چرا...؟

چرا...؟
وقتی می‌دانستی هر نفسم به امید ماندن تو بند است،
چرا رفتی و مرا در میان این همه ناتمام رها کردی؟
گفتی خسته‌ای...؟
گفتی نمی‌خواهی سال‌های روشن زندگی‌ات در حضور من به تیرگی بنشیند...؟
اما مگر نمی‌دانستی من هر لحظه از خویش می‌سوختم
تا روشنایی از روزهایت رخت نبندد؟
مگر نمی‌دیدی که عمرم را،
بی‌هیچ تمنا و چشم‌داشتی،
ذره‌ذره در مسیر آرامش تو فرومی‌ریختم؟
و اکنون، در میان ویرانه‌ی آنچه روزی "ما" می‌نامیدم ، نفس میکشم
با قلبی که هنوز میان باور و انکار سرگردان است ، هنوز نمی‌پذیرد که خستگی تو از من بود،
نه از جهانی که هر روز چیزی از ما می‌ربود.
و هنوز این پرسش،
چون خاری در ژرفای جانم،
آرام نمی‌گیرد
"مگر عشق من،
با همه‌ی رنجی که بر دوش می‌کشید،
آن‌چنان سنگین بود
که تو را از ماندن هراسان کرد؟"
دیدگاه ها (۰)

جالبه اب باعث تشکیل یخ میشه اما در اخر یخ توسط چیزی که ازش س...

Baby, what you wishin' for?Maybe you should wish it moreMayb...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط