پارت: 17 (بخش1)

پارت: 17 (بخش1)

**زاویه دید: زین**

فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه یه جورِ خفه‌کننده‌ای بوی چرمِ گرون‌قیمت ایتالیایی، قهوه‌ی اسپرسوی تلخ و یه ادکلنِ سردِ مردونه می‌داد. از اون بوهایی که بهت یادآوری می‌کنه اینجا قلمروی تو نیست؛ اینجا جای آدماییه که دنیا رو با پولشون می‌خرن و می‌فروشن.

پشتِ میزِ ماهونِ غول‌پیکرش نشسته بود. انعکاسِ نورِ زردِ آباژور افتاده بود روی صفحه‌ی ساعتِ رولکسش و چشم رو می‌زد. سکوتِ بینمون انقدر سنگین و کشدار شده بود که می‌تونستم صدای تیک‌تیکِ همون ساعتِ لعنتی رو بشنوم. از اون سکوت‌هایی بود که می‌دونستم فقط پیش‌درآمدِ یه طوفانِ رو اعصابه.

بالاخره پوشه‌ی چرمیِ روی میزش رو با یه صدای «تق» بست، عینکِ فریم‌فلزیش رو از روی چشم‌هاش برداشت و با یه لحنِ یکنواخت و بدونِ هیچ حسی نگاهم کرد. از همون نگاه‌هایی که انگار داره به یه کارمندِ بی‌کفایت نگاه می‌کنه، نه پسرش.
«خب... می‌خوای برام توضیح بدی دیشب تو پلازا دقیقاً چه شوآفی راه انداختی؟»

روی صندلیِ چرمیِ روبه‌رویش لم داده بودم. یه پام رو انداخته بودم روی اون یکی و سعی می‌کردم قیافه‌ام همون‌قدر بی‌تفاوت و یخی باشه که اون همیشه ازم می‌خواست.
«شوآفی در کار نبود. تایلر و اون مادرِ روانیش داشتن به یه نفر تو مهمونی توهین می‌کردن، منم فقط رفتم وسط که قضیه رو جمع کنم. همین.»

«یه نفر؟» پدرم پوزخند زد. یه پوزخندِ کج که فقط یه خطِ صاف و بی‌رحم روی صورتش درست کرد. «تو برای "یه نفر" خانواده‌ی هندرسون رو، که یکی از بزرگترین مهره‌های تجاریِ این شهرن، جلوی نصفِ آدمای مهمِ مهمونی شستی و گذاشتی کنار؟ تو این گند رو زدی فقط به خاطرِ اون دختره‌ی بورسیه‌ای... اون پروژه‌ی خیریه‌ی مدرسه‌ت... چی بود اسمش؟ ایوانز.»

دست‌هام رو روی دسته‌های صندلی مشت کردم تا لرزشِ عصبیِ انگشت‌هام رو نبینه. فکم رو سفت کردم و گفتم: «اسمش هیزله.»

«اسمش برای من کوچکترین اهمیتی نداره.» پدرم کمی به جلو خم شد. نگاهش مثل یه تیغِ جراحی بُرنده بود. تو دنیای اون، آدما فقط مهره‌های شطرنج بودن؛ یا به دردت می‌خوردن، یا باید پرت می‌شدن بیرون. «گوش کن زین... تو کاپیتانِ تیمی. تو قراره پاییزِ سالِ بعد بری یه دانشگاهِ خفن تو آیوی‌لیگ. تمامِ مسیرِ زندگیِ تو، آبروی این خانواده و تصویری که ازت ساختیم، از قبل چیده شده. آدم‌هایی مثل اون دختر... اونا فقط یه پارازیتن. یه حواس‌پرتیِ به دردنخور. اونا مالِ دنیای ما نیستن. بودنِ با اونا فقط باعث می‌شه تو کشیده بشی پایین. متوجهی چی می‌گم؟»

«اون یه وزنه نیست که بخواد منو بکشه پایین!» صدام ناخودآگاه رفت بالا. برای اولین‌بار تو این عمارتِ لعنتی، کنترلم رو از دست دادم. «اون یه آدمه! و دیشب، تو اون خراب‌شده، حقش نبود که اون‌طوری مثل یه تیکه‌آشغال باهاش رفتار بشه در حالی که خودش از تک‌تکِ اون آدمای پلاستیکیِ تو سالن باارزش‌تر بود!»

چشم‌های پدرم تنگ شد. جوری نگاهم کرد انگار دارم به یه زبونِ فضایی حرف می‌زنم.
«تو داری دقیقاً برای کی می‌جنگی، زین؟» لحنش حالا پر از یه تمسخرِ زهرآلود بود. «برای دختری که حتی نمی‌تونه پولِ یونیفرمِ مدرسه‌اش رو بده؟ فازِ رابین‌هود برداشتنت رو همین الان تموم کن. اگه بخوای این بازیِ مسخره رو ادامه بدی و با این کارات برندِ خانواده‌ی استون رو ببری زیر سوال، خودم شخصاً واردِ عمل می‌شم و بهت یاد می‌دم که تو دنیای واقعی، هیچ‌کس برای خیالاتِ رمانتیکِ یه بچه‌دبیرستانی تره هم خرد نمی‌کنه. حالا می‌تونی بری.»

از جا بلند شدم. دندون‌هام رو انقدر محکم روی هم فشار می‌دادم که فکم درد گرفته بود. بدونِ اینکه حتی یه کلمه‌ی دیگه بگم، چرخیدم و از اتاق زدم بیرون.
سرم از خشم داشت منفجر می‌شد. اون فکر می‌کرد من دارم یه بازیِ احمقانه برای جلب توجه می‌کنم. نمی‌فهمید. هیچ‌کس تو این خونه‌ی درندشت نمی‌فهمید که تصویرِ چشم‌های هیزل تو اون مهمونی اون نگاهی که همزمان داشت می‌لرزید اما پر از یه غرورِ وحشی بود مثل یه میخِ طویله تو مغزم فرو رفته بود و قصد نداشت بیاد بیرون.
دیدگاه ها (۱۰)

پارت: 17 (بخش2) **زاویه دید: زین**ساعت چهار عصر. سالنِ بایگا...

پارت: 17 (بخش3) **زاویه دید: زین**بدونِ اینکه برگردم سمتش، ب...

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

پروف کدوم رو بزارم؟ ✨🛐*همتون بگید*

پارت ۱: خنده‌هایی که در باد گم شدندخورشیدِ عصر، رنگِ طلاییِ ...

پارت: 15 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«واقعاً که نمک‌نشناسن.» تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط