P

P.2
_

-بهش اعتراف کردم.
گفت« تو درمورد من هیچی نمیدونی فقط سه هفتس که منو به سرپرستی گرفتی»
گفتم«
آره سه هفتس، من تورو اندازه تمام زندگیم میشناسم»


+چه جوابی بهت داد؟


- گفت« تمام زندگیت؟» حالت تمسخر آمیز بهم گفت که انگار من هیچی ندارم.


+و با این حرفش باعث شد بیخیالش شی درسته؟


-نه بهش گفتم « آره تمام زندگیم چه مشکلی داره؟
هروقت هر آهنگی گوش میکردم با خودم فکر میکردم که توعم دوسش داری؟
به گل هایی نگاه میکردم و بو میکردم که به این فکر میکردم قراره یه روزی بدمشون به تو و مطمعن بودم که قراره بدمشون به تو»
عصبی گفتـ« بس کن جونگکوک»
_
ادامه دارد... .
دیدگاه ها (۰)

P.3_+سخته ولی دیگه نباید بهش اصرار میکردی و سخت میگرفتی.- تو...

P.1_+خب آقای جئون نمیخواید شروع کنید؟-من..من فقط به سرپرستی ...

P.3_اعتقادش همچنان مرده بود.عشق در نگاه اول؟ نو اصلابعد از ا...

پارت هشتم:وقتی به پایین پله رسیدیم پدربزرگ بلند شد و لبخند ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط