My Vampire Mate Season 2 part : 71
+ شمشیرتو بیار پایین کادرین
رجین گفت :
× بیا پایین اِم و هیچکس صدمه نمیبینه
+ کادرین ، بیارش پایین
رجین سرش را تکان داد و کادرین در سایه ها عقب کشید
جیمین فورا بسمت پله ها به سوی اِما رفت ولی اِما با یک فشار دستش را عقب کشید و او را شوکه کرد
لیکا مبهوت بنظر میرسید
رجین لبخند گناهکارانه ای به اِما زد
× آنیکا میخواد تورو از اون دور کنیم اِم
اِما از پله ها پایین رفت و انگشت اشاره اش را بسمت صورت رجين تكان داد
+ پس جیمین برنامه داره که منو از دیدن شما منع کنه و آنیکا نقشه داره که مردیو که باهاش میخوابم بکشه بدونه اینکه از من بپرسه که این فکر خوبیه یا نه؟
این افراد مانند اِمای کم سن و سال با او رفتار میکردند و همه حق کنترل او را داشتند
و این دیگر به سادگی انجام نمیشد
+ یه برنامه ای که خودم دارم فکر میکنم
نیکس بی نفس نالید
^ بهمون بگو
اِما به نیکس خیره شد
فکر نکرده بود که چه برنامه ای دارد چون خونآشامی که از در داخل آمد و چشمانش بسمت گفت :
" اون دنبال توعه "
دهان اِما باز ماند
والکری ها به تصادفی بودن این اتفاق باور نداشتند جیمین دقیقا همانطور که بقیه ی خونآشام ها ظاهر
شدند بسمتشان دوید
کاساندرا بسمت آنها رفت تا کنار جیمین بجنگد
اِما انگار همه چیز را با حرکت آهسته تماشا میکرد حس میکرد که خون آشام چشم قرمز بارها و بارها بسمت او برمیگردد
ناگهان پشتش به زمین برخورد کرد و پاهایش از زیر بدنش در رفت
جیمین فریاد زد : _ برو اِما!
غريد
اِما دید که خون آشام ها نگاهشان را بسمت او گرفتهاند
برای او اینجا بودند
اگر پدرش در مورد او فهمیده باشد چه؟
اگر آنها را برای پیدا کردن او فرستاده باشد چه؟
ولی چه کسی؟
سپس خوابها و کابوسها به واقعیت راه یافتند
خاطرات جیمین
یک تصویر از مرد مو طلایی در ذهنش
دمیستریو
معمولا درد جیمین را تماشا میکرد
همیشه همه میگفتند که او ویژگی های صورت مادرش را به ارث برده ولی هلن موهای سیاه و چشمان تیره داشت
مرد خواب هایش بلوند بود و غلاف شمشیرش که در سمت راست بود نشان میداد که چپ دست است
اِما نیز چپ دست بود
نه ، امکان نداشت
رعد و برق در بیرون شلاق میزد
سرنوشت
همین بود ، اِما بسادگی اسیر سرنوشت بود این بدترین سناریویی بود که ممکن بود وجود داشته باشد
پدرش جیمین را شکنجه نکرده...
مانند یک حمام اسید خاطرات جیمین از آتش اِما را
میشست
...شکنجه ای که حالا تا ابد برای هر دویشان بود خشمش درون اِما میجوشید و اِما خودش را تسلیم آن کرد...مثل جیمین...تا بتواند درد را تحمل کند
لرزید و نمیتوانست ناله اش را خفه کند
افکارش تاریک و مبهم شدند و نمیتوانست حقیقت را از کابوس جدا کند
همانطوری که به نحوی میدانست جیمین در ذهنش مطلقا تصدیق نمیکرد که شک جدیدش این است که دمیستریو پدر او باشد....
اِما هیولا را بخاطر چیزی که بود میشناخت
پدر!
لرزيد
همچنان روی زمین بود و خاله هایش را نگاه میکرد که چطور با درنده خویی ذاتی و با نفرت میجنگند
دميستريو ملکِیشان را از آنها گرفته بود
انگل کثیف!
رگبارهای صاعقه میبار ر اطرافش جنگ درگرفته و اِما خشکش زده بود
نه با ترس از مرگ...بلکه برای درد و غم
غم از چیزی که بشدت میخواست...زندگی با جیمین و عشق به محفلش....توسط خون جاری شده که حالا با سم در رگهایش مخلوط شده بود تهدید میشد
تماشای دیدن این جنگجویان وقتی که نمیدانست واقعا
چه کسیست داشت او را میکشت
او لیاقت همه ی اینها را نداشت
یک خون آشام روی زمین افتاد
نیکس که از لذت میخندید بالای او رفت زانویش را به پشتش کوبید و موهایش را بلند کرد و گلویش را برید
^ برای مرگ آماده ای
سلام به همگی اینم از پارت جدید ، این پارت فقط واسه کسانی که حمایت میکنن رمان گذاشتم واقعا ممنونم که حمایت میکنید از من و از رمانم و اینکه حمایت شما باعث میشه من پارت جدید بزارم واستون درسته کمه ولی نمیشه هیزم تر خشک باهم بسوزه
رجین گفت :
× بیا پایین اِم و هیچکس صدمه نمیبینه
+ کادرین ، بیارش پایین
رجین سرش را تکان داد و کادرین در سایه ها عقب کشید
جیمین فورا بسمت پله ها به سوی اِما رفت ولی اِما با یک فشار دستش را عقب کشید و او را شوکه کرد
لیکا مبهوت بنظر میرسید
رجین لبخند گناهکارانه ای به اِما زد
× آنیکا میخواد تورو از اون دور کنیم اِم
اِما از پله ها پایین رفت و انگشت اشاره اش را بسمت صورت رجين تكان داد
+ پس جیمین برنامه داره که منو از دیدن شما منع کنه و آنیکا نقشه داره که مردیو که باهاش میخوابم بکشه بدونه اینکه از من بپرسه که این فکر خوبیه یا نه؟
این افراد مانند اِمای کم سن و سال با او رفتار میکردند و همه حق کنترل او را داشتند
و این دیگر به سادگی انجام نمیشد
+ یه برنامه ای که خودم دارم فکر میکنم
نیکس بی نفس نالید
^ بهمون بگو
اِما به نیکس خیره شد
فکر نکرده بود که چه برنامه ای دارد چون خونآشامی که از در داخل آمد و چشمانش بسمت گفت :
" اون دنبال توعه "
دهان اِما باز ماند
والکری ها به تصادفی بودن این اتفاق باور نداشتند جیمین دقیقا همانطور که بقیه ی خونآشام ها ظاهر
شدند بسمتشان دوید
کاساندرا بسمت آنها رفت تا کنار جیمین بجنگد
اِما انگار همه چیز را با حرکت آهسته تماشا میکرد حس میکرد که خون آشام چشم قرمز بارها و بارها بسمت او برمیگردد
ناگهان پشتش به زمین برخورد کرد و پاهایش از زیر بدنش در رفت
جیمین فریاد زد : _ برو اِما!
غريد
اِما دید که خون آشام ها نگاهشان را بسمت او گرفتهاند
برای او اینجا بودند
اگر پدرش در مورد او فهمیده باشد چه؟
اگر آنها را برای پیدا کردن او فرستاده باشد چه؟
ولی چه کسی؟
سپس خوابها و کابوسها به واقعیت راه یافتند
خاطرات جیمین
یک تصویر از مرد مو طلایی در ذهنش
دمیستریو
معمولا درد جیمین را تماشا میکرد
همیشه همه میگفتند که او ویژگی های صورت مادرش را به ارث برده ولی هلن موهای سیاه و چشمان تیره داشت
مرد خواب هایش بلوند بود و غلاف شمشیرش که در سمت راست بود نشان میداد که چپ دست است
اِما نیز چپ دست بود
نه ، امکان نداشت
رعد و برق در بیرون شلاق میزد
سرنوشت
همین بود ، اِما بسادگی اسیر سرنوشت بود این بدترین سناریویی بود که ممکن بود وجود داشته باشد
پدرش جیمین را شکنجه نکرده...
مانند یک حمام اسید خاطرات جیمین از آتش اِما را
میشست
...شکنجه ای که حالا تا ابد برای هر دویشان بود خشمش درون اِما میجوشید و اِما خودش را تسلیم آن کرد...مثل جیمین...تا بتواند درد را تحمل کند
لرزید و نمیتوانست ناله اش را خفه کند
افکارش تاریک و مبهم شدند و نمیتوانست حقیقت را از کابوس جدا کند
همانطوری که به نحوی میدانست جیمین در ذهنش مطلقا تصدیق نمیکرد که شک جدیدش این است که دمیستریو پدر او باشد....
اِما هیولا را بخاطر چیزی که بود میشناخت
پدر!
لرزيد
همچنان روی زمین بود و خاله هایش را نگاه میکرد که چطور با درنده خویی ذاتی و با نفرت میجنگند
دميستريو ملکِیشان را از آنها گرفته بود
انگل کثیف!
رگبارهای صاعقه میبار ر اطرافش جنگ درگرفته و اِما خشکش زده بود
نه با ترس از مرگ...بلکه برای درد و غم
غم از چیزی که بشدت میخواست...زندگی با جیمین و عشق به محفلش....توسط خون جاری شده که حالا با سم در رگهایش مخلوط شده بود تهدید میشد
تماشای دیدن این جنگجویان وقتی که نمیدانست واقعا
چه کسیست داشت او را میکشت
او لیاقت همه ی اینها را نداشت
یک خون آشام روی زمین افتاد
نیکس که از لذت میخندید بالای او رفت زانویش را به پشتش کوبید و موهایش را بلند کرد و گلویش را برید
^ برای مرگ آماده ای
سلام به همگی اینم از پارت جدید ، این پارت فقط واسه کسانی که حمایت میکنن رمان گذاشتم واقعا ممنونم که حمایت میکنید از من و از رمانم و اینکه حمایت شما باعث میشه من پارت جدید بزارم واستون درسته کمه ولی نمیشه هیزم تر خشک باهم بسوزه
- ۷۸۷
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط