#بوسه_مرگ
#بوسه_مرگ
"پارت ۵۸"
همین که جونگکوک خواست از باغ خارج بشه، از روی تاب بلند شدم...
& صبر کن!
قدمهاش متوقف شد، اما برنگشت..
_ چیه؟
چند قدم خودمو بهش رسوندم..
& میخواستم... تشکر کنم.
این بار آروم برگشت و نگاهم کرد.
_ برای چی؟
& برای اینکه... امروز یه روز آروم بود..
چند ثانیه سکوت بینمون حاکم شد..
بعد خیلی کوتاه گفت:
_ همیشه اینطوری نیست..
لبخند کمرنگی زدم.
& میدونم.
همون موقع، صدای خدمتکار از سمت عمارت بلند شد..
«قربان... چای عصر آمادهست.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از من بگیره، گفت:
_ بیارش توی باغ.
«چشم، قربان.»
با تعجب بهش نگاه کردم.
& یعنی قراره همینجا چای بخوریم؟
_ مشکلی داری؟
& نه...
چند دقیقه بعد، خدمتکار میز کوچیکی کنار تاب گذاشت و دو فنجون چای روی اون قرار داد...
من روی تاب نشستم و جونگکوک روی نیمکت چوبی روبهرو..
فنجون چای رو برداشتم.
هوا اونقدر آروم بود که فقط صدای باد بین شاخههای درختها شنیده میشد..
نگاهم روی بازوی بانداژشدهی جونگکوک افتاد.
& دستت بهتره؟
نگاهی به بازوش انداخت.
_ بهتره.
& امیدوارم دیگه بهش فشار نیاری..
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط فنجونش رو روی میز گذاشت..
همون لحظه نسیم نسبتاً تندی وزید...
چند تار از موهام جلوی چشمام اومد.
خواستم کنارشون بزنم، اما قبل از اینکه دستم بالا بیاد، جونگکوک خیلی آروم گفت:
_ صبر کن.
متعجب نگاهش کردم.
اون فقط به یکی از خدمتکارها اشاره کرد..
_ یه کش مو بیار.
چند دقیقه بعد، خدمتکار یه کش موی ساده آورد و روی میز گذاشت..
کوک کش رو برداشت و گفت:
_ برگرد.
& ...چی.؟
_ گفتم برگرد..
دخترک قصه ی ما به سمت پشت برگشت..
کوک موهای نرم دختر رو داخل دستای بزرگش گرفت..
موهارو بالا برد ... فقط بخاطر اینکه دختر اذیت نشه..
دو دور کش رو بین موهای
لخت مشکیش پیچید ...
آخرین دور رو هم زد و موهای ات رو بست..
مینجائه از دور به اون دو نفر نگاه کرد و لبخند محوی روی لبش نشست..
با خودش زمزمه کرد:
«قربان هنوز همون آدم سردن... فقط حالا یه نفر پیدا شده که باعث شده حواسشون به چیزایی بره که قبلاً هیچوقت براشون مهم نبود.»
بیخبر از اینکه این آرامش، شاید آخرین آرامش قبل از تغییر بزرگ زندگی هر دوشون بود...
_____________________________
⭐️ادامه دارد.....
لیدی ها از دوتا پارت حمایت
کنید نه فقط یکیش.
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره.🍒
"پارت ۵۸"
همین که جونگکوک خواست از باغ خارج بشه، از روی تاب بلند شدم...
& صبر کن!
قدمهاش متوقف شد، اما برنگشت..
_ چیه؟
چند قدم خودمو بهش رسوندم..
& میخواستم... تشکر کنم.
این بار آروم برگشت و نگاهم کرد.
_ برای چی؟
& برای اینکه... امروز یه روز آروم بود..
چند ثانیه سکوت بینمون حاکم شد..
بعد خیلی کوتاه گفت:
_ همیشه اینطوری نیست..
لبخند کمرنگی زدم.
& میدونم.
همون موقع، صدای خدمتکار از سمت عمارت بلند شد..
«قربان... چای عصر آمادهست.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از من بگیره، گفت:
_ بیارش توی باغ.
«چشم، قربان.»
با تعجب بهش نگاه کردم.
& یعنی قراره همینجا چای بخوریم؟
_ مشکلی داری؟
& نه...
چند دقیقه بعد، خدمتکار میز کوچیکی کنار تاب گذاشت و دو فنجون چای روی اون قرار داد...
من روی تاب نشستم و جونگکوک روی نیمکت چوبی روبهرو..
فنجون چای رو برداشتم.
هوا اونقدر آروم بود که فقط صدای باد بین شاخههای درختها شنیده میشد..
نگاهم روی بازوی بانداژشدهی جونگکوک افتاد.
& دستت بهتره؟
نگاهی به بازوش انداخت.
_ بهتره.
& امیدوارم دیگه بهش فشار نیاری..
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط فنجونش رو روی میز گذاشت..
همون لحظه نسیم نسبتاً تندی وزید...
چند تار از موهام جلوی چشمام اومد.
خواستم کنارشون بزنم، اما قبل از اینکه دستم بالا بیاد، جونگکوک خیلی آروم گفت:
_ صبر کن.
متعجب نگاهش کردم.
اون فقط به یکی از خدمتکارها اشاره کرد..
_ یه کش مو بیار.
چند دقیقه بعد، خدمتکار یه کش موی ساده آورد و روی میز گذاشت..
کوک کش رو برداشت و گفت:
_ برگرد.
& ...چی.؟
_ گفتم برگرد..
دخترک قصه ی ما به سمت پشت برگشت..
کوک موهای نرم دختر رو داخل دستای بزرگش گرفت..
موهارو بالا برد ... فقط بخاطر اینکه دختر اذیت نشه..
دو دور کش رو بین موهای
لخت مشکیش پیچید ...
آخرین دور رو هم زد و موهای ات رو بست..
مینجائه از دور به اون دو نفر نگاه کرد و لبخند محوی روی لبش نشست..
با خودش زمزمه کرد:
«قربان هنوز همون آدم سردن... فقط حالا یه نفر پیدا شده که باعث شده حواسشون به چیزایی بره که قبلاً هیچوقت براشون مهم نبود.»
بیخبر از اینکه این آرامش، شاید آخرین آرامش قبل از تغییر بزرگ زندگی هر دوشون بود...
_____________________________
⭐️ادامه دارد.....
لیدی ها از دوتا پارت حمایت
کنید نه فقط یکیش.
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره.🍒
- ۲۵۸
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط