سرنوشت
"سرنوشت "
فصل ۲
P,21
.
.
.
روی مبل نشستم و اردم باند دستم رو باز کردم ....
.
جونگ کوک نگاهشو از تلویزیون گرفت و به من داد ...
.
کوک : بزار من انجامش بدم ...
.
ا/ت : خودم میتون_
.
کوک : میدونم ولی بزار من انجامش بدم ...
.
پسر اروم روی زمین جلوی دختر کوچولوش زانو زد و دستای زخمیشو گرفت ...
.
با لحن اروم و جدی گفت ...
.
کوک : دیشب ... برای این که دیدیم و باهم همگروه شدیم ... رفتی و دستاتو با کیسه بکس اینجوری کردی ؟ چرا ..؟ .. یعنی .. یعنی این قدر ازم متنفری ..؟
.
تپش قلبپو دیگه حس نمیکردم .... این دفه سکوت کردم ... نه این که جوابی داشته باشم ... نه ... چون نمیدونستم چی بگم ....
.
با حس سردی چیزی روی دستم به خودم اومدم ... کرم رو اروم و با احتیاط روی دستم پخش کرد ... بسته ی باندی از روی میز برداشت و بعد از باز کردنش دوتا باند برداشت ... اول دست راست و بعد دست چپ ....
.
اروم و با احتیات ...
.
سرشو بالا اورد ... اروم با دست راستش نیم رخ صورتم و گرفت و با شستش اروم صورتمو لمس میکرد ...
.
صدای زنگ در اومد.... بلند شدم و با ممنونی زیر لب به سمت در رفتم ... وقتی بازش کردم تهیونگ و بچه ها توی چارچوب نمایان شدن ....
.
ته : خوشگل خانم اجازه داریم اینجا با مزاحمت نهار بخوریم ..؟ ( خنده ) ناسلاتمی دوتا اشپز خونه تو وپیتر توی ی ویلایین ... پس ما چی بخوریمم؟
.
ا/ت : مزض بیاین تو ( لبخند )
.
بعد از ورود بچه ها رفتم و میزو چیدم ...
.
ساعت ۲ و نیم بود...
.
برای هر نفر کاسه و چاپستیک گذاشتم ... نودل هارو توی ی ظرف بزرگ ریختم و با مخلفات و بقیه ی چاشنیا سر میز گذاشتم....
.
ا/ت : بچه ها بیاین سر میز غذا حاضره ( معمولی😂)...
.
همگی نشستن و منتظر پیتر موندن ... پیتر با قدماهای محکم وبا چشمایی خمار که معلوم بود خواب بوده به سمت میز اومد و صندلی خودشو عقب کشید ...
.
همهگی شروع که غذا خوردن کردیم ...
.
بعد از غذا ته و بچه ها روی مبلا نشسته بودن ...
.
سمت ظرف شویی رفتم و ظرفارو توش گذاشت ...
.
شروع کردم به شستنشون....
.
داغی دستایی رو جای شکمم حس کردم ...
.
نفسم تو سینه حبس شد ... سرمو برگردوندم که با جونگ کوک مواجه شدم ...
.
ا/ت : جونگ کوک... ولم کن... چرا الان اینجایی ...
.
کوک : دلم برات تنگ شده ... بزار یکم بغلت کنم
.
ا/ت : جونگ کوک بهم ما دیگه باهم نیستیم ...
.
کوک : م..میدونم ... ولی میشه دوباره بشی همون دختر کوچولوعه من ..؟ ( بغض )
.
ا/ت : برو لطفا ... میگم برو ..
.
جونگ کوک اروم حلقه ی دستاشو باز کرد ... لحظه ای مکث کرد و به سمت بچه ها پا تند کرد...
.
ساعت ۶ عصر ...
.
ته : خب خب بچه ها برای بار اخر نقشمونو مرور میکنیم ...
.
.
.
جبیلیلیب
فصل ۲
P,21
.
.
.
روی مبل نشستم و اردم باند دستم رو باز کردم ....
.
جونگ کوک نگاهشو از تلویزیون گرفت و به من داد ...
.
کوک : بزار من انجامش بدم ...
.
ا/ت : خودم میتون_
.
کوک : میدونم ولی بزار من انجامش بدم ...
.
پسر اروم روی زمین جلوی دختر کوچولوش زانو زد و دستای زخمیشو گرفت ...
.
با لحن اروم و جدی گفت ...
.
کوک : دیشب ... برای این که دیدیم و باهم همگروه شدیم ... رفتی و دستاتو با کیسه بکس اینجوری کردی ؟ چرا ..؟ .. یعنی .. یعنی این قدر ازم متنفری ..؟
.
تپش قلبپو دیگه حس نمیکردم .... این دفه سکوت کردم ... نه این که جوابی داشته باشم ... نه ... چون نمیدونستم چی بگم ....
.
با حس سردی چیزی روی دستم به خودم اومدم ... کرم رو اروم و با احتیاط روی دستم پخش کرد ... بسته ی باندی از روی میز برداشت و بعد از باز کردنش دوتا باند برداشت ... اول دست راست و بعد دست چپ ....
.
اروم و با احتیات ...
.
سرشو بالا اورد ... اروم با دست راستش نیم رخ صورتم و گرفت و با شستش اروم صورتمو لمس میکرد ...
.
صدای زنگ در اومد.... بلند شدم و با ممنونی زیر لب به سمت در رفتم ... وقتی بازش کردم تهیونگ و بچه ها توی چارچوب نمایان شدن ....
.
ته : خوشگل خانم اجازه داریم اینجا با مزاحمت نهار بخوریم ..؟ ( خنده ) ناسلاتمی دوتا اشپز خونه تو وپیتر توی ی ویلایین ... پس ما چی بخوریمم؟
.
ا/ت : مزض بیاین تو ( لبخند )
.
بعد از ورود بچه ها رفتم و میزو چیدم ...
.
ساعت ۲ و نیم بود...
.
برای هر نفر کاسه و چاپستیک گذاشتم ... نودل هارو توی ی ظرف بزرگ ریختم و با مخلفات و بقیه ی چاشنیا سر میز گذاشتم....
.
ا/ت : بچه ها بیاین سر میز غذا حاضره ( معمولی😂)...
.
همگی نشستن و منتظر پیتر موندن ... پیتر با قدماهای محکم وبا چشمایی خمار که معلوم بود خواب بوده به سمت میز اومد و صندلی خودشو عقب کشید ...
.
همهگی شروع که غذا خوردن کردیم ...
.
بعد از غذا ته و بچه ها روی مبلا نشسته بودن ...
.
سمت ظرف شویی رفتم و ظرفارو توش گذاشت ...
.
شروع کردم به شستنشون....
.
داغی دستایی رو جای شکمم حس کردم ...
.
نفسم تو سینه حبس شد ... سرمو برگردوندم که با جونگ کوک مواجه شدم ...
.
ا/ت : جونگ کوک... ولم کن... چرا الان اینجایی ...
.
کوک : دلم برات تنگ شده ... بزار یکم بغلت کنم
.
ا/ت : جونگ کوک بهم ما دیگه باهم نیستیم ...
.
کوک : م..میدونم ... ولی میشه دوباره بشی همون دختر کوچولوعه من ..؟ ( بغض )
.
ا/ت : برو لطفا ... میگم برو ..
.
جونگ کوک اروم حلقه ی دستاشو باز کرد ... لحظه ای مکث کرد و به سمت بچه ها پا تند کرد...
.
ساعت ۶ عصر ...
.
ته : خب خب بچه ها برای بار اخر نقشمونو مرور میکنیم ...
.
.
.
جبیلیلیب
- ۴۳.۶k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط