دارم خاطراتمون رو مرور می‌کنم؛

دارم خاطراتمون رو مرور می‌کنم؛
لرزشِ دستم را حس می‌کنم وقتی به یاد می‌آورم چطور تمامِ آن روزهای شیرین را، در برابرِ سدِ بلندِ غرورت، بی‌دفاع دیدم. تو برای حفظِ ذره‌ای از غرورت، دنیای مرا خراب کردی و فکر کردی برنده شده‌ای. اما کاش می‌دانستی که با شکستنِ قلبِ کسی که دوستت داشت، نه تنها غرورِ تو بالا نرفت، بلکه تکه‌ای از خودت را هم در آن ویرانه جا گذاشتی. غرور، تنها چیزی است که انسان را در اوجِ پیروزی، به یک غریبه تبدیل می‌کند.»
دیدگاه ها (۰)

خیلی راحت گفتی “خدا نگهدارت”، انگار اصلاً هیچ‌وقت من و تو با...

بهایِ شناختِ بعضی آدم ها گران ترین معامه ای عمرم بود؛و تلخ‌ت...

#دلنوشته دختری که در اوج خواستن رهایش کردی#درخواستیدیگر توان...

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗𝔓𝔞𝔯𝔱 6بعد از ناهار خانه خلوت تر شده بود.تهیونگ جیهوپ ...

به نزدبک اکباتان رسیدیم به پریسا گفتم من پیاده میشوم و تا به...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط