رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۴۷ }🌷


چند ساعت بعد:

ویو ات:

از شکم دردی زیاد به خودم می چیدم...
نمی دونستم امروز چندمه ...
فقدر اینو میدونستم شکمم درد میکنه...

× نکنه....

× نه نباید برای امروز باشه ...

سعی کردم خودمو از چیزی که قرار بود اتفاق بیفته دور کنم ولی نمیشد..


سرمو روی بالشت جابه جا کردم تا بخوابم ولی نمیشد...


دوتا دستم روی شکمم گذاشتم و شروع کردم به ماساژ دادن ...

ولی فایده ای نداشت ...
حس میکردم هر لحظه داره دردش بیشتر میشه..
مثل آدم تیر خورده بودم ...

ویو چند دقیقه بعد:

با یاد آوری تاریخ امروز مثل برق زده ها از جام بلند شدم
و به سمت سرویس بهداشتی رفتم...

ویو چند دقیقه بعد:

× درست فکر میکردم همون اتفاقی که دوست نداشتم حتا بهش فکر کنم برام پیش اومد ...

ولی من که پد ندارم ...

به سمت کمد رفتم و نگاهی به داخلش کردم ....

کمد خالی خالی بود...

کلافه به سمت در رفتم ...

مجبور بودم دوباره با اون زن جادوگر چشم تو چشم بشم...

در اتاق رو آروم باز کردم و به سمت پله ها رفتم ...

× امیدوارم بهم کاری نداشته باشه ...

به تهیونگ بگم...؟!

دختر با شک و ترید‌ روی راه پله ایستاده بود...

نمی دونست بره یا نه...
حتی نمی دونست قراره با این حرفش چه رفتاریی باهاش بشه ...

میتونست ریسک پذیری کنه یا نه ...

🌷ادامه دارد....✨
دیدگاه ها (۱۸)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

دختر بابایی پارت یک

ویو ات : اماده شدم بعد رفتم تو پارکینگ متور برداشتم و به سمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط