P
P8
ساعت ۲:۰۳ بامداده
کلاب نفس میکشه.
بیس آهنگ مثل ضربان قلب یه هیولای زنده از کف زمین بالا میاد.
نورهای قرمز و بنفش مثل خون و زهر روی دیوارها میرقصن.
دود سیگار لایهلایه تو هوا جمع شده، انگار سقف پایینتر اومده.
طبقه بالا بخش ویآیپی.
آرومتر.گرونتر.خطرناکتر.جییون از پلهها بالا میاد.
لباس مشکی، بدون زرق و برق.
ولی پارچهش اونقدر باکیفیته که نور رو میبلعه.
پاشنههاش صدای آروم ولی محکمی روی سنگ مرمر میدن.
محافظها عقبتر وایستادن.اون جلو میره.در اتاق باز میشه.
داخل، پنج مرد.
سهتا نشستن، دو تا ایستادن.
روی میز شیشهای، نقشهها، اعداد، و یه کیف فلزی.
رئیس باند روبهرو، مردی با انگشترهای سنگین و لبخند مصنوعی.
*بالاخره تشریف آوردین.
جییون بدون اینکه دست بده، روبهروش میشینه.
جی یون:ده دقیقه وقت دارم.
مرد میخنده.
*بازار شرق مال ماست. تو داری زیادی پیشروی میکنی.
جییون حتی پلک هم نمیزنه.
جی یون:من پیشروی نمیکنم. من تصاحب میکنم.
یکی از مردهای ایستاده دستشو میکوبه روی میز.
اون محموله مال ما بود!
صدای کوبیده شدن دستش هنوز تو هواست که جییون آروم سرشو کج میکنه.
جی یون:بود.
سکوت.
مرد جلو خم میشه.
*تو فکر میکنی چون چند تا بندر رو خریدی میتونی مسیر ترانزیت رو عوض کنی؟
جییون کیف فلزی رو با نوک انگشتش میچرخونه سمت خودش.بازش نمیکنه.
جی یون:من مسیر رو عوض نکردم. شما دیر رسیدین.
رئیس باند دندوناشو روی هم فشار میده.
*اگه همکاری نکنی، این شهر برات ناامن میشه.
جییون آروم تکیه میده عقب.
پا روی پا.چشمهاش یخ.بیاحساس.مرگبار.
جی یو:این شهر وقتی ناامن میشه که من بخوام.
هیچکس حرف نمیزنه.
بیس آهنگ از پایین میاد بالا، مثل شمارش معکوس.
جییون ادامه میده:
جی یون:یا سهمتو میگیری و مسیر جنوب رو کامل تحویل من میدی… یا از فردا صبح، هر بندری که به اسمتونه بازرسی مالیاتی میشه. هر کامیونی که حرکت کنه متوقف میشه. هر حسابی که دارین فریز میشه.
رئیس باند پوزخند میزنه.
*تو سیاستمداری؟
لبخند خیلی کمرنگی روی لب جییون میاد.
جی یون:نه. ولی باهاشون شام میخورم.
سه ثانیه سکوت.
چهارمین ثانیه، مرد روبهرو نفسشو بیرون میده.
میدونه راه چاره ای نداره، یا بهتره بگیم قدرتی در مقابل این زن نداره.
*… سهم جنوب مال تو.
جییون بلند میشه.
جی یون:بحث تمومه.
حرف، حرف اون شده.
---------------
چند دقیقه بعد.
راهروی ویآیپی خلوتتره.نور ملایمتر.صدای خندههای مست از پشت درها میاد.
جییون آروم قدم برمیداره.از جلوی یکی از اتاقها رد میشه که.... در ناگهانی باز میشه
یه تن بزرگ با سرعت به سمتش پرت میشه بیرون.
همهچیز تو کسری از ثانیه اتفاق میافته.
ولی جییون الکی مافیا نیست.
قبل از اینکه حتی محافظش دستشو بالا بیاره، یه قدم نیمدایرهای برمیداره.پاشنهش میچرخه.بدنش با انعطاف کنار میره.
اون تن بزرگ با کله میخوره زمین.
صدای برخوردش با کف سنگی راهرو میپیچه.
چند نفر از داخل اتاق میخندن.
پسر روی زمین ناله کوتاهی میکنه.بعد با درد میخنده.
دستشو میذاره روی پیشونیش.
موهاش بههم ریخته.یقه پیراهنش باز.بوی الکل حتی از فاصله چند قدمی هم حس میشه.
آروم سرشو بالا میاره.چشم تو چشم جییون و نگاهشو نمیدزده.
جالبه.... !
بعد از شانزده سال…
اولین کسیه که بدون لرزش، بدون پایین انداختن سر، مستقیم تو چشمهاش نگاه میکنه.
شاید چون مسته، شاید چون نمیشناستش.
چشمهاش تار نیست.مستیه، ولی خالی نیست.
چند ثانیه فقط نگاه.
هیچکدوم پلک نمیزنن.
داخل اتاق، چهار پسر و پنج دختر.
نور آبی.لیوانهای پخش شده.خندههای بلند.
جییون آروم نگاهشو از روی اون پسر برمیداره.
به داخل اتاق نگاه میکنه.صحنه رو کامل میسنجه.
نیشخند خیلی محوی میزنه.
بعد بدون اینکه حتی بهش دست بده یا حرفی بزنه، قدم برمیداره جلو.پاهاشو کمی بیشتر بلند میکنه
که به پای اون پسر که هنوز نیمهنشسته روی زمینه گیر نکنه.از کنارش رد میشه.عطرش تو هوا میمونه.پسر هنوز نگاهش میکنه.
جییون حتی برنمیگرده.
فقط راه میره.
و اون پسر برای اولین بار تو زندگیش حس میکنه کسی از کنارش رد شد…
که نه جذبش شد
نه ترسید
نه تحت تأثیر قرار گرفت.
و این بیشتر از هر تحقیر دیگهای میسوزه.
(لباسارو بزارم؟ )
ساعت ۲:۰۳ بامداده
کلاب نفس میکشه.
بیس آهنگ مثل ضربان قلب یه هیولای زنده از کف زمین بالا میاد.
نورهای قرمز و بنفش مثل خون و زهر روی دیوارها میرقصن.
دود سیگار لایهلایه تو هوا جمع شده، انگار سقف پایینتر اومده.
طبقه بالا بخش ویآیپی.
آرومتر.گرونتر.خطرناکتر.جییون از پلهها بالا میاد.
لباس مشکی، بدون زرق و برق.
ولی پارچهش اونقدر باکیفیته که نور رو میبلعه.
پاشنههاش صدای آروم ولی محکمی روی سنگ مرمر میدن.
محافظها عقبتر وایستادن.اون جلو میره.در اتاق باز میشه.
داخل، پنج مرد.
سهتا نشستن، دو تا ایستادن.
روی میز شیشهای، نقشهها، اعداد، و یه کیف فلزی.
رئیس باند روبهرو، مردی با انگشترهای سنگین و لبخند مصنوعی.
*بالاخره تشریف آوردین.
جییون بدون اینکه دست بده، روبهروش میشینه.
جی یون:ده دقیقه وقت دارم.
مرد میخنده.
*بازار شرق مال ماست. تو داری زیادی پیشروی میکنی.
جییون حتی پلک هم نمیزنه.
جی یون:من پیشروی نمیکنم. من تصاحب میکنم.
یکی از مردهای ایستاده دستشو میکوبه روی میز.
اون محموله مال ما بود!
صدای کوبیده شدن دستش هنوز تو هواست که جییون آروم سرشو کج میکنه.
جی یون:بود.
سکوت.
مرد جلو خم میشه.
*تو فکر میکنی چون چند تا بندر رو خریدی میتونی مسیر ترانزیت رو عوض کنی؟
جییون کیف فلزی رو با نوک انگشتش میچرخونه سمت خودش.بازش نمیکنه.
جی یون:من مسیر رو عوض نکردم. شما دیر رسیدین.
رئیس باند دندوناشو روی هم فشار میده.
*اگه همکاری نکنی، این شهر برات ناامن میشه.
جییون آروم تکیه میده عقب.
پا روی پا.چشمهاش یخ.بیاحساس.مرگبار.
جی یو:این شهر وقتی ناامن میشه که من بخوام.
هیچکس حرف نمیزنه.
بیس آهنگ از پایین میاد بالا، مثل شمارش معکوس.
جییون ادامه میده:
جی یون:یا سهمتو میگیری و مسیر جنوب رو کامل تحویل من میدی… یا از فردا صبح، هر بندری که به اسمتونه بازرسی مالیاتی میشه. هر کامیونی که حرکت کنه متوقف میشه. هر حسابی که دارین فریز میشه.
رئیس باند پوزخند میزنه.
*تو سیاستمداری؟
لبخند خیلی کمرنگی روی لب جییون میاد.
جی یون:نه. ولی باهاشون شام میخورم.
سه ثانیه سکوت.
چهارمین ثانیه، مرد روبهرو نفسشو بیرون میده.
میدونه راه چاره ای نداره، یا بهتره بگیم قدرتی در مقابل این زن نداره.
*… سهم جنوب مال تو.
جییون بلند میشه.
جی یون:بحث تمومه.
حرف، حرف اون شده.
---------------
چند دقیقه بعد.
راهروی ویآیپی خلوتتره.نور ملایمتر.صدای خندههای مست از پشت درها میاد.
جییون آروم قدم برمیداره.از جلوی یکی از اتاقها رد میشه که.... در ناگهانی باز میشه
یه تن بزرگ با سرعت به سمتش پرت میشه بیرون.
همهچیز تو کسری از ثانیه اتفاق میافته.
ولی جییون الکی مافیا نیست.
قبل از اینکه حتی محافظش دستشو بالا بیاره، یه قدم نیمدایرهای برمیداره.پاشنهش میچرخه.بدنش با انعطاف کنار میره.
اون تن بزرگ با کله میخوره زمین.
صدای برخوردش با کف سنگی راهرو میپیچه.
چند نفر از داخل اتاق میخندن.
پسر روی زمین ناله کوتاهی میکنه.بعد با درد میخنده.
دستشو میذاره روی پیشونیش.
موهاش بههم ریخته.یقه پیراهنش باز.بوی الکل حتی از فاصله چند قدمی هم حس میشه.
آروم سرشو بالا میاره.چشم تو چشم جییون و نگاهشو نمیدزده.
جالبه.... !
بعد از شانزده سال…
اولین کسیه که بدون لرزش، بدون پایین انداختن سر، مستقیم تو چشمهاش نگاه میکنه.
شاید چون مسته، شاید چون نمیشناستش.
چشمهاش تار نیست.مستیه، ولی خالی نیست.
چند ثانیه فقط نگاه.
هیچکدوم پلک نمیزنن.
داخل اتاق، چهار پسر و پنج دختر.
نور آبی.لیوانهای پخش شده.خندههای بلند.
جییون آروم نگاهشو از روی اون پسر برمیداره.
به داخل اتاق نگاه میکنه.صحنه رو کامل میسنجه.
نیشخند خیلی محوی میزنه.
بعد بدون اینکه حتی بهش دست بده یا حرفی بزنه، قدم برمیداره جلو.پاهاشو کمی بیشتر بلند میکنه
که به پای اون پسر که هنوز نیمهنشسته روی زمینه گیر نکنه.از کنارش رد میشه.عطرش تو هوا میمونه.پسر هنوز نگاهش میکنه.
جییون حتی برنمیگرده.
فقط راه میره.
و اون پسر برای اولین بار تو زندگیش حس میکنه کسی از کنارش رد شد…
که نه جذبش شد
نه ترسید
نه تحت تأثیر قرار گرفت.
و این بیشتر از هر تحقیر دیگهای میسوزه.
(لباسارو بزارم؟ )
- ۱.۲k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط