FALLEN ECHOES
FALLEN ECHOES
Part 6
فیلیکس بعد از چند دقیقه اتاق را ترک کرد.
اما هیونجین همچنان آنجا ماند.
نگاهش میان عکسهای روی دیوار میچرخید.
هرچه بیشتر نگاه میکرد، سؤالهای بیشتری در ذهنش شکل میگرفت.
اگر فقط دوست بودند...
پس چرا تقریباً در تمام خاطرات مهم زندگیاش، فیلیکس حضور داشت؟
چرا این اتاق از همه پنهان شده بود؟
و مهمتر از همه...
چرا وقتی به چهره فیلیکس نگاه میکرد، قلبش اینطور سنگین میشد؟
هیونجین آهی کشید و نگاهش را از دیوار گرفت.
در گوشه اتاق، کنار میز کار قدیمی، چند جعبه چوبی قرار داشت.
کنجکاوی دوباره سراغش آمد.
آرام به سمت آنها رفت.
یکی از جعبهها را باز کرد.
داخلش پر از مدارک و دفترهای قدیمی بود.
بیشترشان مربوط به شرکت بودند.
اما در انتهای جعبه، دفترچهای چرمی و مشکیرنگ قرار داشت.
دفترچه کوچک به نظر میرسید.
انگار چیزی شخصی داخلش نوشته شده بود.
هیونجین آن را برداشت.
روی جلد هیچ اسمی دیده نمیشد.
اما وقتی صفحه اول را باز کرد، فوراً خط خودش را شناخت.
---
«امروز دوباره با او دعوا کردم.»
هیونجین اخم کرد.
او؟
چه کسی؟
صفحه بعدی را ورق زد.
«هر وقت ناراحت میشود، دلم میخواهد دنیا را به هم بریزم.»
قلبش کمی تندتر زد.
او به خواندن ادامه داد.
«گاهی فکر میکنم اگر روزی از زندگیام برود، هیچچیز برایم معنایی نخواهد داشت.»
هیونجین بیاختیار دفتر را بست.
نفسش سنگین شده بود.
نمیدانست این جملات درباره چه کسی نوشته شدهاند.
اما یک چیز را خوب میفهمید.
شخصی که مخاطب این نوشتهها بود...
برای او اهمیت فوقالعادهای داشته است.
---
در همان لحظه چیزی از میان صفحات دفتر روی زمین افتاد.
یک تکه کاغذ کوچک.
هیونجین آن را برداشت.
روی کاغذ فقط یک تاریخ نوشته شده بود.
سه ماه قبل از حادثه.
و زیر آن یک جمله کوتاه:
«اگر برایش اتفاقی بیفتد، خودم را نمیبخشم.»
هیونجین چند بار جمله را خواند.
احساس عجیبی در دلش پیچید.
انگار نویسنده این جمله واقعاً حاضر بوده برای محافظت از آن شخص هر کاری انجام دهد.
حتی جانش را بدهد.
---
ساعت نزدیک سه صبح بود که بالاخره دفترچه را بست.
اما ذهنش آرام نمیشد.
او هنوز نمیدانست آن «او» چه کسی بوده است.
اما هرچه بیشتر فکر میکرد...
چهره فیلیکس بیشتر در ذهنش ظاهر میشد.
و همین موضوع او را میترساند.
چون احساس میکرد پاسخ تمام سؤالهایش به یک نفر ختم میشود.
فیلیکس.
اما هنوز هیچ مدرکی نداشت.
و حقیقت...
هنوز پشت پرده پنهان مانده بود......
بفرمایید خوشگلام ببخشید دیر شد بانو ها🎀✨️ و اینکه بابت افتضاحی معذرت میخوام😭مایل به پارت بعد هستید؟🥟🎀🙃
#Hyunjin
Part 6
فیلیکس بعد از چند دقیقه اتاق را ترک کرد.
اما هیونجین همچنان آنجا ماند.
نگاهش میان عکسهای روی دیوار میچرخید.
هرچه بیشتر نگاه میکرد، سؤالهای بیشتری در ذهنش شکل میگرفت.
اگر فقط دوست بودند...
پس چرا تقریباً در تمام خاطرات مهم زندگیاش، فیلیکس حضور داشت؟
چرا این اتاق از همه پنهان شده بود؟
و مهمتر از همه...
چرا وقتی به چهره فیلیکس نگاه میکرد، قلبش اینطور سنگین میشد؟
هیونجین آهی کشید و نگاهش را از دیوار گرفت.
در گوشه اتاق، کنار میز کار قدیمی، چند جعبه چوبی قرار داشت.
کنجکاوی دوباره سراغش آمد.
آرام به سمت آنها رفت.
یکی از جعبهها را باز کرد.
داخلش پر از مدارک و دفترهای قدیمی بود.
بیشترشان مربوط به شرکت بودند.
اما در انتهای جعبه، دفترچهای چرمی و مشکیرنگ قرار داشت.
دفترچه کوچک به نظر میرسید.
انگار چیزی شخصی داخلش نوشته شده بود.
هیونجین آن را برداشت.
روی جلد هیچ اسمی دیده نمیشد.
اما وقتی صفحه اول را باز کرد، فوراً خط خودش را شناخت.
---
«امروز دوباره با او دعوا کردم.»
هیونجین اخم کرد.
او؟
چه کسی؟
صفحه بعدی را ورق زد.
«هر وقت ناراحت میشود، دلم میخواهد دنیا را به هم بریزم.»
قلبش کمی تندتر زد.
او به خواندن ادامه داد.
«گاهی فکر میکنم اگر روزی از زندگیام برود، هیچچیز برایم معنایی نخواهد داشت.»
هیونجین بیاختیار دفتر را بست.
نفسش سنگین شده بود.
نمیدانست این جملات درباره چه کسی نوشته شدهاند.
اما یک چیز را خوب میفهمید.
شخصی که مخاطب این نوشتهها بود...
برای او اهمیت فوقالعادهای داشته است.
---
در همان لحظه چیزی از میان صفحات دفتر روی زمین افتاد.
یک تکه کاغذ کوچک.
هیونجین آن را برداشت.
روی کاغذ فقط یک تاریخ نوشته شده بود.
سه ماه قبل از حادثه.
و زیر آن یک جمله کوتاه:
«اگر برایش اتفاقی بیفتد، خودم را نمیبخشم.»
هیونجین چند بار جمله را خواند.
احساس عجیبی در دلش پیچید.
انگار نویسنده این جمله واقعاً حاضر بوده برای محافظت از آن شخص هر کاری انجام دهد.
حتی جانش را بدهد.
---
ساعت نزدیک سه صبح بود که بالاخره دفترچه را بست.
اما ذهنش آرام نمیشد.
او هنوز نمیدانست آن «او» چه کسی بوده است.
اما هرچه بیشتر فکر میکرد...
چهره فیلیکس بیشتر در ذهنش ظاهر میشد.
و همین موضوع او را میترساند.
چون احساس میکرد پاسخ تمام سؤالهایش به یک نفر ختم میشود.
فیلیکس.
اما هنوز هیچ مدرکی نداشت.
و حقیقت...
هنوز پشت پرده پنهان مانده بود......
بفرمایید خوشگلام ببخشید دیر شد بانو ها🎀✨️ و اینکه بابت افتضاحی معذرت میخوام😭مایل به پارت بعد هستید؟🥟🎀🙃
#Hyunjin
- ۱.۹k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط