پارت ۳۰

پارت ۳۰
پدرم حقیقت آخر را گفت.
خون من معمولی نبود.
من نیمه‌انسان و نیمه‌خون‌آشام بودم.
به همین دلیل گروه‌های مختلف دنبال من بودند.
خون من می‌توانست قدرت یک خون‌آشام را چند برابر کند.
_پس من یک سلاحم؟
پدرم سرش را تکان داد.
_نه.
جونگکوک دستم را گرفت.
_تو هیچ‌وقت سلاح نبودی.
پدرم نگاهش کرد.
_و همین چیزی است که آن‌ها نمی‌فهمند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۳تهیونگ فرار کرد.اما قبل از رفتن گفت:_این هنوز تموم نش...

پارت ۸صدای شلیک هنوز توی گوشم می‌پیچید.به نوشته‌ی روی دیوار ...

فصل اول_آغاز سرنوشت

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

سلام کیوتچه ها🎀خب من این رمان رو نصف نیمه ول کرده بودم ولی خ...

فصل دوم_آمادگی برای ماموریت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط