار.»
کوک هم جلو اومد، دستشو سمت دیگه دراز کرد.
ـ «نه. تو الانو میخوای، نه گذشته رو.
بذار خودتو آزاد کنی.
من همونیام که دلت میخواست بشناسی.»
(خو اخ خارکص ها🔪)
ات به دستای درازشده نگاه کرد.
قلبش تند میزد.
هر کدومشون یک دنیا بودن.
هر دو صداهاشونو بلند کردن، همزمان، قاطی و پرهیاهو.
ات داد زد:
ـ «بس کنید… من نمیتونم…»
زمین زیر پاش لرزید. سیاهی دوباره همهجا رو گرفت..
- ۲۲۱
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط