اوای فنوت

اوای فنوت
Part =28

(سه روز بعد از رفتن تهیونگ، قصر مدیچی)

قصر دیگه اون قصر سابق نبود. تهیونگ رفته بود و با رفتنش، انگار خورشید هم رفته بود. راهروها سرد و تاریک شده بودن، خدمتکارا با ترس راه می‌رفتن، سربازا سخت‌گیرتر از قبل شده بودن.

صبح زود بود که خبر بد رسید: "هیچ خبری از علیاحضرت نیست. نه نامه، نه پیام، نه هیچی."

ایزابل توی تالار نشسته بود، صورتش سفید، چشماش بی‌خواب. سوفیا کنارش بود و دستش رو گرفته بود.

وزیر اعظم، آقای روسی، اومد جلو. اون مردی که تهیونگ هیچوقت بهش اعتماد نداشت. با یه لبخند مصنوعی گفت:

"ملکه جان، مردم نگران شدن. شایعه شده که علیاحضرت... غیبش زده."

ایزابل نگاه تندی بهش کرد: "غیبش زده؟ تهیونگ رفته تا یه دشمن رو تعقیب کنه. برمی‌گرده."

روسی خندید: "امید وارم. ولی تا اون موقع، کی قراره کشور رو اداره کنه؟ شما؟ یه زن فرانسوی؟"

سوفیا پرید: "مواظب حرفات باش روسی!"

روسی شونه بالا انداخت: "من فقط نگرانم. مردم دارن می‌گن شاید علیاحضرت دیگه برنگرده. شاید... مرده."

تالار ساکت شد. ایزابل بلند شد. صداش می‌لرزید ولی محکم بود:

"تهیونگ نمرده. زنده‌ست. و تا وقتی برنگرده، من اینجا هستم. هرکی حرفی داره، به من بگه."

روسی عقب رفت. ولی توی چشماش یه برق خطرناک بود.

---

همون شب – اون سمت شهر، خونه مخفی بیانکا

بیانکا تبعید شده بود، ولی توی یه خونه کوچیک حومه شهر زندگی می‌کرد. هنوز هم پول داشت، هنوز هم خبرچی داشت.

برادر دومینیک با عجله وارد شد. صورتش کبود بود، دستش زخمی.

"بیانکا! خبر خوب دارم."

بیانکا از جا پرید: "تهیونگ رو کشتی؟"

"نه. ولی بهتر از اون. پادشاه فرانسه خودش تهیونگ رو دستگیر کرده. الان زندونه."

بیانکا خندید. یه خنده بلند و شیطانی.

"پس قصر خالیه. فقط اون عروسک فرانسوی مونده... و یه مشت وزیر ترسو."

دومینیک گفت: "چی کار می‌خوای بکنی؟"

بیانکا بلند شد و رفت سمت پنجره. به قصر نگاه کرد که توی تاریکی می‌درخشید.

"می‌رم پس بگیرم چیزی رو که حقمه. تاج و تخت. و این بار... ایزابل رو با دستای خودم خفه می‌کنم."

---

قصر مدیچی، دو روز بعد – صبح

ایزابل توی اتاقش داشت نامه پدرش رو دوباره می‌خوند. تصمیم گرفته بود. باید می‌رفت فرانسه. نمی‌تونست تهیونگ رو تنها بذاره.

در باز شد. سوفیا با صورت ترسیده اومد تو.

"ایزابل... بیانکا برگشته."

ایزابل یخ کرد: "چی؟ چطور اجازه دادن؟"

"نیاز به اجازه نداشت. اون با یه نامه از طرف پادشاه فرانسه اومده. می‌گه پدر تو خودش بهش گفته برگرده و قصر رو مدیریت کنه تا تو... تا تو نباشی."

ایزابل نامه رو مچاله کرد: "من می‌رم فرانسه. همین امروز."

سوفیا گریه کرد: "نه! اگه بری، بیانکا همه چیز رو می‌گیره. تو رو تبعید می‌کنه، اسمتو خراب می‌کنه..."

ایزابل دستش رو گرفت: "سوفیا... به تو اعتماد دارم. تو بمون اینجا. نقشه‌هاش رو بفهم و به من خبر بده. من برمی‌گردم. با تهیونگ."

و رفت. سوفیا موند و اشک. نمی‌دونست که این آخرین باری هست ایزابل رو می‌بینه... یا نه.

---

همون شب – جاده فرانسه

ایزابل سوار بر اسب، تنها داشت می‌رفت سمت فرانسه. بارون می‌بارید، سرد بود، و دلش پر از ترس. نمی‌دونست چه بلایی سرش میاد. ولی یه چیز می‌دونست: تهیونگ رو نجات میده، یا با هم می‌میرن.

پشت سرش، توی تاریکی، یه سوار دیگه هم داشت می‌اومد. با نقاب سیاه. کسی که از اول پشت پرده بود. کسی که همه چی رو برنامه ریزی کرده بود.

لوسین.

بالاخره داشت وارد داستان می‌شد...

---

ادامه دارد...

پارت هدیه برای فندوقام🥂🦋

یه کامنت بخاطر من بزار🥺
دیدگاه ها (۱۵)

اوای فنوتpart =۲۹(جاده‌های کوهستانی بین ایتالیا و فرانسه – س...

اوای فنوتpart =۳۰(چهار روز بعد، دروازه‌های قصر ورسای، فرانسه...

۴۰۰ تایی شدنمون مبارک باشه فندوقام خیلی ممنونم ازتون بابت حم...

https://wisgoon.com/asas.wبهترین فیک نویسه دنیا 🥹🛐🛐فقط نگاه ...

اوای فنوت.part =۲۷(سه روز بعد از اون شب مهتابی)قصر مدیچی توی...

اوای فنوتPart =۲۴(سه روز بعد، تالار بزرگ قصر - صبح)همه جمع ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط