عشق ناگهانی
# عشق ــ ناگهانی
part_2
با قطع شدن تصویر تمین از جاش پرید و دوباره تماس و برقرار کرد با بی جوابی موندن تماسش متوجه قهر و دلخوری برادرش شد کلافه دستش و بین موهاش برد و کشید
+: لعنت بهش (با داد)
(علامت مادر تهیونگ : ~)
~: زهر ماااار چه مرگته سکته کردم؟!!
با بی جواب موندن سوالش کیفش رو روی کاناپه پرت کرد کنار پسرش نشست سرش و بغل کرد و گفت : پسر خوشگل مامان چشه؟
به زور خودشو از بغل مادرش جدا کرد و با اخم تخسی گفت: ایششش مامان من دیگه ۱۷ سالمه بچه که نیستم اینجوری لوسم میکنی ...
ضربه ای حواله ی گردن پسرش کرد و با حرص گفت: از بس بی لیاقتی ....
۱۷ سیلیمه!!
شاید قدت بلند شده باشه و هیکلت رشد کنه و سنت بره بالا ولی تهش تهیونگ کوچولوی تخس و غرغروی منی...
لبخندی که یواش داشت رو لبش میومد و قورت داد
+: خب حالا
~: آفرین دقیقاً.... خب حالا بگو ببینم چرا داد زدی؟
با یاد آوری تمین دوباره اخم کرد
+: مامان من حس میکنم تمین داره ی چیزی ازم قایم میکنه
زن که این پسر بزرگترش و شنید مشتاق تر پرسید
+: یعنی چی؟
کلافه به مادرش گفت : میگفت دلش برام تنگ شده اصرار داشت برای تولدمون برم به کره ولی مامان این همش نیست من میفهمم حالش خوب نیست خنده هاش الکیه چشماش برق نمیزنه رنگش همش پریدس
گاهی سر و صورتش زخمیه خیلی زور میزنه قایمش کنه ولی من میبینم اینا رو .....به نظرت بابا اذیتش میکنه؟
زن با نگرانی سر تکون داد و گفت : نه تهیونگ میدونی که سوجون جونشو هم برای شما میده
ادامه دارد.......
part_2
با قطع شدن تصویر تمین از جاش پرید و دوباره تماس و برقرار کرد با بی جوابی موندن تماسش متوجه قهر و دلخوری برادرش شد کلافه دستش و بین موهاش برد و کشید
+: لعنت بهش (با داد)
(علامت مادر تهیونگ : ~)
~: زهر ماااار چه مرگته سکته کردم؟!!
با بی جواب موندن سوالش کیفش رو روی کاناپه پرت کرد کنار پسرش نشست سرش و بغل کرد و گفت : پسر خوشگل مامان چشه؟
به زور خودشو از بغل مادرش جدا کرد و با اخم تخسی گفت: ایششش مامان من دیگه ۱۷ سالمه بچه که نیستم اینجوری لوسم میکنی ...
ضربه ای حواله ی گردن پسرش کرد و با حرص گفت: از بس بی لیاقتی ....
۱۷ سیلیمه!!
شاید قدت بلند شده باشه و هیکلت رشد کنه و سنت بره بالا ولی تهش تهیونگ کوچولوی تخس و غرغروی منی...
لبخندی که یواش داشت رو لبش میومد و قورت داد
+: خب حالا
~: آفرین دقیقاً.... خب حالا بگو ببینم چرا داد زدی؟
با یاد آوری تمین دوباره اخم کرد
+: مامان من حس میکنم تمین داره ی چیزی ازم قایم میکنه
زن که این پسر بزرگترش و شنید مشتاق تر پرسید
+: یعنی چی؟
کلافه به مادرش گفت : میگفت دلش برام تنگ شده اصرار داشت برای تولدمون برم به کره ولی مامان این همش نیست من میفهمم حالش خوب نیست خنده هاش الکیه چشماش برق نمیزنه رنگش همش پریدس
گاهی سر و صورتش زخمیه خیلی زور میزنه قایمش کنه ولی من میبینم اینا رو .....به نظرت بابا اذیتش میکنه؟
زن با نگرانی سر تکون داد و گفت : نه تهیونگ میدونی که سوجون جونشو هم برای شما میده
ادامه دارد.......
- ۱۴۱
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط