درد مهجوری😟

چه ها با جانِ خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
طبیبم گفت: درمانی ندارد دردِ مهجوری
غلط می‌گفت خود را کشتم و درمانِ خود کردم
مگو وقتی دلِ صد پاره‌ای بودت کجا بردی؟
کجا بردم؟ ز راهِ دیده در دامان خود کردم
ز سر بگذشت آبِ دیده‌اش از سرگذشتِ من
به هر کس شرحِ آبِ دیدهٔ گریان خود کردم
دیدگاه ها (۱)

چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردممگر دشمن کند اینها که...

چه‌ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردممگر دشمن کند این‌ها...

‌‌‌‌چه‌ها با جانِ خود دور از رخِ جانانِ خود کردممگر دشمن کند...

🥀

چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم ...مگر دشمن کند ای...

چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردممگر دشمن کند اینها که...

چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط