پارت ۲۶

پارت ۲۶
مردی با موهای تیره روی پشت‌بام ایستاده بود.
چهره‌اش را نمی‌دیدم.
اما جونگکوک او را شناخت.
_اون خودشه.
_پدرم؟
مرد آرام لبخند زد.
و در یک لحظه ناپدید شد.
جونگکوک اسلحه‌اش را پایین آورد.
_دنبالش نمی‌ریم.
_چرا؟
_چون این یه تله بود.
آن شب فهمیدیم پدرم نه‌تنها زنده است...
بلکه از تمام حرکات ما خبر دارد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۹همه‌چیز در چند ثانیه به آشوب کشیده شد.پدرم مرا پشت خو...

پارت ۳۰پدرم حقیقت آخر را گفت.خون من معمولی نبود.من نیمه‌انسا...

پارت ۲۵یک شب روی بالکن هتل ایستاده بودیم.جونگکوک از پشت سر ب...

پارت ۲۳از جونگکوک فاصله گرفتم.نه چون ازش متنفر بودم.چون نمی‌...

پارت ۱۶بعد از رفتن تهیونگ، با عصبانیت برگشتم سمت جونگکوک._پد...

پارت ۲۱صبح، وقتی بیدار شدم، یک نامه روی میز بود.دست‌خط پدرم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط