Love in the dark
Love in the dark④
در حال آماده کردن نوشیدنی بودم که یکی اومد پشتم
✓: خانم کیم
ا/ت: دوباره شما؟ من بهتون گفتم که قصد ازدواج ندارم و اینکه دوست پسر دارم
کوک: ولی جدا شدی
ا/ت: آره جدا شدم دلیلی نمیشه که باهات ازدواج کنم
کوک: چرا نمیکنی؟
ا/ت: خب من تورو نمیشناسم و هیچ علاقه ای هم بهت ندارم
کوک: نکنه ازم میترسی
ا/ت: این هم یکی از هزار دلیلی هست که باهات ازدواج نمیکنم
صدای جیغ و تفنگ اومد مردم سریع همگی فرار کردند
✓: آقای جئون شماهم برید
سریع دستم رو گرفت و باهم رفتیم و قایم شدیم
ا/ت: چیشده؟
کوک: میخوان بکشنم
ا/ت: خب چرا من باید فرار کنم
کوک: آقای کانگ یکی از دشمن های من است برای کشتن و نابود کردن خاندان ما دست به همه مار میزنه کشتن تو هم براش مثل کشتن مورچست
ا/ت: چی؟ یعنی خیلی راحت من رو میکشه
کوک: آره الان خفه شو تا صدامون رو نشنیدن
ا/ت: من بهت اعتماد ندارم
کوک: تو چرا اینقدر احمقی
ا/ت: من احمق نیستم
کوک: هستی
ا/ت: گفتم نیستم
کوک: باشه
ا/ت: میترسی؟ که قایم شدی؟
کوک: نه نمیترسم اون ها تعداد زیادی دارند بیا این هم تفنگ من
ا/ت: 😳این واقعیه
کوک: تاحالا ندیده بودی؟
ا/ت: نه
کوک: دارند نزدیک میشند
ا/ت: از در پشتی بریم؟
کوک: آره
دستم رو گرفت و خواستیم بریم
ا/ت: صبر کن داروهای مامان بزرگم
کوک: کجا هستند
ا/ت: پیش لیوان ها
کوک: فراموشش کن بعد که رفتن بای دنبالش
ا/ت: نه نه ممکنه خراب بشند مامان بزرگم لازمشون داره
کوک: خب دوباره بخر
ا/ت: من که مثل تو پولدار نیستم پس انداز حقوق سه ماهم رو دادم بتونم دارو هارو بخرم توبرو من میرم
دستم رو گرفت
کوک: حماقت نکن داری با جونت بازی میکنی بیا بریم
دستم رو از دستش جدا کردم و سریع رفتم سمت دارو ها خواستم بذارم تو کیفم
یه چیزی روی سرم حس کردم
»: برنگرد اگر برگشتی میکشمت فقط بگو جئون کجاست
ا/ت: نمیدونم نمیدونم من فقط اومدم دارو های مادر بزرگم رو بردارم
»: داری دروغ میگی بگو جئون جونگکوک کجاست؟(با صدای بلند)
کوک: خفه شو صدات رو بیار پایین من اینجام
تفنگش رو سمت جونگکوک گرفت
اما جونگکوک سریعترش بود و تیر زد به سرش
اومد دستم رو گرفت و سریع رفتم داخل ماشینش
چند دقیقه بعد
کوک: خوبی؟ آسیب ندیدی؟
ا/ت: نه
کوک: ترسیدی؟ نترس
محکم بغلش کردم
ا/ت: ممنون اگر تو نبودی من الان مرده بودم
کوک: آروم باش نترس من کنارتم اما اگر من نبودم کسی به اونجا حمله نمیکرد
ا/ت: خیلی ترسیده بودم من فقط صدای تفنگ و حتی تفنگ رو داخل تلویزیون دیده بودم در واقعیت خیلی برام سخت بود بخاطر همین ترسیده بودم
دستش رو کشید روی موهام و نوازششون کرد
کوک
کوک: آروم باش
ا/ت: 😊
ا/ت نگاهی به کیفش کرد
ا/ت: نه بدبخت شدم دارو های مادربزرگم شکسته و همگی خراب شدند چیکار کنم
چند دقیقه بعد
راننده: رسیدیم
ا/ت: ممنون خداحافظ
کوک: خداحافظ
راننده: آقا شما برمیگردید عمارت
کوک: نه برو داروخانه
راننده: شما نسخه ی داروهارو دارید؟
کوک: آره نسخش رو از کیفش برداشتم برو داروخانه
راننده: چشم
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
در حال آماده کردن نوشیدنی بودم که یکی اومد پشتم
✓: خانم کیم
ا/ت: دوباره شما؟ من بهتون گفتم که قصد ازدواج ندارم و اینکه دوست پسر دارم
کوک: ولی جدا شدی
ا/ت: آره جدا شدم دلیلی نمیشه که باهات ازدواج کنم
کوک: چرا نمیکنی؟
ا/ت: خب من تورو نمیشناسم و هیچ علاقه ای هم بهت ندارم
کوک: نکنه ازم میترسی
ا/ت: این هم یکی از هزار دلیلی هست که باهات ازدواج نمیکنم
صدای جیغ و تفنگ اومد مردم سریع همگی فرار کردند
✓: آقای جئون شماهم برید
سریع دستم رو گرفت و باهم رفتیم و قایم شدیم
ا/ت: چیشده؟
کوک: میخوان بکشنم
ا/ت: خب چرا من باید فرار کنم
کوک: آقای کانگ یکی از دشمن های من است برای کشتن و نابود کردن خاندان ما دست به همه مار میزنه کشتن تو هم براش مثل کشتن مورچست
ا/ت: چی؟ یعنی خیلی راحت من رو میکشه
کوک: آره الان خفه شو تا صدامون رو نشنیدن
ا/ت: من بهت اعتماد ندارم
کوک: تو چرا اینقدر احمقی
ا/ت: من احمق نیستم
کوک: هستی
ا/ت: گفتم نیستم
کوک: باشه
ا/ت: میترسی؟ که قایم شدی؟
کوک: نه نمیترسم اون ها تعداد زیادی دارند بیا این هم تفنگ من
ا/ت: 😳این واقعیه
کوک: تاحالا ندیده بودی؟
ا/ت: نه
کوک: دارند نزدیک میشند
ا/ت: از در پشتی بریم؟
کوک: آره
دستم رو گرفت و خواستیم بریم
ا/ت: صبر کن داروهای مامان بزرگم
کوک: کجا هستند
ا/ت: پیش لیوان ها
کوک: فراموشش کن بعد که رفتن بای دنبالش
ا/ت: نه نه ممکنه خراب بشند مامان بزرگم لازمشون داره
کوک: خب دوباره بخر
ا/ت: من که مثل تو پولدار نیستم پس انداز حقوق سه ماهم رو دادم بتونم دارو هارو بخرم توبرو من میرم
دستم رو گرفت
کوک: حماقت نکن داری با جونت بازی میکنی بیا بریم
دستم رو از دستش جدا کردم و سریع رفتم سمت دارو ها خواستم بذارم تو کیفم
یه چیزی روی سرم حس کردم
»: برنگرد اگر برگشتی میکشمت فقط بگو جئون کجاست
ا/ت: نمیدونم نمیدونم من فقط اومدم دارو های مادر بزرگم رو بردارم
»: داری دروغ میگی بگو جئون جونگکوک کجاست؟(با صدای بلند)
کوک: خفه شو صدات رو بیار پایین من اینجام
تفنگش رو سمت جونگکوک گرفت
اما جونگکوک سریعترش بود و تیر زد به سرش
اومد دستم رو گرفت و سریع رفتم داخل ماشینش
چند دقیقه بعد
کوک: خوبی؟ آسیب ندیدی؟
ا/ت: نه
کوک: ترسیدی؟ نترس
محکم بغلش کردم
ا/ت: ممنون اگر تو نبودی من الان مرده بودم
کوک: آروم باش نترس من کنارتم اما اگر من نبودم کسی به اونجا حمله نمیکرد
ا/ت: خیلی ترسیده بودم من فقط صدای تفنگ و حتی تفنگ رو داخل تلویزیون دیده بودم در واقعیت خیلی برام سخت بود بخاطر همین ترسیده بودم
دستش رو کشید روی موهام و نوازششون کرد
کوک
کوک: آروم باش
ا/ت: 😊
ا/ت نگاهی به کیفش کرد
ا/ت: نه بدبخت شدم دارو های مادربزرگم شکسته و همگی خراب شدند چیکار کنم
چند دقیقه بعد
راننده: رسیدیم
ا/ت: ممنون خداحافظ
کوک: خداحافظ
راننده: آقا شما برمیگردید عمارت
کوک: نه برو داروخانه
راننده: شما نسخه ی داروهارو دارید؟
کوک: آره نسخش رو از کیفش برداشتم برو داروخانه
راننده: چشم
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۶۶.۴k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط