𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟏
مینا با دیدن اشک روی گونهی ات خشکش زد.
دستشو محکمتر گرفت و لبخند زد، گرچه اشکاش هنوز جاری بودن.
ـ «دیدی؟ شنیدی صدای منو… میدونستم. تو فقط منو میخوای، نه؟»
(از همتون بدم میاد)
بوسهای روی انگشتای ات زد و با شوق زمزمه کرد:
ـ «قول میدم دیگه نمیذارم هیچی اذیتت کنه. فقط بیدار شو… فقط چشماتو باز کن.»
در همون لحظه، کوک از پشت شیشهی اتاق همهچیزو میدید.
چشمهاش باریک شد.
اشکی که روی صورت ات لغزیده بود، برای اون معنی دیگهای داشت. لبخند سردی زد.
ـ «آره… اون منو شنید. اون اشک جواب من بود، نه تو.»
(من اروممممممممم)
دستشو مشت کرد، اما آروم کف دستشو گذاشت روی شیشه.
انگار میخواست لمسش کنه.
زمزمه کرد:
ـ «ات… فقط بیدار شو. من صبر میکنم. میدونم آخرش به من میرسی.»
درون اتاق، مینا هنوز بیخبر از نگاه کوک، صورتشو نزدیک ات آورد و با صدایی لرزون گفت:
ـ «نذار اون بینمون بیاد… تو فقط مال منی.»
و ات، توی ناخودآگاهش، هنوز بین دو صدا گیر کرده بود.
(چرا انقدر این فیکو دوست دارین من واقعا اعصابم خورد میشه )
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟏
مینا با دیدن اشک روی گونهی ات خشکش زد.
دستشو محکمتر گرفت و لبخند زد، گرچه اشکاش هنوز جاری بودن.
ـ «دیدی؟ شنیدی صدای منو… میدونستم. تو فقط منو میخوای، نه؟»
(از همتون بدم میاد)
بوسهای روی انگشتای ات زد و با شوق زمزمه کرد:
ـ «قول میدم دیگه نمیذارم هیچی اذیتت کنه. فقط بیدار شو… فقط چشماتو باز کن.»
در همون لحظه، کوک از پشت شیشهی اتاق همهچیزو میدید.
چشمهاش باریک شد.
اشکی که روی صورت ات لغزیده بود، برای اون معنی دیگهای داشت. لبخند سردی زد.
ـ «آره… اون منو شنید. اون اشک جواب من بود، نه تو.»
(من اروممممممممم)
دستشو مشت کرد، اما آروم کف دستشو گذاشت روی شیشه.
انگار میخواست لمسش کنه.
زمزمه کرد:
ـ «ات… فقط بیدار شو. من صبر میکنم. میدونم آخرش به من میرسی.»
درون اتاق، مینا هنوز بیخبر از نگاه کوک، صورتشو نزدیک ات آورد و با صدایی لرزون گفت:
ـ «نذار اون بینمون بیاد… تو فقط مال منی.»
و ات، توی ناخودآگاهش، هنوز بین دو صدا گیر کرده بود.
(چرا انقدر این فیکو دوست دارین من واقعا اعصابم خورد میشه )
- ۳۴۳
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط