#my.real.love. part 1
#my.real.love. part 1
سال ۱۸۰۰ بود، زمستون سختترین سرمای قرن رو آورده بود. برف حیاط کاخ رو سفیدپوش کرده بود ولی هوای تالار پذیرایی از برف هم سردتر بود.
شاهزاده هوانگ هیونجین، وارث تاجوتخت، با لباس رسمی مشکی روی تخت لم داده بود و با اخم به در نگاه میکرد. در باز شد و لی فیلیکس، شاهزادهٔ قلمرو همسایه، همراه با محافظانش وارد شد. موهای بلوند نقرهای فیلیکس تو اون جمعیت سیاهموی کرهای، یه جورایی عجیب میدرخشید. چشمان عسلیش اما هیچ گرمی نداشت، فقط نگاه سرد و حسابگر.
هیونجین حتی تکون نخورد. با لحنی شل و بیتفاوت گفت: «خوش اومدی شاهزادهٔ سرزمین دشمن. امیدوارم راه دور رو بیهوده نیومده باشی.»
فیلیکس لبخند تحقیرآمیزی زد و یه تعظیم خشک کرد: «برای امضای پیمان صلح اومدم، نه برای اینکه هوای قصرتو نفس بکشم.»
هیونجین یه خندهٔ کوتاه کرد. «پیمان صلح؟ مگه پدرت بهت نگفته که من با خاندانت تا آخرین نفس میجنگم؟»
فیلیکس کاغذ پیمان رو از توی قباش درآورد و پرت کرد روی میز. «ببین، این رو خود پادشاهِ تو نوشته. پس بهتره امضا کنی و کار تموم بشه.»
هیونجین اما از جاش بلند نشد. فقط یه نگاه به کاغذ انداخت و بعد برگشت به چشمای فیلیکس. «نه.»
فیلیکس اخم کرد: «نه یعنی چی؟»
«یعنی من امضا نمیکنم.» هیونجین پاشد و آروم اومد پایین. قدش از فیلیکس بلندتر بود. روبروش ایستاد و با نگاه سنگینش گفت: «این پیمان رو پدرم نوشته، نه من. و من هرگز با کسی که خون برادرانم رو ریخته، دست نمیدم.»
مکثی سنگین افتاد بینشون. فیلیکس با مشت به میز کوبید. «پس چرا من رو اینجا خواوندی؟ برای توهین؟»
«برای اینکه بهت بگم صلحی در کار نیست.» هیونجین یه قدم نزدیکتر شد. «و اینکه تا وقتی اینجایی، هر روزت عذاب خواهد بود.»
فیلیکس با نگاه سوزانی بهش خیره شد. «تو دیوونهای، هیونجین. پدرت قبول کرده، سردارانت قبول کردن، فقط تو لج کردی واسه کینهی شخصی؟»
هیونجین شونه بالا انداخت. «شاید. ولی این تصمیم منه و کسی هم نمیتونه تغییرش بده.»
فیلیکس کاغذ رو از روی میز برداشت و پاره کرد. برگهها ریخت کف زمین. «پس این پیمان تموم شد. ولی بدون که من همینجا میمونم تا وقتی که تو رو به زانو در بیارم، چه با صلح چه با جنگ.»
فیلیکس رفت و در رو محکم کوبید پشت سرش. هیونجین تنها موند. به اون برگههای پاره شده نگاه کرد و زیرلب گفت: «بیا ببینیم کِی زانو میزنی، فیلیکس. من که تا آخرش میایستم.»
---
امیدوارم دوسش داشته باشید بانوهای خوشگلم😭می دونم خیلی بد شدههههههههههههههههههه ولی منتظر پارت های بعدی باشید🥟✨️
این پارت چون کم بود براتون پارت ۲ رو شب مینویسم ولی باید قول بدید حمایت کنیدددددددددددددد باشه؟؟
#Hyunjin
سال ۱۸۰۰ بود، زمستون سختترین سرمای قرن رو آورده بود. برف حیاط کاخ رو سفیدپوش کرده بود ولی هوای تالار پذیرایی از برف هم سردتر بود.
شاهزاده هوانگ هیونجین، وارث تاجوتخت، با لباس رسمی مشکی روی تخت لم داده بود و با اخم به در نگاه میکرد. در باز شد و لی فیلیکس، شاهزادهٔ قلمرو همسایه، همراه با محافظانش وارد شد. موهای بلوند نقرهای فیلیکس تو اون جمعیت سیاهموی کرهای، یه جورایی عجیب میدرخشید. چشمان عسلیش اما هیچ گرمی نداشت، فقط نگاه سرد و حسابگر.
هیونجین حتی تکون نخورد. با لحنی شل و بیتفاوت گفت: «خوش اومدی شاهزادهٔ سرزمین دشمن. امیدوارم راه دور رو بیهوده نیومده باشی.»
فیلیکس لبخند تحقیرآمیزی زد و یه تعظیم خشک کرد: «برای امضای پیمان صلح اومدم، نه برای اینکه هوای قصرتو نفس بکشم.»
هیونجین یه خندهٔ کوتاه کرد. «پیمان صلح؟ مگه پدرت بهت نگفته که من با خاندانت تا آخرین نفس میجنگم؟»
فیلیکس کاغذ پیمان رو از توی قباش درآورد و پرت کرد روی میز. «ببین، این رو خود پادشاهِ تو نوشته. پس بهتره امضا کنی و کار تموم بشه.»
هیونجین اما از جاش بلند نشد. فقط یه نگاه به کاغذ انداخت و بعد برگشت به چشمای فیلیکس. «نه.»
فیلیکس اخم کرد: «نه یعنی چی؟»
«یعنی من امضا نمیکنم.» هیونجین پاشد و آروم اومد پایین. قدش از فیلیکس بلندتر بود. روبروش ایستاد و با نگاه سنگینش گفت: «این پیمان رو پدرم نوشته، نه من. و من هرگز با کسی که خون برادرانم رو ریخته، دست نمیدم.»
مکثی سنگین افتاد بینشون. فیلیکس با مشت به میز کوبید. «پس چرا من رو اینجا خواوندی؟ برای توهین؟»
«برای اینکه بهت بگم صلحی در کار نیست.» هیونجین یه قدم نزدیکتر شد. «و اینکه تا وقتی اینجایی، هر روزت عذاب خواهد بود.»
فیلیکس با نگاه سوزانی بهش خیره شد. «تو دیوونهای، هیونجین. پدرت قبول کرده، سردارانت قبول کردن، فقط تو لج کردی واسه کینهی شخصی؟»
هیونجین شونه بالا انداخت. «شاید. ولی این تصمیم منه و کسی هم نمیتونه تغییرش بده.»
فیلیکس کاغذ رو از روی میز برداشت و پاره کرد. برگهها ریخت کف زمین. «پس این پیمان تموم شد. ولی بدون که من همینجا میمونم تا وقتی که تو رو به زانو در بیارم، چه با صلح چه با جنگ.»
فیلیکس رفت و در رو محکم کوبید پشت سرش. هیونجین تنها موند. به اون برگههای پاره شده نگاه کرد و زیرلب گفت: «بیا ببینیم کِی زانو میزنی، فیلیکس. من که تا آخرش میایستم.»
---
امیدوارم دوسش داشته باشید بانوهای خوشگلم😭می دونم خیلی بد شدههههههههههههههههههه ولی منتظر پارت های بعدی باشید🥟✨️
این پارت چون کم بود براتون پارت ۲ رو شب مینویسم ولی باید قول بدید حمایت کنیدددددددددددددد باشه؟؟
#Hyunjin
- ۱.۰k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط