#دلنوشته
#دلنوشته
دختری که در اوج خواستن رهایش کردی
#درخواستی
دیگر توانِ فریاد هم نیست،
حتی برای اثباتِ اینکه من همانم که روزگاری «زندگیات» مینامیدی.
خستهام…
نه از مسیر، که از تکرارِ اینهمه جفا.
خستهام از خراشهایی که تو بر روحم حک کردی و خود، تماشاگرِ فرو ریختنم بودی.
من از این قمارِ نابرابر، با دستی خالی اما دلی آکنده از آوار، کناره گرفتم.
رها کردم؛
نه از سرِ فراموشی، که از فرطِ سنگینیِ بغضی که دیگر در گلو نمیگنجید.
حالا تمامِ این کلماتِ زهرآگین،
و تمامِ ردِ پایِ قدمهایت بر قلبِ نیمهجانم را،
به محکمهیِ خدایِ بیصدا سپردهام.
همان خدایی که به نامش قسم یاد میکردی پناهمی
به همان معبدی که شبها، پیشانی بر سجادهاش میسایی
و در میانِ زمزمههایت،
از آرزوهایِ بزرگت میگویی؛
بیآنکه بدانی،
خدایِ تو،
همان خدایِ من است که
شاهدِ تمامِ این ویرانیها بود.
حکمِ عدالت را به دستِ کسی سپردم
که حتی آرزوهایِ شبانهات،
در سیطرهیِ حضورِ اوست.
دختری که در اوج خواستن رهایش کردی
#درخواستی
دیگر توانِ فریاد هم نیست،
حتی برای اثباتِ اینکه من همانم که روزگاری «زندگیات» مینامیدی.
خستهام…
نه از مسیر، که از تکرارِ اینهمه جفا.
خستهام از خراشهایی که تو بر روحم حک کردی و خود، تماشاگرِ فرو ریختنم بودی.
من از این قمارِ نابرابر، با دستی خالی اما دلی آکنده از آوار، کناره گرفتم.
رها کردم؛
نه از سرِ فراموشی، که از فرطِ سنگینیِ بغضی که دیگر در گلو نمیگنجید.
حالا تمامِ این کلماتِ زهرآگین،
و تمامِ ردِ پایِ قدمهایت بر قلبِ نیمهجانم را،
به محکمهیِ خدایِ بیصدا سپردهام.
همان خدایی که به نامش قسم یاد میکردی پناهمی
به همان معبدی که شبها، پیشانی بر سجادهاش میسایی
و در میانِ زمزمههایت،
از آرزوهایِ بزرگت میگویی؛
بیآنکه بدانی،
خدایِ تو،
همان خدایِ من است که
شاهدِ تمامِ این ویرانیها بود.
حکمِ عدالت را به دستِ کسی سپردم
که حتی آرزوهایِ شبانهات،
در سیطرهیِ حضورِ اوست.
- ۱.۴k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط