P

P9
فردا اون روز، ساعت ۱۱ شبه.
اتاق جی‌یون ساکته.
نور چراغ مطالعه روی پرونده‌ها افتاده.
صفحه‌ها یکی‌یکی ورق می‌خورن.
تق… تق… تتق.
بدون اینکه سرشو بلند کنه:
جی یون:بیا تو.
در باز میشه.
چه‌رین آروم میاد داخل.نه مثل همیشه پر سر و صدا.
میاد سمت تخت.می‌شینه روش.پاهاشو جمع می‌کنه زیر خودش.جی‌یون بعد از چند ثانیه سرشو بلند می‌کنه.
جی یون:چرا نخوابیدی؟
چه‌رین یه لحظه مکث می‌کنه.به جایی نامعلوم خیره میشه.
چه رین:یاد چهارده‌سالگیم افتادم…(نفس کوتاه)یا بهتره بگم یاد جسد بابام.
صدای ورق خوردن قطع میشه.جی‌یون آروم پرونده‌ها رو می‌بنده.خیلی آروم می‌ذاره کنار.فقط نگاهش می‌کنه.چه‌رین ۱۹ ساله‌ای که روی تخت نشسته…
تو نگاه جی‌یون محو میشه.
جاشو میده به یه دختر ۱۴ ساله.
------------
پنج سال قبل.
چله زمستون.هوا سفید.نفس‌ها بخار میشن.
دختر بچه‌ای با لباس مشکی تشییع جنازه،روی جدول کنار خیابون نشسته.
نه گریه می‌کنه.نه می‌ترسه.
برعکس…داره می‌خنده.
نه با صدا.یه لبخند عجیب.سبک.یه زن جلوش وایمیسته.قدبلند.آروم.یه مرد جوان کنارش چتر گرفته که برف روی موهاش نشینه.
دختر سرشو بالا میاره.
چه رین:اووو… همون اجوماهه.
زن کمی ابرو بالا می‌بره.
جی یون:تو منو می‌شناسی؟
دختر شونه بالا میندازه.
چه رین:نه… ولی دیدمتون وقتی داشتین بابامو می‌کشتین.
مرد کنار زن سفت میشه.ولی زن تکون نمی‌خوره.
دختر ادامه میده، کاملاً عادی:
چه رین: خیلی می‌خواستم ببینمتون… ازتون تشکر کنم.
جی یون:تشکر برای چی؟
دختر لبخندشو بزرگ‌تر می‌کنه.
چه رین:شما منو آزاد کردین از دست اون حرومزاده.
(مکث کوتاه) ولی الان یکم یتیم شدم… تو خیابونام.
باد سرد میاد.
لباس نازکش برای اون هوا اصلا مناسب نبود.
زن یه قدم جلو میاد.
جی یون:برا همینه اینجام. پاشو.
دختر بدون تردید پا میشه.
میاد روبه‌روی زن وایمیسته.
چشم تو چشم.زن بهش خیره میشه.
طولانی.
جی یون:دیگه یتیمم نیستی(یه مکث کوتاه)می‌تونی مامان صدام کنی.
---------
جی‌یون پلک می‌زنه.
اتاق برمی‌گرده.چه‌رین دوباره ۱۹ سالشه.روی تخت روبه‌روش نشسته چند ثانیه فقط نگاهش می‌کنه.
چه‌رین آروم میگه:
چه رین:می‌تونم یه سؤال بپرسم؟
جی یون:حتماً.
صداش خیلی آرومه.ولی جدیه.
چه رین:چرا منو اوردی پیش خودت؟ دلت برام سوخت یا عذاب وجدا گذفتی که ی بچرو یتیم کردی؟
سؤال تو هوا می‌مونه.
جی‌یون نگاهشو ازش نمی‌دزده.
آروم از پشت میز بلند میشه.میاد کنار تخت می‌شینه.
فاصله رو کم می‌کنه.دستشو میاره بالا.موهای چه‌رین رو کنار می‌زنه.آروم.نوازشی که خیلی کم پیش میاد.
جی یون:نه…(صداش محکم نیست واقعیه)من دلم نمی‌سوزه.یا عذاب وجدان نمی‌گیرم.(مکث)من تو رو آوردم پیش خودم چون خیلی شبیه من بودی…
چشم‌های چه‌رین لرزش خفیفی می‌گیره.
جی‌یون ادامه میده:
جی یون:منم با مرگ پدرم آزاد شده بودم.
اتاق ساکت میشه.سنگین…ولی گرم.
لب‌های چه‌رین می‌لرزه.
یه قطره اشک آروم از گوشه چشمش میاد پایین.
بدون حرف، خودشو میندازه تو بغل جی‌یون.
محکم.
دستاشو دورش قفل می‌کنه.
چه رین:خیلی دوست دارم مامان.
صدای نفس کشیدنش تند شده.جی‌یون دستاشو محکم‌تر دورش حلقه می‌کنه.
واقعاً محکم.
چونه‌شو می‌ذاره روی موهای دخترش.با صدایی که توش هیچ نقابی نیست:
جی یون:منم خیلی دوست دارم دخترم…(مکث کوتاه)
خوشحالم که آوردمت پیش خودم.
چند ثانیه همون‌جوری می‌مونن.
بعد چه‌رین آروم از بغلش جدا میشه.
چشم‌هاشو پاک می‌کنه.
لبخند کوچیکی می‌زنه.
چه رین:شب بخیر مامان.
از تخت پایین میاد.می‌ره سمت در.
قبل از بیرون رفتن، یه بار دیگه برمی‌گرده نگاهش می‌کنه.
جی‌یون هنوز نشسته، نگاهش نرم‌تر از همیشه‌ست.
در بسته میشه.
اتاق دوباره ساکت.جی‌یون چند لحظه همون‌جا می‌شینه.دستش هنوز گرمای بغل رو حس می‌کنه.
بعد بلند میشه.چراغ رو خاموش می‌کنه.میاد روی تخت دراز می‌کشه.امشب…دلش خالی نیست. چشم‌هاشو می‌بنده.و هر دو، هر کدوم تو اتاق خودشون…آروم می‌خوابن....
دیدگاه ها (۲)

P10ساعت ۸ صبح.خونه هنوز بوی سکوت میده. اون سکوت گرون و تمیزی...

ادامهp10در شیشه‌ای مرکز مراقبت پوستی آروم پشت سر جی‌یون بسته...

P8ساعت ۲:۰۳ بامدادهکلاب نفس می‌کشه.بیس آهنگ مثل ضربان قلب یه...

P7دو ساعت از وقتی جی‌یون وارد اتاق کارش شده می‌گذره.و الان د...

P3ساعت سه و شیش دقیقه شبه.هوا خفه‌ست. اون مه لعنتی نشسته روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط