🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁵³
من این مغازه رو با دقت بیشتری نگاه کردم چون بزرگتر از بقیه بود ولی چیز خاصی ندیدم که نظرمو جلب کنه ولی به حرف یونگی گوش دادم و همگی باهم وارد مغازه شدیم .
فروشنده : سلام اقای مین و خانم مین خیلی خوش امدین .
یونگی 🪽 ممنون .
ات ✨ خب کدوم لباسو می گفتی؟
یونگی 🪽 الان میگم ... لباسو بیارین .
فروشنده : چشم .
یه در دیگه داخل مغازه بود که فروشنده با چند نفر رفت داخلش و مانکنی رو بیرون اوردن . با دیدن لباس شوکه شدم ... لباسی بود که خودم طراحی کردم . چشمام برق زد و ذوق خاصی تو دلم خونه کرد . یونگی امد نزدیک گوشم .
یونگی 🪽 چطوره کوچولو؟البته خودت طراحیش کردی ، وقتی دیدم با چه حوصله و احساسی داری طراحی میکنی رفتم طرحی که داشتی میکشیدی رو دیدم و واقعا عالی بود . طرحتو دادمش اینجا تا با بهترین پارچه ها بدوزنش .
ازم فاصله گرفت و با لبخند بهم خیره شد .با ذوق و خوشحالی بهش خیره شدم . راس میگفت اون لباسو با تمام احساساتم طرح کردم و حتی تصور میکردم که خودم تو عروسیم پوشیدمش.
ات ✨ مرسییی ... واقعا مرسی ازت ممنونم نمی دونم چطوری تشکر کنم ازت .
یونگی 🪽 فقط بدو برو بپوشش که میخوام تو تن دختر کوچولوم ببینم .
ات ✨ باشه .
🩵ویو ادمین 🩵
فروشنده با احتیاط لباس رو از تن مانکن در اورد و به ات داد و به سمت اتاق پرو راهنماییش کرد که خواهرشم برای کمک به ات او پوشیدن لباس رفت .
جیمین : هیونک همسر دیگه ای نمیخوای؟
یونگی 🪽 منظور؟
جیمین : همسر خوبی میشما. (لبخند)
یونگی 🪽 سکوت بابا ... نکنه لباس عروس میخوای؟
جیمین : اره اوپا.(عشوه الکی)
یونگی 🪽 چشم چاگیا(با لحن جیمین) ... بفرما بیلاخ ...ایششش جمع من بابا .
جیمین: باشه بابا حالا خواستم شوخی کنم .
یونگی 🪽 شوخی برا....
ات ✨ یونگی.
یونگی ادامه حرفشو نگفت و برگشت سمت صدای زیبا و ضریف ات و بهش خیره شد . ات تو لباسی که خودش طراحی کرده بود بینهایت زیبا شده بود .
ات ✨ خوبه؟بهم میاد؟
یونگی 🪽 م..مگه میشه بهت نیاد عزیزم.
و بعد با قدم هایی اروم سمت ات رفت و روبه روش ایستاد.
سوهی که صورتش خیس از اشک شده بود امد جلو و کنار خواهرش وایساد که جیمین رفت سمت سوهی .
جیمین : چرا گریه میکنین؟
سوهی : اشک شوقه و یکمم ناراحتی . شوقم برا اینه که خواهرمو تو لباس عروس دیدم و ناراحتیم برای اینه که ابجیه من هنوز خیلی کوچولوعه . حس عجیبیه .
جیمین : درکتون میکنم .
یونگی 🪽 قول میدم از خواهرتون مراقبت کنم، نمیزارم حتی یه تار مو از سرش کم بشه.
سوهی : ممنون.
ات ✨ وایی سوهی من که دیگه کوچولو نیستم .
سوهی : هستی .
یونگی🪽 ابجیت راست میگه هستی ...خب دیگه بریم برای باقی خریدا.
همه باشه ای گفتن و ات دوباره برگشت به اتاق پرو و لباس عروس و از تنش در اورد و لباسای معمولی خودشو پوشید . یونگی که از قبل لباسو حساب کرده بود از مغازه خارج شدن و رفتن کفش ، و به اسرار یونگی حلقه و کت شلوار و چیزای دیگه رو گرفتن . ات با گرفتن حلقه مخالف بود چون شب خواستگاری یونگی حلقه ای رو به ات داده بود اما یونگی اسرار کرد که حلقه بگیرن و میگفت که اون حلقه برای خواستگاری بوده و این یکی برای عروسیمونه . بالاخره خریدشون تموم شد . ساعت ۸ شب بود و اونا ناهار رو هم بیرون خورده بودن که تصمیم گرفتن شام رو هم بیرون بخورن .به رستورانی شیک رفتن و شام رو هم اونجا خوردن و بعد از خوردن شام سوهی رو رسوندن خونه و سوهی هم با کلی لباس وارد خونه شد و اون سه نفر به سمت خونه جیمین راهی شدن و جیمین رو هم رسوندن به خونش و در اخر خودشون دو نفری به سمت خونه خودشون رفتن .
ادامه دارد🪽🩵🪽
شرطا مثل پارت قبل.
Part ⁵³
من این مغازه رو با دقت بیشتری نگاه کردم چون بزرگتر از بقیه بود ولی چیز خاصی ندیدم که نظرمو جلب کنه ولی به حرف یونگی گوش دادم و همگی باهم وارد مغازه شدیم .
فروشنده : سلام اقای مین و خانم مین خیلی خوش امدین .
یونگی 🪽 ممنون .
ات ✨ خب کدوم لباسو می گفتی؟
یونگی 🪽 الان میگم ... لباسو بیارین .
فروشنده : چشم .
یه در دیگه داخل مغازه بود که فروشنده با چند نفر رفت داخلش و مانکنی رو بیرون اوردن . با دیدن لباس شوکه شدم ... لباسی بود که خودم طراحی کردم . چشمام برق زد و ذوق خاصی تو دلم خونه کرد . یونگی امد نزدیک گوشم .
یونگی 🪽 چطوره کوچولو؟البته خودت طراحیش کردی ، وقتی دیدم با چه حوصله و احساسی داری طراحی میکنی رفتم طرحی که داشتی میکشیدی رو دیدم و واقعا عالی بود . طرحتو دادمش اینجا تا با بهترین پارچه ها بدوزنش .
ازم فاصله گرفت و با لبخند بهم خیره شد .با ذوق و خوشحالی بهش خیره شدم . راس میگفت اون لباسو با تمام احساساتم طرح کردم و حتی تصور میکردم که خودم تو عروسیم پوشیدمش.
ات ✨ مرسییی ... واقعا مرسی ازت ممنونم نمی دونم چطوری تشکر کنم ازت .
یونگی 🪽 فقط بدو برو بپوشش که میخوام تو تن دختر کوچولوم ببینم .
ات ✨ باشه .
🩵ویو ادمین 🩵
فروشنده با احتیاط لباس رو از تن مانکن در اورد و به ات داد و به سمت اتاق پرو راهنماییش کرد که خواهرشم برای کمک به ات او پوشیدن لباس رفت .
جیمین : هیونک همسر دیگه ای نمیخوای؟
یونگی 🪽 منظور؟
جیمین : همسر خوبی میشما. (لبخند)
یونگی 🪽 سکوت بابا ... نکنه لباس عروس میخوای؟
جیمین : اره اوپا.(عشوه الکی)
یونگی 🪽 چشم چاگیا(با لحن جیمین) ... بفرما بیلاخ ...ایششش جمع من بابا .
جیمین: باشه بابا حالا خواستم شوخی کنم .
یونگی 🪽 شوخی برا....
ات ✨ یونگی.
یونگی ادامه حرفشو نگفت و برگشت سمت صدای زیبا و ضریف ات و بهش خیره شد . ات تو لباسی که خودش طراحی کرده بود بینهایت زیبا شده بود .
ات ✨ خوبه؟بهم میاد؟
یونگی 🪽 م..مگه میشه بهت نیاد عزیزم.
و بعد با قدم هایی اروم سمت ات رفت و روبه روش ایستاد.
سوهی که صورتش خیس از اشک شده بود امد جلو و کنار خواهرش وایساد که جیمین رفت سمت سوهی .
جیمین : چرا گریه میکنین؟
سوهی : اشک شوقه و یکمم ناراحتی . شوقم برا اینه که خواهرمو تو لباس عروس دیدم و ناراحتیم برای اینه که ابجیه من هنوز خیلی کوچولوعه . حس عجیبیه .
جیمین : درکتون میکنم .
یونگی 🪽 قول میدم از خواهرتون مراقبت کنم، نمیزارم حتی یه تار مو از سرش کم بشه.
سوهی : ممنون.
ات ✨ وایی سوهی من که دیگه کوچولو نیستم .
سوهی : هستی .
یونگی🪽 ابجیت راست میگه هستی ...خب دیگه بریم برای باقی خریدا.
همه باشه ای گفتن و ات دوباره برگشت به اتاق پرو و لباس عروس و از تنش در اورد و لباسای معمولی خودشو پوشید . یونگی که از قبل لباسو حساب کرده بود از مغازه خارج شدن و رفتن کفش ، و به اسرار یونگی حلقه و کت شلوار و چیزای دیگه رو گرفتن . ات با گرفتن حلقه مخالف بود چون شب خواستگاری یونگی حلقه ای رو به ات داده بود اما یونگی اسرار کرد که حلقه بگیرن و میگفت که اون حلقه برای خواستگاری بوده و این یکی برای عروسیمونه . بالاخره خریدشون تموم شد . ساعت ۸ شب بود و اونا ناهار رو هم بیرون خورده بودن که تصمیم گرفتن شام رو هم بیرون بخورن .به رستورانی شیک رفتن و شام رو هم اونجا خوردن و بعد از خوردن شام سوهی رو رسوندن خونه و سوهی هم با کلی لباس وارد خونه شد و اون سه نفر به سمت خونه جیمین راهی شدن و جیمین رو هم رسوندن به خونش و در اخر خودشون دو نفری به سمت خونه خودشون رفتن .
ادامه دارد🪽🩵🪽
شرطا مثل پارت قبل.
- ۵۳۶
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط