My little princess
My little princess
Part 13
ویو ات
تا صبح تو بغل همدیگه حرف زدیم و خندیدیم غافل از اینکه چه بلایی قرار سرمون بیاد با نور خورشید چشامو باز کردم به اطرافم نگاه کردم هیچکس نبود جیمین کجا رفته
ویو جیمین
از صبح مشغول کارا بودم که از پله ها رفتم بالا پیش ات برم که یهو با صدای کای سرمو چرخوندم
کای: فک میکنی میتونی ات رو ازم بگیری ها
جیمین: برو اونور حوصله ی کصخل بازیهاتو ندارم
کای: که کصخل بازی آره
جیمین: برو اونور
کای: ات یا مال من میشه یا هیچکس
ویو کای
ات حق نداره مال کسی باشه فقط باید مال من باشه باید جیمین رو از سر راه بردارم ولی چجوری با فکری که به سرم زد به هوش خودم یه بوسی فرستادم با جیمین صحبت کردم خواست از کنارم رد شه که محکم هلش دادم تعادلشو از دست داد از پله ها افتاد پایین سریع رفتم اتاقم روی تخت نشستم نباید هیچکس بهم شک میکرد
ویو ات
پس چرا جیمین نمیومد بلند شدم آروم رفتم بیرون به راهرو نگاه کردم کسی نبود از پله ها رفتم پایین یهو یه جسمی رو دیدم نه نه امکان نداشت اون جیمین نبود سریع رفتم کنارش نشستم سرشو بلند کردم گذاشتم رو پام گریه کردم جیغ زدم
ات: کسی نیست یکی کمک کنه
بعد از چند دقیقه نگهبانان اومدن
ات: زود باشین زود باشین فرمانده جیمین رو ببرین اتاق دکتر رو صدا کنید
همه سر تکون دادن بردنش به دستای خونیم نگاه کردم از سرش خون میومد چرا اینجا بود چرا افتاده بود بلند شدم رفتم خواستم برم پیش جیمین
نگهبان: بانوی من نمیشه برید داخل دکتر گفته نذاریم کسی بره داخل
سرمو تکون دادم بعد چند ساعت دکتر اومد بیرون
ات : حالش چطوره
دکتر : فعلا نمیتونیم چیزی بگم باید استراحت کنن
از کنار دکتر رد شدم رفتم داخل درو بستم کنار جیمین نشستم چشاش بسته بود موهاش روی صورتش ریخته بود سرش باند پیچ شده بود دستشو گرفتم گریه کردم
ات: هق ببین...چیشد ما همو هق دوست داشتیم هق..هق چه بلایی داره سرمون میاد تا میاییم خوب باشیم یه اتفاقی میوفته
سرمو گذاشتم رو سینش گریه کردم بغلش کردم بعد چند ساعت آروم شدم صورتشو نوازش کردم موقع خواب چقدر شبیه بچه ها میشد شیرین بود یهو آروم چشاشو باز کرد با تعجب بهم نگاه کرد
جیمین: آی.. سرم ت.تو کی هستی
حس کردم دنیا رو سرم خراب شد حتما داشت شوخی میکرد آره
ات: جیمین منم دیگه ات
جیمین: جیمین کیه تو کی هستی
ات: بگو داری شوخی میکنی آره
جیمین: من تو رو نمیشناسم خانم
با گریه بلند شدم دکتر رو صدا زدم دکتر گفت بیرون منتظر باشم بعد چند دقیقه بیرون اومد
دکتر: بانوی من ایشون ح.حافظه شون رو از دست دادن
با این حرف دیگه مردم و زنده شدم نفهمیدم کی افتادم رو زمین و گریه کردم
تهیونگ : پرنسسم چرا اینجا نشستی ببینمت داری گریه میکنی چیشده
همه چی رو با گریه تعریف کردم بغلش کردم تو بغلش آرامش داشتم یهو صدای جیغ و داد نورا اومد
نورا : شوهرم کجاست چی شده
دکتر: حال ایشون خوب نیستن کم سر و صدا کنید باید استراحت کنن
بی توجه به همشون بلند شدم رفتم اتاق خودم درو قفل کردم پشت در نشستم پاهامو بغل کردم آروم گریه کردم چرا اینطوری شد مگه من چیکار کرده بودم که این بلا ها سرم میومد
ادامه دارد....
Part 13
ویو ات
تا صبح تو بغل همدیگه حرف زدیم و خندیدیم غافل از اینکه چه بلایی قرار سرمون بیاد با نور خورشید چشامو باز کردم به اطرافم نگاه کردم هیچکس نبود جیمین کجا رفته
ویو جیمین
از صبح مشغول کارا بودم که از پله ها رفتم بالا پیش ات برم که یهو با صدای کای سرمو چرخوندم
کای: فک میکنی میتونی ات رو ازم بگیری ها
جیمین: برو اونور حوصله ی کصخل بازیهاتو ندارم
کای: که کصخل بازی آره
جیمین: برو اونور
کای: ات یا مال من میشه یا هیچکس
ویو کای
ات حق نداره مال کسی باشه فقط باید مال من باشه باید جیمین رو از سر راه بردارم ولی چجوری با فکری که به سرم زد به هوش خودم یه بوسی فرستادم با جیمین صحبت کردم خواست از کنارم رد شه که محکم هلش دادم تعادلشو از دست داد از پله ها افتاد پایین سریع رفتم اتاقم روی تخت نشستم نباید هیچکس بهم شک میکرد
ویو ات
پس چرا جیمین نمیومد بلند شدم آروم رفتم بیرون به راهرو نگاه کردم کسی نبود از پله ها رفتم پایین یهو یه جسمی رو دیدم نه نه امکان نداشت اون جیمین نبود سریع رفتم کنارش نشستم سرشو بلند کردم گذاشتم رو پام گریه کردم جیغ زدم
ات: کسی نیست یکی کمک کنه
بعد از چند دقیقه نگهبانان اومدن
ات: زود باشین زود باشین فرمانده جیمین رو ببرین اتاق دکتر رو صدا کنید
همه سر تکون دادن بردنش به دستای خونیم نگاه کردم از سرش خون میومد چرا اینجا بود چرا افتاده بود بلند شدم رفتم خواستم برم پیش جیمین
نگهبان: بانوی من نمیشه برید داخل دکتر گفته نذاریم کسی بره داخل
سرمو تکون دادم بعد چند ساعت دکتر اومد بیرون
ات : حالش چطوره
دکتر : فعلا نمیتونیم چیزی بگم باید استراحت کنن
از کنار دکتر رد شدم رفتم داخل درو بستم کنار جیمین نشستم چشاش بسته بود موهاش روی صورتش ریخته بود سرش باند پیچ شده بود دستشو گرفتم گریه کردم
ات: هق ببین...چیشد ما همو هق دوست داشتیم هق..هق چه بلایی داره سرمون میاد تا میاییم خوب باشیم یه اتفاقی میوفته
سرمو گذاشتم رو سینش گریه کردم بغلش کردم بعد چند ساعت آروم شدم صورتشو نوازش کردم موقع خواب چقدر شبیه بچه ها میشد شیرین بود یهو آروم چشاشو باز کرد با تعجب بهم نگاه کرد
جیمین: آی.. سرم ت.تو کی هستی
حس کردم دنیا رو سرم خراب شد حتما داشت شوخی میکرد آره
ات: جیمین منم دیگه ات
جیمین: جیمین کیه تو کی هستی
ات: بگو داری شوخی میکنی آره
جیمین: من تو رو نمیشناسم خانم
با گریه بلند شدم دکتر رو صدا زدم دکتر گفت بیرون منتظر باشم بعد چند دقیقه بیرون اومد
دکتر: بانوی من ایشون ح.حافظه شون رو از دست دادن
با این حرف دیگه مردم و زنده شدم نفهمیدم کی افتادم رو زمین و گریه کردم
تهیونگ : پرنسسم چرا اینجا نشستی ببینمت داری گریه میکنی چیشده
همه چی رو با گریه تعریف کردم بغلش کردم تو بغلش آرامش داشتم یهو صدای جیغ و داد نورا اومد
نورا : شوهرم کجاست چی شده
دکتر: حال ایشون خوب نیستن کم سر و صدا کنید باید استراحت کنن
بی توجه به همشون بلند شدم رفتم اتاق خودم درو قفل کردم پشت در نشستم پاهامو بغل کردم آروم گریه کردم چرا اینطوری شد مگه من چیکار کرده بودم که این بلا ها سرم میومد
ادامه دارد....
- ۶۰۹
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط