پارت: 16 (بخش4)
پارت: 16 (بخش4)
**زاویه دید: هیزل*
ساعت ۹ شب.
هوا به قدری سرد و استخونسوز بود که با هر بازدم، بخارِ سفیدی مثل دود سیگار از دهنم خارج میشد. محلهی ما تو این ساعت، برخلافِ خیابونهای آروم و غرقِ در سکوتِ محلهی استون، تاریک و پر از صداهای ناهنجار و رو اعصاب بود؛ صدای آژیرِ پلیس از دو خیابون اونطرفتر، پارسِ عصبیِ سگهای ولگرد، و صدای کشیدهشدنِ لاستیکِ ماشینهایی که تو چهارراهها تیکآف میکشیدن.
بندِ کفشهای ورزشیِ فرسوده و کهنهام رو محکمتر بستم. دویدن... دویدن همیشه پناهگاهِ نهاییِ من بود. ریتم، تنفس، شمردنِ قدمها. این تنها فرمولی بود که همیشه کار میکرد تا ذهنم رو از هرچیزی که مثل خوره به جونم میافتاد، پاک کنم.
شروع به دویدن کردم. اول آروم، بعد تندتر.
*یک، دو، سه، چهار... دم... بازدم.*
آسفالتِ ترکخورده و ناصافِ خیابون زیر پاهایم ضربه میخورد. سعی کردم تمام تمرکزم رو بذارم روی دردِ خفیفی که تو عضلهی ساقِ پام میپیچید. سعی کردم به پولِ اجارهخونهای که تا آخر هفته باید جور میکردیم فکر کنم. سعی کردم به چشمهای خسته و گودافتادهی مامانم فکر کنم وقتی شبها از سر کار برمیگشت.
*یک، دو، سه، چهار... سریعتر هیزل... سریعتر!*
اما ذهنم یه خائنِ بالفطره بود.
بادِ سرد و برندهای که شلاقوار به صورتم میخورد، من رو پرت کرد به هوای خنکِ بالکنِ هتل پلازا.
صدای برخوردِ کفشهای کتانیام روی آسفالتِ خشن، تو سرم تبدیل شد به صدای برخوردِ پاشنههای کفشِ ورنیِ و براقِ *اون* روی سنگفرشِ مرمر.
سرعتم رو بیشتر کردم. داشتم رسماً جون میکَندم. ریههایم میسوخت، انگار داشتم شیشه خرده نفس میکشیدم.
*بهش فکر نکن. بهش فکر نکن، هیزل. گندش بزنن، بهش فکر نکن!*
کلوئی راست میگفت. اون خطرناک بود. اون از اون دسته پسرهایی بود که میتونستن با یه نگاه، با یه حرکت، دنیای یه دختری مثل من رو که چیزی برای از دست دادن نداره، با خاک یکسان کنن و بعد بدون اینکه حتی یه خراش بردارن، به زندگیِ بینقص و پلاستیکیِ خودشون برگردن.
اما بعد... درست تو اوجِ دویدن، صدای امیلی مثل یه زنگ تو سرم پیچید: *"اگه واقعاً تو رو دید چی؟... اونوقت چی؟"*
نمیتونستم. دیگه نمیتونستم از دستش فرار کنم.
تصویرش تو ذهنم از نورِ نئونِ مغازههای اطرافم هم روشنتر بود. زاویهی سفتشدهی فکش وقتی با غضب به تایلر نگاه میکرد. روشی که دستش رو با اون انگشتهای کشیده به سمت سینی دراز کرد، بدون ذرهای تردید، بدون اینکه حتی براش مهم باشه دستکشهای سفید و مسخرهی من چقدر کثیفن. و اون بوی تلخِ چوب و سدر... و صدایش... وای خدای من، صدایش.
*"سینی رو بده به من، هیزل."*
ایستادم.
آنقدر ناگهانی و وحشیانه ترمز کردم که کفشهام روی آسفالت کشیده شد و نزدیک بود با صورت برم تو زمین.
زیرِ نورِ زرد، مریض و چشمکزنِ یه تیرِ چراغبرق، تو انتهای یه کوچهی بنبست و خلوت، خم شدم. دستهام رو گذاشتم روی زانوهام و با صدای بلندی، شبیه کسی که داره خفه میشه، نفسنفس زدم. عرق از پیشونیم چکه میکرد و با سرمای هوای شب قاطی میشد و باعث میشد لرزم بگیره.
دستِ لرزونم رو گذاشتم روی قفسهی سینهام. قلبم با سرعتی غیرطبیعی و دیوانهوار میکوبید، و من... من خیلی خوب میدونستم که این تپشِ وحشیانه، فقط به خاطر دویدن نیست.
چشمهام رو محکم بستم و بالاخره تو تاریکی و تنهاییِ اون شب، اعتراف کردم. جلوی خودم اعتراف کردم.
من داشتم زرهام رو از دست میدادم. اون دیوارِ ضخیم و بلندی که سالها برای محافظت از خودم در برابرِ آدمهایی مثل اون ساخته بودم، حالا یه شکافِ بزرگ برداشته بود. و از میانِ اون شکاف، یه جفت چشمِ مشکی تاریک و بینهایت عمیق، داشت مستقیماً و بیرحمانه به روحم نگاه میکرد.
لعنت به تو، زین استون. لعنت به تو که با یه حرکت کاری کردی احساس کنم چیزی بیشتر از یه دخترِ بورسیهایِ نامرئیام.
و لعنت به من... لعنت به منی که با تمامِ وجودم دلم میخواست دوباره اون نگاه رو ببینم.
**زاویه دید: هیزل*
ساعت ۹ شب.
هوا به قدری سرد و استخونسوز بود که با هر بازدم، بخارِ سفیدی مثل دود سیگار از دهنم خارج میشد. محلهی ما تو این ساعت، برخلافِ خیابونهای آروم و غرقِ در سکوتِ محلهی استون، تاریک و پر از صداهای ناهنجار و رو اعصاب بود؛ صدای آژیرِ پلیس از دو خیابون اونطرفتر، پارسِ عصبیِ سگهای ولگرد، و صدای کشیدهشدنِ لاستیکِ ماشینهایی که تو چهارراهها تیکآف میکشیدن.
بندِ کفشهای ورزشیِ فرسوده و کهنهام رو محکمتر بستم. دویدن... دویدن همیشه پناهگاهِ نهاییِ من بود. ریتم، تنفس، شمردنِ قدمها. این تنها فرمولی بود که همیشه کار میکرد تا ذهنم رو از هرچیزی که مثل خوره به جونم میافتاد، پاک کنم.
شروع به دویدن کردم. اول آروم، بعد تندتر.
*یک، دو، سه، چهار... دم... بازدم.*
آسفالتِ ترکخورده و ناصافِ خیابون زیر پاهایم ضربه میخورد. سعی کردم تمام تمرکزم رو بذارم روی دردِ خفیفی که تو عضلهی ساقِ پام میپیچید. سعی کردم به پولِ اجارهخونهای که تا آخر هفته باید جور میکردیم فکر کنم. سعی کردم به چشمهای خسته و گودافتادهی مامانم فکر کنم وقتی شبها از سر کار برمیگشت.
*یک، دو، سه، چهار... سریعتر هیزل... سریعتر!*
اما ذهنم یه خائنِ بالفطره بود.
بادِ سرد و برندهای که شلاقوار به صورتم میخورد، من رو پرت کرد به هوای خنکِ بالکنِ هتل پلازا.
صدای برخوردِ کفشهای کتانیام روی آسفالتِ خشن، تو سرم تبدیل شد به صدای برخوردِ پاشنههای کفشِ ورنیِ و براقِ *اون* روی سنگفرشِ مرمر.
سرعتم رو بیشتر کردم. داشتم رسماً جون میکَندم. ریههایم میسوخت، انگار داشتم شیشه خرده نفس میکشیدم.
*بهش فکر نکن. بهش فکر نکن، هیزل. گندش بزنن، بهش فکر نکن!*
کلوئی راست میگفت. اون خطرناک بود. اون از اون دسته پسرهایی بود که میتونستن با یه نگاه، با یه حرکت، دنیای یه دختری مثل من رو که چیزی برای از دست دادن نداره، با خاک یکسان کنن و بعد بدون اینکه حتی یه خراش بردارن، به زندگیِ بینقص و پلاستیکیِ خودشون برگردن.
اما بعد... درست تو اوجِ دویدن، صدای امیلی مثل یه زنگ تو سرم پیچید: *"اگه واقعاً تو رو دید چی؟... اونوقت چی؟"*
نمیتونستم. دیگه نمیتونستم از دستش فرار کنم.
تصویرش تو ذهنم از نورِ نئونِ مغازههای اطرافم هم روشنتر بود. زاویهی سفتشدهی فکش وقتی با غضب به تایلر نگاه میکرد. روشی که دستش رو با اون انگشتهای کشیده به سمت سینی دراز کرد، بدون ذرهای تردید، بدون اینکه حتی براش مهم باشه دستکشهای سفید و مسخرهی من چقدر کثیفن. و اون بوی تلخِ چوب و سدر... و صدایش... وای خدای من، صدایش.
*"سینی رو بده به من، هیزل."*
ایستادم.
آنقدر ناگهانی و وحشیانه ترمز کردم که کفشهام روی آسفالت کشیده شد و نزدیک بود با صورت برم تو زمین.
زیرِ نورِ زرد، مریض و چشمکزنِ یه تیرِ چراغبرق، تو انتهای یه کوچهی بنبست و خلوت، خم شدم. دستهام رو گذاشتم روی زانوهام و با صدای بلندی، شبیه کسی که داره خفه میشه، نفسنفس زدم. عرق از پیشونیم چکه میکرد و با سرمای هوای شب قاطی میشد و باعث میشد لرزم بگیره.
دستِ لرزونم رو گذاشتم روی قفسهی سینهام. قلبم با سرعتی غیرطبیعی و دیوانهوار میکوبید، و من... من خیلی خوب میدونستم که این تپشِ وحشیانه، فقط به خاطر دویدن نیست.
چشمهام رو محکم بستم و بالاخره تو تاریکی و تنهاییِ اون شب، اعتراف کردم. جلوی خودم اعتراف کردم.
من داشتم زرهام رو از دست میدادم. اون دیوارِ ضخیم و بلندی که سالها برای محافظت از خودم در برابرِ آدمهایی مثل اون ساخته بودم، حالا یه شکافِ بزرگ برداشته بود. و از میانِ اون شکاف، یه جفت چشمِ مشکی تاریک و بینهایت عمیق، داشت مستقیماً و بیرحمانه به روحم نگاه میکرد.
لعنت به تو، زین استون. لعنت به تو که با یه حرکت کاری کردی احساس کنم چیزی بیشتر از یه دخترِ بورسیهایِ نامرئیام.
و لعنت به من... لعنت به منی که با تمامِ وجودم دلم میخواست دوباره اون نگاه رو ببینم.
- ۳۲۵
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط